هم‌قافیه با باران

۱۱۷۸ مطلب با موضوع «اشعار آئینی» ثبت شده است

غصه تنها رفته با اندوه و غم برگشته است
تا که از عباس، دستان قلم برگشته است

دم به نام نامی عباس پایین رفته و
در حقیقت بازدم نه، باز ،دَم برگشته است

از حرم برگشتگان را کار چندان سخت نیست
سخت کار ما بود کز ما حرم برگشته است

سر به هم آورده دیدم بچه ها را در حرم
زود فهمیدم که چیزی چون عَلَم برگشته است

زود فهمیدم که از عباس و از مشک و عَلَم
لااقل از این سه تا یک چیز کم برگشته است

تیر باران می شود در دادگاه آب، چون
جای شب در روز ماهِ متهم برگشته است

آمده یک راست بر قلب رقیه خورده است
از تنش تیری که با زور قسم برگشته است

ارباً اربا یعنی این که در تمام طول راه
یک نفر انگار که هم رفته هم بر گشته است

مهدی رحیمی

۰ نظر ۲۱ مهر ۹۵ ، ۱۴:۲۹
هم قافیه با باران

پسر فاطمه سر خیل جوانان بهشت
که بهشت آیتی از تازه رخ انور اوست

رخ زبباش بهشت است و قد موزونش
طوبی و، خالش رضوان و لبش کوثر اوست

مهر او دار نعیم وکرمش نعمت او
قهر او دار جحیم و سخطش آذر اوست

برق‌، پاسوخته‌ای براثر ناوک او
چرخ‌، پرگرد رخی در عقب لشکر اوست

رتبتش پیدا ز اسرار (‌حسین منی‌) است
به‌خداکاین سخن از دولب پیغمبر اوست

او ز پیغمبر و پیغمبر ازویست‌، آری
بی‌سبب نیست که جبریل ستایشگر اوست

پدر و مادر و جدم به فدای پسری
کاین جهان چاکر جد و پدر و مادر اوست

خامس آل عبا، سبط دوم‌، قطب سوم
آن سپهری که فلک بندهٔ نه اختر اوست

گشت در بزم ازل فانی فی‌الله ز آنرو
تا ابد سرخ ز صهبای فنا ساغر اوست

در ره دین ز برادر بگذشت و ز پسر
شاهد واقعه‌، عباس و علی اکبر اوست

تابع روز نشد، تن به مذلت بنداد
این چنین باید بودن کسی ار چاکر اوست

ملک الشعرا

۰ نظر ۲۱ مهر ۹۵ ، ۱۳:۲۹
هم قافیه با باران
آه
به خاک و خون تمام اصحاب
ساعات آخر حسین است
وقتش رسیده و زمان
جهاد اکبر حسین است

وقت وداع
علی رسیده
هنگام دل بریدن است از نور دیده
از اشک بابا
پیداست،پیدا
وقتی که دست از تو کشیده، چه کشیده
 
آه
یل رشید تشنه کامم
میان دشنه های اعدا
از هر طرف تیغی و تیری
شد جگر من اربا اربا

خسته و دلخون
میپیچم اکنون
نور دل آل عبا را در عبایی

جان میدهم آه
زین داغ جانکاه
سنگ صبورم خواهرم زینب کجایی؟

محمد مهدی سیار
۰ نظر ۲۱ مهر ۹۵ ، ۱۲:۲۹
هم قافیه با باران

صحبت از داغ تو بابا جگری می‏خواهد
لب خشک از عطش و چشم تری می‏خواهد
 
آمدی باز سوی خیمه و با خود گفتم
نوجوانی است که مهر پدری می‏خواهد
 
کاش می خواستم از تو دو زره برداری
این همه نیزه علی جان سپری می‏خواهد
 
نگران سر خود باش که این لشگر کفر
باز هم معجز شق القمری می‏خواهد
 
تیرها زودتر از من به تنت بوسه زدند
خرد شد آینه ات شیشه گری می خواهد
 
نیست از جسم گلت چیز زیادی در دست
نه عبا، پارچه ی مختصری می خواهد
 
کاملاً یافت نشد هر چه تفحص کردیم
بردنت حوصله ی بیشتری می خواهد
 
باز کن چشم و ببین آمده پیشم زینب
قول صبر از پدر محتضری می خواهد

عباس احمدی

۰ نظر ۲۱ مهر ۹۵ ، ۱۱:۲۹
هم قافیه با باران

ای تجلی صفات همه ی برترها
چقدر سخت بود رفتن پیغمبرها

قد من خم شده تا خوش قد و بالا شده ای
چون که عشق پدران نیست کم از مادرها

پسرم! می روی اما پدری هم داری
نظری گاه بیانداز به پشت سرها

سر راهت پسرم تا در آن خیمه برو
شاید آرام بگیرند کمی خواهرها

بهتر این است که بالای سر اسماعیل
همه باشند و نباشند فقط هاجرها

مادرت نیست اگر مادر سقا هم نیست
عمه ات هست به جای همه ی مادرها

حال که آب ندارند برای لب تو
بهتر این است که غارت شود انگشترها

زودتر از همه آماده شدی، یعنی که:
"آنچنان خسته نگشته است تن لشگرها

آنچنان کهنه نگشته است سم مرکب‏ها
آنچنان کند نگشته است لب خنجرها"

چه کنم با تو و این ریخت و پاشی که شده؟!
چه کنم با تو و با بردن این پیکرها؟!

آیه ات بخش شده آینه ات پخش شده
علی اکبر من شد علی اکبرها

گیرم از یک طرفی نیز بلندت کردم
بر زمین باز بماند طرف دیگرها

با عبای نبوی کار کمی راحت شد
ورنه سخت است تکان دادن پیغمبرها

علی اکبر لطفیان

۰ نظر ۲۱ مهر ۹۵ ، ۱۰:۲۹
هم قافیه با باران

نمانده است مرا غیر خون دل اثری
که دارد از دل خونین عاشقان، خبری؟

بعید نیست که عالم تمام غرق شود
اگر ببارد از این چشم اشک مختصری

به سوگواری سروی نشسته بانویی
که نیست از دل ایشان، دل شکسته تری

هجوم سنگ کجا؟ طاقت پرنده کجا؟
که نای بال گشودن نماند و بال و پری

نه از شهامت او عاشقانه تر شعریست
نه از شهادت او دلبرانه تر هنری

زبان به روضه چرا وا کنم؟ همین کافیست :
مباد شاهد جان دادن پسر، پدری...

سجاد سامانی

۰ نظر ۲۱ مهر ۹۵ ، ۰۹:۲۹
هم قافیه با باران

رباب داشت قصه محسن می گفت
که بابا ناله ی غریبی سر داد
دل رباب یه دفه آشوبی شد
تکونی خورد گهواره اصغر افتاد

بابا شنید صدای اصغرو گفت
جز تو کسی نمونده دوروبرم
لبات تَرَک تَرَک شده تشنه ای
قربون دندونای شیریت برم

تو آخرین ذخیره ی منیّ و
جز تو کسی نمونده توو لشکرم
رباب بیا وَ اِن یَکاد بخون که
مردی شده واسه خودش اصغرم

رفت میون لشکر و صدا زد
نیگاش کنین لباش مِثه کویره
بگیرینش از منو آبش بدین
آب بخوره یا نخوره میمیره

داداش رو دستای بابا تکون خورد
یه چیزی گفت به بابا مِثه یه راز:
بابا فدا سرت اگه تشنمه
به خاطر من به اینا رو ننداز

سه شُعبه شو توو چلّه ی کمون کرد
برای نوزادی که نصفه تیره
نمیدونست هدف کیه یکی گفت
پسر رو که زدی، پدر میمیره

ما توی خیمه ها بودیم ندیدیم
که بابا چی تو گوشه ی عباشه
فقط می دیدیم که داره با دستاش
یه چیزی رو به آسمون می پاشه

مردم هر قبیله ای مِثه گُل
بچه های کوچیکو بو می کنن
سر یه شیش ماهه مگه چقدره!
که توی اون نیزه فرو میکنند!

نوزادای شیعه هزار ساله که
روضه خونای محسنند و اصغر
توو اولین گریه هاشون میگن آب
توو اولین واژه هاشون میگن در

حامد عسکری

۰ نظر ۲۱ مهر ۹۵ ، ۰۸:۲۹
هم قافیه با باران

دست و پا می زنی انگار بغل می خواهی
یا که جای من از این تیر عسل می خواهی

می شُد ای کاش به جایش که عبا اندازم
بغلت گیرم و با خنده هوا اندازم

لااقل بر لبِ من قند بده پیش رباب
به لبت حالتِ لبخند بده پیش رباب

عمه ات نَشنود این را:کَمَرم درد گرفت
چقَدَر دورِ گلویت پسرم درد گرفت

تیر ای کاش به سویِ پدرت می آمد
صبر می کرد که دندانِ تو در می آمد

صبر می کرد که یک جرعه دلِ سیر خوری
صبر می کرد که این دفعه کَمی شیر خوری

به لبت حداقل آب ندادند که هیچ
به روی دست تو را تاب ندادند که هیچ

خواستی تا بخوری آب پریدی بابا
ناگهان تیر زد از خواب پریدی بابا

خونِ سُرخی به رُخِ زرد گرفتی ای جان
محکم انگشتِ من از درد گرفتی ای جان

مادرَت بر درِ خیمه نگرانِ من و توست
نَشَود فاشِ کسی آنچه میانِ من و توست

همه بر خواهشِ بابا چه کنم خندیدند
به همه رو زدم اما چه کنم خندیدند

هِلهله زودتر از من خبرت را می بُرد
من نبودم لبه ی تیر سرت را می بُرد

بی تعادل شدم از زین پدَرَت می اُفتد
وای اگر خَم کُنَمَت زود سَرت می افتد

۰ نظر ۲۱ مهر ۹۵ ، ۰۷:۲۹
هم قافیه با باران

تا لاله گون شود کفنم بیشتر زدند
از قصد، روی زخم تنم بیشتر زدند

قبل از شروع ذکر رجَز مشکلی نبود
گفتم که زادۀ حسَنم بیشتر زدند

این ضربه ها تلافی بدر و حنین بود
گفتم علی(ع) و بر دهنم بیشتر زدند

از جنس شیشه بود مگر استخوان من
دیدند خوب می شکنم، بیشتر زدند

می خواستند از نظرِ عمقِ زخم ها
پهلو به فاطمه بزنم،  بیشتر زدند

تا از گلم گلاب غلیظی در آورند
بانعل تازه بر بدنم بیشتر زدند

دیدند پا ز درد روی خاک می کشم
در حال دست و پا زدنم بیشتر زدند

عباس احمدی

۰ نظر ۲۱ مهر ۹۵ ، ۰۶:۲۹
هم قافیه با باران

آه وقتى کاروان راه بیابان مى گرفت
از همان اول سفر باید که پایان مى گرفت

با تبر آمد به قصد چیدن گل ، دشمنت
کاش بر یک لاله ى پژمرده آسان مى گرفت

سرو هم از خشک سالى قامتش خم مى شود
از براى غنچه ها اى کاش باران مى گرفت

ماهى سرخى که از تُنگش جدا افتاده بود
قدر اشکى آب مى نوشید اگر ، جان مى گرفت

بر سر بازار حُسنت از تحیُّــر مانده ام
هر که سر مى داد در راه تو سامان مى گرفت

اى که در ظهر عطش آبى ننوشیدى جز عشق
گر تو مى گفتى جهان آنروز پایان مى گرفت

محمد شیخی

۰ نظر ۲۱ مهر ۹۵ ، ۰۵:۲۹
هم قافیه با باران

قد کشیدی چه‌قَدَر مرد شدی در سختی
مرد آن است که غالب بشود بر سختی...

تیر... شمشیر... سم اسب... تو می‌خندی باز!
تلخ کامت نکُند دغدغه‌ی هر سختی

زد نمک داغ تو بر داغ غریبی حَسن
می‌کِشم از غمِ داغت دو برابر سختی

نسل در نسل همین قسمت موروثی ماست
سهم دنیا شده بر آل پیمبر سختی

امیر اکبرزاده

۰ نظر ۲۱ مهر ۹۵ ، ۰۴:۲۸
هم قافیه با باران

از جان گذشته بی زره پیکر آمده
سردار کربلاست اگر با سر آمده
ان تنکرون رسد اجل لشگر آمده
بابای هرکه رفته به جنگش درآمده

احمد شده به لات و هبل حمله میکند
دارد به باقیات جمل حمله حمله میکند

باطل کجاست؟ معجزه حق رسیده است
عقل سلیم و حکمت مطلق رسیده است
انگار علی دوباره به خندق رسیده است
دیکر زمان کشتن ازرق رسیده است

چکمه بهانه بود قیامت به پا کند
با یک اشاره فرق سرش را دوتا کند

کم کم به سررسید همه انتظارها
گم شد حسن میان هجوم غبارها
وقتی که آمدند به دورش سوارها
یکدفعه ریختند سرش نیزه دارها

جوری زدند پهلوی او بی هوا شکست
هی سنگ خورد و صورتش از چندجا شکست

دیگر هوای کرببلا را بلا گرفت
در ازدحام ها بدنش رد پا گرفت
از بس که سم اسب بر این جسم جا گرفت
با دیدنش عمو کمر خویش را گرفت.....

سید پوریا هاشمی

۰ نظر ۲۱ مهر ۹۵ ، ۰۳:۳۰
هم قافیه با باران

دستی بر آب خیره شد و برد نام تو
تا بی بهانه یاد کند از مقام تو

از اینکه قرنهاست برایت سروده اند
“ ثبت است بر جریده عالم دوام تو ”

یا اینکه کعبه بعد تو احرام تیره بست
آمد سیاه پوش به بیت الحرام تو

صد ها هزار گرگ گرسنه که یافتند
خود را -حقیر و گمشده- در ازدحام تو

ای شیر نیزه زار چه کردی که قرنهاست
شمشیر می زنند دلیران به نام تو  ؟!

با زخم مشک و چشم برادر گریستند
یک عمر، یک فرات ، غریبان شام تو

بعد از تو آب روضه ی جانکاه عالم است
طوفان به پاست، از عطش انتقام تو

صبحت سری به سجده و شامت سری به تشت
نازم به حسن مطلع و حسن ختام تو

عبدالمهدی نوری

۰ نظر ۲۱ مهر ۹۵ ، ۰۰:۲۹
هم قافیه با باران

می ایستم مقابل گودال قتلگاه
جایی که چشمهای تو در خون شناورند
می ایستم دوباره که بر روی دوش من،
اندوه مادران جهان را بیاورند

یادم نمی رود که تو در دستهای من ،
بالیدی و بزرگ شدی ،وای بر خزان
قلب جهان شکست ازین داغ سینه سوز،
چیزی نمانده است شود شعله ور خزان

دستی که درب خانه مارا شکسته بود
امروز بر گلوی تو خنجر کشیده است
دستش بریده باد که این تیغ تیز را
بر روی بوسه گاه پیمبر کشیده است


می ایستم مقابل گودال قتلگاه!
تا زینب از گلوی تو قرآن بیاورد
با دستهای خالی و با قلب چاک چاک
یک جرعه عشق سمت شهیدان بیاورد

بغض غدیر و اشک بقیع و مدینه را
در کربلا به خون تو تعمید می دهم
نام حسن به مشرق آیینه می برم
نام تو را به مغرب خورشید می دهم

با من بگو حسین من از سالهای درد
من رفتم و تو ماندی و دنیا چه با تو کرد؟
آه از جماعتی که شکستند عهد را
انگار با رسول خدا بوده این نبرد!
#
مادر پس از تو هر چه بدی بود دیده ایم
پهلوی تو شکست و دل ما شکسته تر
آن از برادرم که صبورانه زهر خورد
این هم من و دو خواهر تنها و خون جگر

مادر ولی تو غصه نخور این حسین توست
قربان ماندگاری دین خدا شده
یاران من عزیز ترین های عالمند
پس کربلا بهشت زمین خدا شده

مادر فقط اجازه بده وقت آمدن
دست تو را ببوسم و جان را فدا کنم
چیزی نمانده است جز این سر،قبول کن
آن را نثار نام رسول خدا کنم

نغمه مستشارنظامی

۰ نظر ۲۰ مهر ۹۵ ، ۲۳:۴۹
هم قافیه با باران

باران ندارد ابرهای آسمانش
باران نه اما چشم های مهربانش...

می خواست در سینه غمش پنهان بماند
نگذاشت اما گریه های بی امانش

دارد نفس های خودش را می شمارد
با هر قدم پشت سر آرام جانش

او می رود دامن کشان آرام آرام
مولای ما می ماند و داغ جوانش

چندین ستاره منتظر تا بازگردد
تا باز هم باشند محو کهکشانش

روی لب شمشیر او بانگ تفرّوا
از جنس صفین است شور نهروانش

آیا شنیدید إبن ملجم های کوفه
فزت و ربّ الکربلا را از زبانش؟

پاشید از هم چون اناری دانه دانه
در لحظه ی سرخ غروب بی کرانش

تأثیر آن دیدار آخر خوب پیداست
از عطر سیبی که می آید از دهانش

عمرش شبیه یک نماز صبح کوتاه
آمد سلام آخرش روی لبانش

پایان ابیات من و وقت نماز است
فرصت نشد دیگر بگویم از اذانش

رضا خورشیدی فرد

۰ نظر ۲۰ مهر ۹۵ ، ۲۳:۲۲
هم قافیه با باران

چه مقدار خون خورده باشد غروب!
که پیش از سحر مرده باشد غروب؟

چه مقدار آیینه ریز ریز؟
گمانم که نشمرده باشد غروب!

گمانم که بر دوش خود بی کفن
تنت را خدا برده باشد غروب

چه کرده ست با خیمه آفتاب
که از شعله آزرده باشد غروب؟

چه خوانده ست سر بر سر نیزه آه
که قرآن به سر برده باشد غروب؟

خدا خواست با یاد آن ظهر سرخ
از آغاز افسرده باشد غروب

زمین ناز خورشید را می کشید
مبادا که پژمرده باشد غروب!

نغمه مستشار نظامی

۰ نظر ۲۰ مهر ۹۵ ، ۲۲:۴۷
هم قافیه با باران

امشب شهادت نامه ی عشاق امضا می شود
فردا ز خون عاشقان این دشت دریا می شود

امشب کنار یکدگر بنشسته آل مصطفی
فردا پریشان جمعشان چون قلب زهرا می شود

امشب صدای خواندن قرآن به گوش آید ولی
فردا صدای الامان زین دشت برپا می شود

امشب کنار مادرش لب تشنه اصغر خفته است
فردا خدایا بسترش آغوش صحرا می شود

امشب که جمع کودکان در خواب ناز آسوده اند
فردا به زیر خارها گمگشته پیدا می شود

امشب رقیه حلقه ی زرین اگر دارد به گوش
فردا دریغ این گوشوار از گوش او وا می شود

امشب به خیل تشنگان عباس باشد پاسبان
فردا کنار علقمه بی دست سقا می شود

امشب بُوَد جای علی آغوش گرم مادرش
فردا چو گل ها پیکرش پامال اعدا می شود

امشب گرفته در میان، اصحاب، ثارالله را
فردا عزیز فاطمه بی یار و تنها می شود

امشب به دست شاه دین باشد سلیمانی نگین
فردا به دست ساربان این حلقه یغما می شود

امشب سر سرّ خدا بر دامن زینب بُوَد
فردا انیس خولی و دیر نصارا می شود

ترسم زمین و آسمان زیر و زبر گردد "حسان"
فردا اسارت نامه ی زینب چو اجرا می شود

حبیب الله چایچیان

۱ نظر ۲۰ مهر ۹۵ ، ۲۲:۲۹
هم قافیه با باران

کیست این؟ آوای کوهستانی داوود با او
هُرم صدها دشت با او، لطف صدها رود با او
 
نیزه نیزه زخم با او، کاسه کاسه داغ با من
چشمه چشمه اشک با من، خیمه خیمه دود با او
 
ای نسیم! آهسته پا بگذار سوی خیمه گاهش
گوش کن؛ انگار نجوا می کند معبود با او
 
هرکه امشب تشنگی را یک سحر طاقت بیارد،
می گذارد پا به یک دریای نامحدود با او
 
همرهان بار سفر بر بسته اند انگار و تنها
تشنگی مانده ست در این ظهر قیراندود با او
 
از چه ـ ای غم!ـ قصّه ی تنهایی اش را می نگاری؟
او که صدها کهکشان داغ مکرّر بود با او
 
صبح فردا، کوهساران شاهد میلاد اویند
سرخی هفتاد  و یک خورشید خون آلود با او

سعید بیابانکی

۰ نظر ۲۰ مهر ۹۵ ، ۲۱:۲۹
هم قافیه با باران
رفتی و این ماجرا را تا فصل آخر ندیدی
عبّاس من! دیدی امّا مانند خواهر ندیدی

آن صورت مهربان را، محبوب هر دو جهان را
وقتی غریبانه می رفت بی یار و یاور ندیدی

آری در آوردن تیر بی دست از دیده سخت است
امّا در آوردن تیر از نای اصغر ندیدی

حیرانی یک پدر را با نعش نوزاد بر دست
یا بُهت ناباوری را در چشم مادر ندیدی

شد پیش تو ناامیدی تیر نشسته به مشکت
مثل من اطراف عشقت انبوه لشکر ندیدی

بر گودی سرد گودال خوب است چشمت نیفتاد
چون چشم ناباور من دستی به خنجر ندیدی

مجنونی امّا برادر مجنون تر از من کسی نیست
آخر تو بر خاک صحرا لیلای بی سر ندیدی

قاسم صرافان
۱ نظر ۲۰ مهر ۹۵ ، ۱۹:۲۹
هم قافیه با باران
این سر از خوفِ شب و ملجم اگر برگردد،
بهتر آن است که بر روی سپر برگردد

این ورق‌، آن ورقی نیست که فردای سکوت‌
در نهان‌سوزی الماس و جگر، برگردد

این سفر آن سفری نیست که از نیمۀ راه‌
دو سه گامی که پدر رفت‌، پسر برگردد

این سوار آمده خرگاه به دشتی بزند
که از آن دشت‌، فقط نیزه و سر برگردد

این گلویی است که از هُرم حرم تا لب رود
برود سوخته و سوخته‌تر برگردد

کهکشان از سفر طی‌شده بر خواهد گشت‌
این سر از خوفِ شب و ملجم اگر برگردد

قتلگاه پدر، آن صخرۀ گلگون‌، پیداست‌
ردّ پا گم شده‌، امّا اثر خون پیداست‌

خشم تیغ دوسر ماست‌، نگه می‌داریم‌
یادگار پدر ماست‌، نگه می‌داریم‌...

محمدکاظم کاظمی
۰ نظر ۲۰ مهر ۹۵ ، ۱۸:۲۹
هم قافیه با باران
هم قافیه با باران