هم‌قافیه با باران

۱۱۷۸ مطلب با موضوع «اشعار آئینی» ثبت شده است

در مقاتل خوانده ام گودال غوغا شد، ولی
آن طرف تر بود غوغا... آن طرف تر... بر تلی

آسمان گو بر زمین آید ولی هرگز مباد
پیش چشم خواهری بر خاک و خون افتد یلی

قتلگاه زینب است این یا حسین ابن علی؟
قتلگاه زینب است این... یا حسین بن علی!

"حنجر" است این واژه یا "خنجر"؟ میان خط اشک
همچنان ناخوانده مانده صفحه های مقتلی

محمدمهدی سیار

۰ نظر ۳۰ مهر ۹۵ ، ۲۳:۴۲
هم قافیه با باران

آه ای غمت قصیده ی بی انتها حسین!
غم با دلت عجین شده از ابتدا حسین!

در موی بیدهای جهان مویه می کنند
موسیقی عزای تو را بادها حسین!

ای حسن بی بدیل !چه حسن سلیقه داشت
آن که نهاد نام بلند تو را "حسین"

تا بوده نی به حرمت تو گل نداده است
این است فرق بین نی و نیزه ها حسین!

وقت نوشتن از تو قلم سرخ می شود
هم خانواده است گل سرخ با حسین

من ماهی قناتم و روز و شبم یکی ست
ای کاش می رساند به دریا مرا حسین.

ای شعر ناب نام تو را "آب" می نهم
تا بعد خواندن تو بگویند "یا حسین"!

کبری موسوی قهفرخی

۰ نظر ۳۰ مهر ۹۵ ، ۲۰:۱۱
هم قافیه با باران

با من امشب را مدارا کن،همین امشب فقط
تا بخوانم روضه ها از خیزران و لب فقط

بعد تو دشمن... نمیدانی،به ما هم حمله کرد
یک بیابان دشمن و یک عمه ام،زینب فقط...

پیش تو چیزی نمی گویم که ناراحت شوی
آه ...از دستان آن نامرد لا مذهب فقط

آخ ...  از سیلی پدر ،از تازیانه،از قلاف
حال من را می شناسد مادرت در تب فقط

ماجرای اصغرت را مادرش باور نکرد
دارد از آن روز بر لب،ذکر "رب یا رب"فقط

حال و روزم را ببین،موی سفیدم را ببین
کاش امشب مال من باشی،همین امشب فقط

سجاد شهیدی

۰ نظر ۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۷:۵۱
هم قافیه با باران

ای کاش ماجرای بیابان دروغ بود
این حرف های مرثیه خوانان دروغ بود!

ای کاش این روایت پرغم سند نداشت
بر نیزه ها نشاندن قرآن دروغ بود

ای کاش گرگ تاخته بر یوسف حجاز
مانند گرگ  قصه کنعان دروغ بود!

حیف از شکوفه ها و دریغ از بهار...کاش
برجان باغ داغ زمستان دروغ بود...

محمدمهدی سیار

۰ نظر ۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۷:۲۹
هم قافیه با باران

بُرده است روی نیزۀ ماتم سرت مرا
به خاک و خون کشیده غم پیکرت مرا

شد پاره پاره پیکر من زیر تیغ جهل
تا اینکه زنده کرد علی اکبرت مرا

تا بی‌خیال تشنگی غیرتم شدم
آبی رساند غیرت آب آورت مرا

تیر سه شعبه حنجر فهم مرا درید
جانی دوباره داد علی اصغرت مرا

دربند نفس خویش تو را تا صدا زدم
آزاد کرد مرحمت مادرت مرا

روضه به روضه پای تو آموختم حسین!
علامه کرده سلسله منبرت مرا

_سادات! با اجازۀ‌تان روضه خوان شوم_
بیچاره‌کرد قصه انگشترت مرا...

_ما بی‌اجازه روضه زینب نخوانده‌ایم_
آقا اجازه! کشت غم خواهرت مرا

در بند نیست چون پر پرواز زینب است
زینب اگر اسیر شود باز زینب است

حسین صیامی

۰ نظر ۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۶:۱۳
هم قافیه با باران

تکیه بر شمشیر زد، پرسید: یاری هست؟... یاری هست؟
تا مرا یاری کند؟ مردی، سواری هست؟... یاری هست؟

پیش رو یک دشت تنهایی ست...تنهایی ست...تن هایی ست
غرق خون، از نو ولی پرسید: یاری هست؟ یاری هست؟

ناگهان در آن سکوت هلهله آلود، آوایی
پرسشم را پس هنوز امید "آری" هست؟ یاری هست؟

آری آری، هق هقی... نه... حق حقی آمد رجز واری
طفل را با تیغ و تیر اما چه کاری هست؟... یاری هست؟

این گلو خشک است، مردم! یک سر سوزن مروت، آه
یا کفی از آب، قدر شیرخواری هست؟... یاری هست؟

ناگهان پاسخ رسید، آری...گلو تر میکند تیری!
همدمی اینک برای سوگواری هست؟... یاری هست؟

نیست یارای کلامم، در جهان آیا کلامی هم
در جواب مادر چشم انتظاری هست؟ یاری هست؟

در سکوتی هلهله آلود، می تابد صدا در دشت
باز می تابد صدا در دشت: یاری هست؟... یاری هست؟

محمدمهدی سیار

۰ نظر ۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۳:۴۱
هم قافیه با باران

از عشق هر که خواسته سر دربیاورد
باید به چشمهای تو باور بیاورد

خالق اراده کرد که دنیای مرده را
با نور از این سیاهی شب دربیاورد

با مصطفی شروع کند این سپیده را
یا اینکه ابتدا علی اکبر بیاورد؟

اول به ذات پاک پیمبر طلوع کرد
بعدش که خواست جلوۀ بهتر بیاورد...

آیینه را مقابل پیغمبرش گذاشت
میخواست تا دوباره پیمبر بیاورد

وقتی پیمبر است یقینا علی هم اوست
پس قصد کرده حیدر دیگر بیاورد

حالا که او علی است یقین فاطمه است پس
جبریل باز سورۀ کوثر بیاورد

پس واجب است رفتن او از خیام عشق
اشک حسین فاطمه را دربیاورد

با دست خویش برده گلش را به کارزار
حالا رسیده است که پرپر بیاورد

آرام روی جسم علی جان سپرده بود
جان را مگر به معرکه خواهر بیاورد
 
مانده است که چگونه از این پیکری که نیست
تا خیمه های غم زده پیکر بیاورد

حسین صیامی

۰ نظر ۲۹ مهر ۹۵ ، ۱۶:۱۳
هم قافیه با باران

گفتند تیر بر گلوی آفتاب خورد
غافل از اینکه تیر به قلب رباب خورد

از بوسه‌‌های فاطمه سبقت گرفت تیر
بنشین حساب کن چقدر با شتاب خورد

دست کمان حرمله اینجا خطا نرفت
تیرش درست بر دل عالیجناب خورد

آه ای حسین! آه! که این روضه راز توست
اینجاست که به دیدۀ عالم حجاب خورد

یک جرعه آب خواستی و اصغرت پرید
این ماجرا چقدر برای تو آب خورد

چیزی نبود...روضه نخوانید بیش از این
اصغر که روی دست پدر بود، تاب خورد

حالا تمام عمر رباب است و این سوال
بعداز علی چگونه... برای چه آب خورد؟!

حسین صیامی

۱ نظر ۲۸ مهر ۹۵ ، ۲۱:۱۳
هم قافیه با باران

دانی که چرا به سینه بلوا شده است
بر کرب و بلا عاشق و رسوا شده است

روزی که گشوده شد دو چشمم به جهان
آوای خوشی به گوش نجوا شده است

هم ناف بریده گشته با نام حسین
هم تربت او به کام حلوا شده است


مرتضی برخورداری

۰ نظر ۲۸ مهر ۹۵ ، ۱۶:۰۴
هم قافیه با باران

آن لحظه ای که ام ابیها به در رسید
آن دم که زهر کینه به عمق جگر رسید

تازه شروع قصه ی غم بود با حسین
در کربلا قصه ماهم به (سر )رسید

مرتضی برخورداری
۰ نظر ۲۶ مهر ۹۵ ، ۱۸:۴۳
هم قافیه با باران

رکاب آهسته آهسته ترک خورد و نگین افتاد
پر از یاقوت شد عالم، سوار از روی زین افتاد

دگرگون شد جهان، لرزید دنیا، زیر و رو شد خاک
دمی که زینت دوش نبی روی زمین افتاد

پس از بی‌مهری دریا، قسی‌القلب شد آتش
به جان دودمان رحمة للعالمین افتاد

خدایا هیچ زخمی بدتر از دلواپسی‌ها نیست
که چشمش سوی خیمه، لحظه‌های واپسین افتاد

شکستن با غلاف تیغ را سربسته می‌گویم
زبانم لال...النگوی زنان از آستین افتاد

برای من نگه دار و بیاور زخم‌هایت را
اگر خواهر مسیرت سوی من در اربعین افتاد

نفهمیدند طه را... نفهمیدند یاسین را
به چوب خیزران دندانه‌ای از حرف سین افتاد

سید حمیدرضا برقعی

۰ نظر ۲۲ مهر ۹۵ ، ۲۱:۱۴
هم قافیه با باران

چشمی که بسته‌ای به رخم وا نمی‌شود
یعنی عمو برای تو بابا نمی‌شود

ای مهربان خیمه، حرم را نگاه کن
عمه حریف گریه‌ی زن‌ها نمی‌شود

تا جان نداده مادرت از جا بلند شو
زخم جگر به گریه مداوا نمی‌شود

باید مرا به سمت حرم با خودت بری
من خواستم که پا شوم اما نمی‌شود

باور نمی‌کنم چه به روزت رسیده است
اینقدر تکه‌سنگ که یک‌جا نمی‌شود...

حسن لطفی

۱ نظر ۲۱ مهر ۹۵ ، ۲۳:۲۸
هم قافیه با باران

تا به شب ای عارف شیرین نوا
آن مایی آن مایی آن ما

تا به شب امروز ما را عشرتست
الصلا ای پاکبازان الصلا

درخرام ای جان جان هر سماع
مه لقایی مه لقایی مه لقا

در میان شکران گل ریز کن
مرحبا ای کان شکر مرحبا

عمر را نبود وفا الا تو عمر
باوفایی باوفایی باوفا

بس غریبی بس غریبی بس غریب
از کجایی از کجایی از کجا

با که می‌باشی و همراز تو کیست
با خدایی با خدایی با خدا

ای گزیده نقش از نقاش خود
کی جدایی کی جدایی کی جدا

با همه بیگانه‌ای و با غمش
آشنایی آشنایی آشنایی آشنا

جزو جزو تو فکنده در فلک
ربنا و ربنا و ربنا

دل شکسته هین چرایی برشکن
قلب‌ها و قلب‌ها و قلب‌ها

آخر ای جان اول هر چیز را
منتهایی منتهایی منتها

یوسفا در چاه شاهی تو ولیک
بی لوایی بی‌لوایی بی‌لوا

چاه را چون قصر قیصر کرده‌ای
کیمیایی کیمیایی کیمیا

یک ولی کی خوانمت که صد هزار
اولیایی اولیایی اولیا

حشرگاه هر حسینی گر کنون
کربلایی کربلایی کربلا

مشک را بربند ای جان گر چه تو
خوش سقایی خوش سقایی خوش سقا

مولوی

۰ نظر ۲۱ مهر ۹۵ ، ۲۲:۵۶
هم قافیه با باران
از کوفه می آمد، از کوفیان، نامه
از کوفیان آمد هی بی امان، نامه
اصلا گره خوردست با داستان، نامه

نام از تو می ماند، از دیگران، نامه
نامه زیاد آمد اما امان نامه.....

یعنی مگر چیزی شیرین تر از جان است
یعنی بیا با ما تصمیم آسان است
ما را غم دین نیست ما را غم نان است

زخمی  در این دل بود حرفی در آن نامه
نامه زیاد آمد اما امان نامه....

از دور می آمد هی صف ب صف دشمن
از دشت سر میزد، مثل علف دشمن
از یک طرف زینب، از هر طرف دشمن

این روضه ی باز و این روضه خوان، نامه
نامه زیاد آمد اما امان نامه...

یعنی اگر پرسید:« عباس کو زینب؟»
گیسو پریشان کن چیزی نگو زینب
من می روم، فردا، تو باش و او، زینب

هم نامه بر گم شد هم ناگهان نامه
نامه زیاد آمد اما امان نامه....

هفتاد و دو ساقی، هفتاد و دو باده
بر روی نی با هم، دلدار و دلداده
از روی نی میدید ، سربسته افتاده

در زیر پاهای یک کاروان، نامه
نامه زیاد آمد،
حتی
امان نامه...

مهدی استخر
۰ نظر ۲۱ مهر ۹۵ ، ۲۱:۲۹
هم قافیه با باران

حالا برای خنده که دیر است، گریه کن
بابا نخواب… موقع شیر است، گریه کن

درمانده ام میان دو راهی، کجا روم؟!
چشمم که رفته است سیاهی، کجا روم؟!

جان رباب من به همه رو زدم نشد
دنبال آب من به همه رو زدم نشد

عمه تو را ز دور نشان می دهد، نخواب!
هی شانه رباب تکان می دهد، نخواب!

شد وقت بازی ات کمرت را گرفته ام
با احتیاط زیر سرت را گرفته ام

همبازی تو ساقه تیر است، گریه کن
بابا نخواب موقع شیر است، گریه کن

قنداقه ات که بست، لبت باز شد علی
خندید مادرت چه قدر ناز شد علی

افسوس مادر تو شب شادی ات ندید
چشم رباب حجله دامادی ات ندید

در خیمه گرم کرده خودش مجلست علی
جای نفس بلند شده خس خست علی

تا پشت خیمه کار پدر سر به زیری است
تازه زمان دیدن دندان شیری است

دیدی که دید حرمله هم ناامیدی ام؟!
لبخند می زند به محاسن سفیدی ام

خون تو را به چهره که پاشید وای من
تا خیمه صوت قهقهه پیچید وای من

با این لبی که مثل حصیر است، گریه کن
بابا نخواب! موقع شیر است، گریه کن

قنداقه ات هنوز به بازوست مانده است
اما سر تو بند به یک پوست مانده است

خشکش زده دهان تو پیداست نای آن
بیرون زده سه شعبه ای از لا به لای آن

تیری که چشمهای عمو را گرفته است
با قطر خویش راه گلو را گرفته است

تیری چنان کشید که گفتم کمان شکست
تقصیر تیر بود اگر استخوان شکست

رویت عجیب مثل کویر است، گریه کن
بابا نخواب! موقع شیر است، گریه کن

رحمی به من بکن جگرم تیر می کشد
بعد از برادرت کمرم تیر می کشد

سر درد مادر تو مرا آب کرد و کشت
وقتی به عمه گفت سرم تیر می کشد

با پنجه قبر می کنم و خواهرت رسید
دارد ز حنجر پسرم تیر می کشد

گودال توست کوچک و گودال من بزرگ
بعد از تو عمه از جگرم تیر می کشد

لختی گذشت پیرزنی غرق درد گفت
یک پیرزن به گریه به یک پیرمرد گفت

رفتی حسین جسم تو را بوریا گرفت
وقتی که تیر بچه ما را ز ما گرفت

تازه شروع ضجه ما بعد از این شده
دیدم جماعتی همگی دست چین شده

با نیزه بلند زمین شخم می زند
دنبال راس هجدهمین شخم میزند

دیدم که غربتت سندش روی نیزه است
یک شیرخواره با لحدش روی نیزه رفت

بال و پرش جدا شد و افتاد بر زمین
از نی سرش جدا شد و افتاد بر زمین

۰ نظر ۲۱ مهر ۹۵ ، ۲۰:۲۹
هم قافیه با باران
تا باز کرد در شب روضه لهوف را
در خون تپیده دید تمام حروف را

می‌دید واژه‌ها همه فریاد می‌زنند
داغی عظیم و مرثیه‌های مخوف را

می‌دید تیرها که نشانه گرفته‌اند
«خورشید چشم‌های امام رئوف را»

آمادهٔ هجوم به قلب مطهرش
پر کرده‌اند نیزه به نیزه صفوف را

این دشنه‌های تشنه به تصویر می‌کشند
بر مشعر‌الحرام گلویش وقوف را

انگار از ضریح تنش باز می‌کنند
با نعل‌های تازه دخیل سیوف را

یوسف رحیمی
۰ نظر ۲۱ مهر ۹۵ ، ۱۹:۰۷
هم قافیه با باران

نه در توصیف شاعر ها نه در آواز عشاقی
تو افزون تر از اندیشه فراوان تر از اغراقی

وفاداری و شیدایی علمداری و سقایی
ندارند این صفت ها جز تو دیگر هیچ مصداقی

به خوبی تو حتی معترف بودند بدخواهان
یزید آنجا که می گوید الایاایها الساقی

تمام کودکان معراج را توصیف می کردند
مگر پیداست از بالای دوش تو چه آفاقی

 چنان رفتی که حتی سایه ات از رفتنت جا ماند
رکاب از هم گسست از بس برای مرگ مشتاقی

فرار از تو فراری می شود در عرصهء میدان
چنان رفتی که بعد ازآن بخوانندت هوالباقی

بدون دست می آیی و از دستت گریزانند
پراز زخمی هنوز اما برای جنگ قبراقی

به سوی خیمه ها یا (عدتی فی شدتی) برگرد
که تو بی مشک سقایی که تو بی دست رزاقی

شنیدم بغض بی گریه به آتش می کشد جان را
بماند باقی روضه درون سینه ام باقی

سیدحمیدرضا برقعی

۰ نظر ۲۱ مهر ۹۵ ، ۱۸:۳۰
هم قافیه با باران

شروع می شود این شعر کم کم از چشمش
کسی که نیست دو ابروی او کم از چشمش

کسی که در وسط پلک گل به وقت سحر
گرفته الگوی تذهیب شبنم از چشمش

به جنگ اوست که دشمن دوبار می ترسد
هم از دلیری ابروی او هم از چشمش

گذاشت بر بدن رود زخم از دستش
گذاشت بر جگر آب مرهم از چشمش

سپیدتر شده شعبان به خاطر رویش
سیاه تر شده ماه محرم از چشمش

چکیده گریه کاتب به صفحه هرجا که
نوشته مقتل ابن مقرم از چشمش

مهدی رحیمی

۰ نظر ۲۱ مهر ۹۵ ، ۱۷:۳۰
هم قافیه با باران

قصد کرده است تمام جگرم را ببرد
با خودش دلخوشی دور وبرم را ببرد

من همین خوش قد و بالای حرم را دارم
یک نفر نیست از اینجا پسرم را ببرد

دسترنج همه ی زحمت من این آهوست
چقدر چشم نشسته ،ثمرم را ببرد

این چه رسمی است پسر جای پدر ذبح شود
حاضرم پای پسرهام،سرم را ببرد

تا به یعقوبِ نگاهم نرسیده خبرش
می شود باد برایش خبرم را ببرد

نیزه دنبال دلم بود تنش را می گشت
قصد کرده است بیاید جگرم را ببرد

تو فقط قول بده دست به گیست نزنی
مقنعه ت بازکنی ، بال و پرم را ببرد

تو برو خیمه خودم پشت سرت می آیم
چه نیازی است کسی محتضرم را ببرد

دست و پاگیر شدم ،زود زمین می افتم
یک نفر زود ، تن درد سرم را ببرد

همه سرمایه ام این است که غارت شده است
هر که خواهد ببرد جنس حرم را...ببرد

صد پسر خواسته بودم ز خدا ،آخر داد
صد علی داد به من تا که سرم را ببرد

علی اکبر لطیفیان

۰ نظر ۲۱ مهر ۹۵ ، ۱۶:۲۹
هم قافیه با باران

دوستان امشب دوای درد محزونم کنید
بر سرم افسانه‌ای خوانید و افسونم کنید

نیست اندوه مرا با درد مجنون نسبتی
می‌شوم دیوانه گر نسبت به مجنونم کنید

لاله‌گون شد خرقهٔ صد چاکم از خوناب اشک
شرح این صورت به شوخ جامه گلگونم کنید

شهسوار من به صحرا رفته و من مانده‌ام
زین گناه از شهر می‌خواهم که بیرونم کنید

چشم پرخونم ببینید و مپرسید از دلم
حالت دل را قیاس از چشم پرخونم کنید

هلالی

۱ نظر ۲۱ مهر ۹۵ ، ۱۵:۲۹
هم قافیه با باران
هم قافیه با باران