هم‌قافیه با باران

۱۱۷۸ مطلب با موضوع «اشعار آئینی» ثبت شده است

هر عاشقی‌ست در طلبت أیها الرّسول
اَلجَنَةُ لَهُ وَجَبَت أیها الرّسول
 
عالم هنوز تشنهٔ درک حضور توست
اَرض و سماست در طلبت أیها الرّسول
 
روشن شده‌ست تا به ابد عالم وجود
از سجدهٔ نماز شبت أیها الرّسول
 
تو می‌روی و در دل هر کوچه جاری است
عطر متانت و ادبت أیها الرّسول
 
آمادهٔ سفر شدی و با وصیتت
جان‌ها اسیر تاب و تبت أیها الرّسول
 
گفتی رضای فاطمه شرط رضای توست
خشم خداست در غضبت أیها الرّسول
 
اما تو چشم بستی و یک شهر درد و داغ
شد سهم یاسِ جان‌به‌لبت أیها الرّسول
 
یوسف رحیمی

۰ نظر ۰۸ آذر ۹۵ ، ۰۸:۱۲
هم قافیه با باران

از نگاهت شکیب می‌بارد
چشم‌هایت خلاصهٔ صبر است
همهٔ عمر پر تلاطم تو
لحظه لحظه حماسهٔ صبر است

شدّت غم چه بی‌کران کرده
آسمان دل وسیعت را
غیر زینب کسی نمی‌فهمد
راز شب‌گریهٔ بقیعت را

خاطرات کبود آیینه
چقدر زود مو سپیدت کرد
مرگ تدریجی چهل ساله
داغ این کوچه ها شهیدت کرد

بین این مردمان بی غیرت
سهم آئینهٔ دلت آه است
دم به دم روی منبر خورشید
سبّ مولا چقدر جانکاه است

حضرت آسمان! چهل سال است
جهل این قوم خسته‌ات کرده
خون شده قلبت از زمینی‌ها
بی‌وفایی شکسته‌ات کرده

کوثری و نصیب تو افسوس
ظلمت سرد این کویر شده
چقدر این قبیله بی‌دردند
چشم‌هایت چه زود پیر شده

چقدر چشم‌های یارانت
عشق و دلداگی نثارت کرد!
دست بیعت‌شکن‌ترین مردم
خیمه‌ات را چه زود غارت کرد

چشم‌های تو پر شفق اما
ابروانی پر از گره داری
لشکر تو عجب وفادارند!
در نمازت به تن زره داری

آسمان هم به هق‌هق افتاده
همنوا با صدای زخمی تو
در مدائن هنوز شعله‌ور است
غربت کربلای زخمی تو

حاجت تو روا شده دیگر
شب اندوه رو به پایان است
ولی از داغ این غریبستان
چشم‌هایت هنوز گریان است

لحظه های وداع جاری بود
شعلهٔ غربت و مروری سرخ
چه گریزی به کربلا می‌زد
از دل لحظه‌ها عبوری سرخ:

هیچ روزی شبیه روز تو نیست
تیر و شمشیر، تیغ و سر نیزه
به تن تو دخیل می‌بندند
نیزه در نیزه، نیزه در نیزه
 
یوسف رحیمی

۰ نظر ۰۸ آذر ۹۵ ، ۰۵:۱۲
هم قافیه با باران

حتی اگر تمام قلم ها زبان شود
حال دل شکسته ما کی بیان شود

از شرح این چهل شب اندوه عاجزیم
دفتر اگر به وسعت هفت آسمان شود

حی علی العزا شده حی علی الحرم
چیزی نمانده است رفیقان اذان شود

پای پیاده... جاده... قدمهای عاشقان
آماده است هم قدم کاروان شود

جامانده نیست ... هر که دلش پرکشیده است...
با اشک چشم هم نفس زائران شود

شیعه به این پیاده روی احتیاج داشت
تا بیشتر برای ظهور امتحان شود

وضع زمان نشانه خوبی است بی گمان
چیزی نمانده دولت صاحب زمان شود

حسین صیامی

۰ نظر ۰۸ آذر ۹۵ ، ۰۴:۰۱
هم قافیه با باران
دلم شکسته ی سنگ ملامت است خدایا
به روی شانه من بار تهمت است خدایا

گل محمدی ام من سلامم و صلواتم
به جامه ام همه عطر نبوت است خدایا

ندای  دائم تهلیلم و در آینه ی من
حدیث لا, همه الای وحدت است خدایا

عدم, اگرچه به دنیا کشانده زیستنم را
وجود من نگران قیامت است خدایا

نه نفس مطمئنی دارم و نه جرئت رجعت
تمام دار و ندارم محبت است خدایا

مرا رها مکن و ارجعی بگو که اسیرم
مرا بخوان که جدایی مصیبت است خدایا

گدای راز الستم فقیر ذات تو هستم
همین که جز تو ندارم غنیمت است خدایا

من از عشیره ی عشق محمدم, به هوایش
شهید اگر نشوم کفر نعمت است خدایا

میلاد عرفان پور
۰ نظر ۰۸ آذر ۹۵ ، ۰۳:۰۱
هم قافیه با باران

سجاد! ای به گوشِ ملائک، دعای تو
شب، خوشه‎چین خلوت تو با خدای تو

ای چشم آسمان و زمین مانده خیره‎وار
بر شور و جذبه‎های تو در سجده‎های تو

ای دیدن قتال غم انگیز کربلا
حُزنِ همیشه ساخته از ماجرای تو

یک روز بود واقعه ی کربلا، بلی
یک عمر وقفه داشت ولی کربلای تو

ای وارثِ پیمبر و حیدر که اختران
برآفتاب فخر کنند از ولای تو

محراب را به وقت مناجات تو ، همه
افتاده لرزه‎ها به تن از های‎های تو

ای یک نیای تو به نَسَب، مفخر عرب
وی محور عجم به حَسَب یک نیای تو

ای زینت تمامی پرهیزیان به زهد
وی زیور تمام دعاها، دعای تو

در مدح تو، ترانۀ توحید سردهد
هرچند نیست زمزمۀ من، سزای تو

حسین منزوی

۰ نظر ۰۸ آذر ۹۵ ، ۰۲:۰۱
هم قافیه با باران

جنت، بهارِ پیرهنت أیها الکریم
از نور جامه‌ای به تنت أیها الکریم
 
ای همدم تو زمزمه‌های زلال وحی!
ای جبرئیل هم‌سخنت أیها الکریم!
 
شب‌زنده‌دار، دیدهٔ دلخستگان شهر
هر شب به شوق آمدنت أیها الکریم

نشنید آن‌که بر تو روا داشت ناسزا
یک ناروا هم از دهنت أیها الکریم
 
اما تو که غریب‌نواز مدینه‌ای
ماندی غریب در وطنت أیها الکریم
 
حتی شهادت تو نداده‌ست خاتمه
بر روضه‌های دل‌شکنت أیها الکریم
  
جا مانده بود هر کسی از کوچه‌‌ها، رسید
تشییع شد چگونه تنت؟ أیها الکریم

حتی هزار تیر به تشییع آمده
بردند سهمی از کفنت! أیها الکریم
 
یوسف رحیمی

۰ نظر ۰۷ آذر ۹۵ ، ۲۱:۲۳
هم قافیه با باران

من از مشهد، من از تبریز، از شیراز و کرمانم
من از ری، اصفهان، از رشت، از اهواز و تهرانم
نمی دانم کجایی هستم، اما خوب میدانم
هوایی هستم و آواره ای در مرز مهرانم

اگر آواره ام، قلبم در ایوان تو جا مانده
دلم با هر قدم با هر نفس اسم تو را خوانده
غم عشقت بیابان پرورم کرد و میان راه
یکی پرسید: تا کرب و بلا، چندتا ستون مانده؟

چه شیرین است با شوقت دویدن در بیابان ها
به عشقت هم به دل جارو زدن هم در خیابان ها
نه تنها در میان تربتت داری شفا، حتی
به خاک زیر پای زائرت دادند، درمان ها

یکی جارو به دست و دیگری گوشی به گوش آمد
یکی بر شانه مشک و آن یکی پرچم به دوش آمد
دراین موکب سخن ازکوفه، آن موکب سخن از شام
یکی از هوش رفت اینجا، یکی آنجا به هوش آمد

ستون یک هزار و چارصد، یعنی: سلام آقا
سلام ای بی کفن ای تشنه لب ای مانده بر صحرا
به سقای علمدارت قسم، ما پای پیمانیم
به شوق یاریِ آرام جانت، مَهدی زهرا (س)

قاسم صرافان

۰ نظر ۰۶ آذر ۹۵ ، ۲۱:۵۳
هم قافیه با باران

پیش من نیزه ها کم آوردند
به خدا سر نمی دهم به کسی
غیرت الله من خیالت جمع
من که معجر نمی دهم به کسی

تو اگر که اجازه ای بدهی
خویش را پهلویت می اندازم
اگر این چند تا عقب بروند
چادرم را رویت می اندازم

چقدر می روند و می آیند
فرصت زخم بستنِ من نیست
آمدم درد و دل کنم با تو
جا برای نشستن من نیست

جلویش را بگیر تا بلکه
دستم از معجرم بلند شود
تو که شمر را نمی کنی بیرون
پس بگو مادرم بلند شود

هر که گیرش نیامده نیزه
تکیه بر سنگ دامنش کرده
همه دیدند دخترت هم دید
شمر رخت تو را تنش کرده

علی اکبر لطیفیان

۰ نظر ۳۰ آبان ۹۵ ، ۲۳:۱۰
هم قافیه با باران

درد بسیار، مداوا گریه
ارث جامانده زهرا، گریه
روزها ناله و شب ها گریه
آب می خورد، ولی با گریه

گریه بر آب وضویش می ریخت
خون دل بر سر و رویش می ریخت

گریه بر شاه شهیدان خوب است
گریه بر کشته ی عریان خوب است
گریه بر دامن طفلان خوب است
گریه بر آن لب و دندان خوب است

خواسته هر سحرش گریه کند
در فراق پدرش گریه کند
 
گریه بر ناله آن مادرها
گریه بر گریه آن دخترها
گریه بر غارت انگشترها
گریه بر واشدن معجرها

رنگ مهتاب، زمینش می زد
دیدن آب، زمینش می زد

گریه بر ناقه نشسته سخت است
گریه با پیکر خسته سخت است
گریه با بال شکسته سخت است
گریه با گردن بسته سخت است

گریه خوب است که هر شب باشد
"گریه بر چادر زینب باشد"

علی اکبر لطیفیان

۰ نظر ۳۰ آبان ۹۵ ، ۲۲:۱۰
هم قافیه با باران

بادها
نوحه خوان
بیدها
دسته ی زنجیرزن
لاله ها
سینه زنان حرم باغچه
بادها
در جنون
بیدها
در جنون
بیدها
واژگون
لاله ها
غرق خون
خیمه ی خورشید سوخت
برگ ها
گریه کنان ریختند
آسمان
کرده به تن پیرهن تعزیه
طبل عزا را بنواز ای فلک

عمران صلاحی

۰ نظر ۳۰ آبان ۹۵ ، ۲۱:۲۶
هم قافیه با باران

بهترین فیض را به من دادند
به سوالم جواب لن دادند

عاشقان وصال تو اول
به مکافاتِ عشق تن دادند

روز، تحصیل ساختن کردم
شب که شد درس سوختن دادند

هجر تلخ است، از همین تلخی ست
خواب شیرین به کوهکن دادند

یوسف من! به دست این یعقوب
جاى پیراهنت کفن دادند

عاشقان وقت خمسِ دل دادن
پنج پنجم به پنج تن دادند

ما که آواره ایم و دربدریم
اشتباها به ما وطن دادند

ما مرتب اگر چه در نزدیم
این کریمان مرتباً دادند

به همه زر ولى به من کشکول
از همه بیشتر به من دادند

کربلاى حسین رفتن را
از سرسفره حسن دادند

بچه ها راحتند با عمه
کار را دست شیرزن دادند

چادر پاره را به نیزه زدند
نیزه اى هم به پیرهن دادند

کربلا می برد مرا؟...دیدم...
...به سوالم جواب لن دادند

علی اکبر لطیفیان‌

۰ نظر ۳۰ آبان ۹۵ ، ۲۰:۰۹
هم قافیه با باران

یکی ز خیل شهیدان گوشهٔ چمنش
سلام ما برساند به صبح پیرهنش

کسی که بوی «هوالعشق» می‌دهد نفسش
کسی که عطر «هوالله» می‌دهد دهنش

کسی که بین من و عشق هیچ حایل نیست
کسی که نسبت خونی‌ست بین عشق و مَنَش

به غیر زخم کسی در رکاب او ندوید
و گریه‌های خدا مانده بود و عطر تنش

تمام دشت پر از زخم‌های عطشان بود
فرات، پیرهنش بود و آسمان کفنش

فرشته گفت ببینید این چه آینه‌ای‌ست
چقدر بوی «هوالنور» می‌دهد سخنش

فرشته گفت ببینید! عرشیان دیدند
سری جدا شده لبخند می‌زند بدنش

به زیر تیغ تنش تکه تکه قرآن شد
مدینه مولد او بود و کربلا وطنش

یکی ز گوشه‌نشینان زخم روشن او
سلام ما برساند به شام پیرهنش

علیرضا قزوه

۰ نظر ۳۰ آبان ۹۵ ، ۱۹:۲۷
هم قافیه با باران

بر ما چه رفته است که دل مرده ایم ما
دل را به میهمانی غم برده ایم ما

گل ها ی زرد دسته به دسته شکفته اند
بر ما چه رفته است که پژمرده ایم ما

سبزیم اگرچه مثل سپیدارهای پیر
سهم کلاغ های سیه چرده ایم ما

شاید به قول شاعر لبخندهای تلخ
یک مشت خاطرات ترک خورده ایم ما

باور کنید هیچ دلی را در این جهان
نشکسته ایم ما و نیازرده ایم ما

گفتی پناه می بر ی از بی کسی به چاه
ای بغض ناصبور مگر مرده ایم ما ؟

سعید بیابانکی

۰ نظر ۳۰ آبان ۹۵ ، ۱۸:۰۹
هم قافیه با باران
شبی دراز شبی خالی از سپیده منم
طلوع تلخ غروبی به خون تپیده منم

پی نظاره‌ات ای یوسف سرا پا حُسن
کسی که دست و دل از خویشتن بریده منم

«کر است عالم و من عاجز از سخن گفتن»
خیال می کنم آن گنگِ خوابدیده منم

کسی که از همه سو زخم تیغ دیده تویی
کسی که از همه زخم زبان شنیده منم

خوشا به حال تو ای سرو رُسته بر سر نی
نگاه کن منم این بید قد خمیده...منم

فتاده آتش غم بر دوازده بندم
غزل تویی و سرآغاز این قصیده منم

اگر به کوره‌ی داغ تو سوختم خوش باش
غمت مباد که شمشیر آبدیده منم
 
خوشا به حال تو این ره به پای می‌پویی
کسی که این همه ره را به سر دویده منم....

سعید بیابانکی
۰ نظر ۳۰ آبان ۹۵ ، ۱۷:۰۹
هم قافیه با باران
بابا برایم روزها گرما ضرر دارد
شب هم که شد بر زخم من سرما ضرر دارد

دنیای من بعد از غروب تو برای من
یک لحظه هم ماندن در این دنیا ضرر دارد

دوری از تو دوستی ام را دو چندان کرد
این دوری اما بعد عاشورا ضرر دارد

سیلی که جای خود نسیم داغ صحرا هم
حتما برای گونه ی زیبا ضرر دارد

سیلی نه بعد از اصغرت در غربت شبها
دیگر برای گوش من لالا... ضرر دارد

آن که ز روی ناقه ای افتاده می فهمد
یک عمر این افتادن از بالا ضرر دارد

فهمیده ام از ضربت سنگین سیلی ها
گاهی برایم گفتنِ بابا ضرر دارد

چون حرفِ با لب را به هم چسبانده تکرارِ
بابا برای زخمِ این لب ها ضرر دارد

مهدی رحیمی
۰ نظر ۳۰ آبان ۹۵ ، ۱۶:۰۸
هم قافیه با باران

من کیستم مگر، که بگویم تو کیستی
بسیار از تو گفته ام اما تو نیستی

من هرچه گریه می کنم آدم نمی شوم
ای کاش تو، به حال دلم می گریستی

دیگر چگونه روی دو پایم بایستم
وقتی به نیزه تکیه زدی تا بایستی

ای هرچه آب در به در خاک پای تو
در این زمین خشک به دنبال چیستی؟

باید بمیرم از غم این زندگانی ام
وقتی که جز برای شهادت نزیستی

زهرا بشری موحد

۰ نظر ۳۰ آبان ۹۵ ، ۱۵:۰۸
هم قافیه با باران

قبله تا طاق دو ابروى تو را کم دارد
چون نمازی ست که انگار خدا کم دارد

همه ی خلق سر سفره تو مهمانند
کرم سفره تو باز گدا کم دارد

سر ما را به دو تا کیسه زر گرم نکن
سائل خانه ات این بار دعا کم دارد

گریه کن هاى تو را قلب مصفا دادند
هر کجا گریه ی تو نیست صفا کم دارد

کاروانى پى ات افتاد و پى اش افتادم
دیدم انگار سگ قافله را کم دارد

من پى تربت بین الحرمینم، بفرست
چون مریضى که مریض است و دوا کم دارد

تا رسیدن به کمالات بلا باید دید
هر کسى که نرسیده ست بلا کم دارد

بین حج کرببلا رفتى و یعنى حج هم
نیست مقبول اگر کرببلا کم دارد

خانه ما دو سه ماه است حسینیه شده
این وسط عکس تو را خانه ما کم دارد

عاقل آن است که مسکین اباعبدالله ست
هر کسى نیست در این خانه گدا، کم دارد

گریه کم دارم و فریاد زدن، پس اى داد
مانده حالا جگرم بین دو تا "کم دارد"

علی اکبر لطیفیان

۰ نظر ۳۰ آبان ۹۵ ، ۱۴:۰۸
هم قافیه با باران

ما را به نام هیچ کس قنبر نگردان
یعنى غلام خانه دیگر نگردان

معطل کن و چیزى نده، بگذار باشیم
ما را فقیر این در و آن در نگردان

من از غلامان سیاه کربلایم
وقتى به تو رو می زنم رو برنگردان
 
لطفى که دارد تربت تو زر ندارد
این خاک پایى را که دادى زر نگردان
 
حر پشیمانیم و با تو حرف داریم
آقا به جان زینب از ما سرنگردان
 
حیفت نمی اید ز ما گریه نگیرى؟
وضع بد ما را ازین بدتر نگردان

خیلى برایم مادرم زحمت کشیده
آقا مرا شرمنده مادر نگردان
 
ما آمدیم این بار پیش تو بمیریم
پس لطف کن ما را به خانه برنگردان
 
من با فراتت چند سالى هست قهرم
اى تشنه لب با آن لبم را تر نگردان

من قول دادم از تو انگشتر نگیرم
اصلاً مرا مشغول انگشتر نگردان

برخیز که دور و بر زینب شلوغ است
در قتگله هم روى از خواهر نگردان
 
حداقل اى شمر پیش چشم زینب
عریان ما را این ور و آن ور نگردان

علی اکبر لطیفیان

۰ نظر ۳۰ آبان ۹۵ ، ۱۳:۰۸
هم قافیه با باران

دقیقه های پر از التهاب دفتر بود
قلم میان دواتی ز خون شناور بود

به روی خاک، گلی بود از عطش سیراب
که هرم گرم نفس هاش شعله پرور بود

مرور کرد تمام مسیر ذهنش را
که صفحه صفحه پر از خاطرات پرپر بود

چه چشم ها که ندیدند چشم های ترش
چه گوش ها که برای شنیدنش کر بود

ز خون او همه ی نیزه ها حنا بسته
لب تمامی شمشیرهایشان تر بود

در اوج کینه کسی داشت سمت او می رفت
و دست های پلیدش به دست خنجر بود

به روی تلّی از انبوه غصه های جهان
به جستجوی برادر نگاه خواهر بود

که با نگاه غریبانه اش گره می خورد
و ابتدای غم از این نگاه آخر بود

زمان زمان قیامت ، زمین... زمین لرزید
گمان کنم که همان روز ، روز محشر بود

کسی شنیده شد از لابه لای هلهله ها
که نغمه های لبانش غریب مادر بود

کسی به دست، سری ، آن طرف به سر دستی
بس است روضه ی لب تشنه ای که...

اگر که کشته نمی شد که نه... خدا می خواست
ولی مقابل خواهر نبود بهتر بود

حدود ساعت سه شاعر از نفس افتاد
دقیقه های پر از التهاب دفتر بود

رضا خورشیدی فرد

۰ نظر ۳۰ آبان ۹۵ ، ۱۲:۲۴
هم قافیه با باران

کاش آن شب همه جا شب می شد
خاک گودال مودب می شد

داشت از خون گلوی آقا
لب گودال لبالب می شد

بی پر و بال و بدون سر هم
داشت جبریل مقرب می شد

کاش در نیمه شبِ دفنِ حسین
بوریا چادر زینب می شد

یا که افلاک ز هم می پاشید
یا تن شاه مرتب می شد

علی اکبر لطیفیان

۰ نظر ۳۰ آبان ۹۵ ، ۱۱:۱۰
هم قافیه با باران
هم قافیه با باران