هم‌قافیه با باران

۱۱۷۸ مطلب با موضوع «اشعار آئینی» ثبت شده است

به گونه ی ماه
نامت زبانزد آسمان ها بود
و پیمان برادری ات
با جبل نور
چون آیه های جهاد
محکم
تو آن راز رشیدی
که روزی فرات
بر لبت آورد
و ساعتی بعد
در باران متواتر پولاد
بریده بریده
افشا شدی
و باد
تو را با مشام خیمه گاه
در میان نهاد
و انتظار در بهت کودکانه ی حرم
طولانی شد
تو آن راز رشیدی
که روزی فرات
بر لبت آورد
و کنار درک تو
کوه از کمر شکست

سید حسن حسینی

۰ نظر ۲۰ مهر ۹۵ ، ۱۷:۲۹
هم قافیه با باران
مثل آشوبی که یک توفان به دریا می دهد
درد، گاهی شکل زیبایی به دنیا می دهد

ابرها را می برد تا سینه ی دریا ولی
حسرت یک قطره باران را به صحرا می دهد

عشق با هفتاد خوانش امتحانت می کند
سنگ هم باشی خودش را در دلت جا می دهد

یک نفر مثل تو عهدش را به آخر می برد
یک نفر در ابتدای ماجرا وا می دهد

از همان اول تو "تنها مرد میدان" بوده ای!
عشق کاری دست آدم های "تنها" می دهد

مادرت از غربت این روزها کم می کند
یک پسر مثل تو را وقتی به زهرا می دهد

می روی و اسب ها از دلهره رم می کنند
دشت امشب یک نفس بوی خدا را می دهد

آن خدایی که زمانی تشنگی را آفرید
غیرت و مردانگی را هم به سقا می دهد!

رویا باقری
۱ نظر ۲۰ مهر ۹۵ ، ۱۶:۴۶
هم قافیه با باران

درمانده آب بود

درمانده آب بود که برخاک مانده بود

سقا که از وظیفه ی خود دست برنداشت

علی محمد مودب

۰ نظر ۲۰ مهر ۹۵ ، ۱۵:۴۶
هم قافیه با باران

حضرت ِ عباسی آمد شعر، دستانش طلاست
چشم شیطان کور! حالم امشب از آن حال هاست!

با عطش وارد شوید! اینجا زمین علقمه است
مجلس لب تشنگان حضرت سقا به پاست

جمع بی‌پایان ما را نشمرید آمارها!
جمع ِ ما هر جور بشمارید هفتاد و دو تاست

جای دنجی خواستی تا با خدا خلوت کنی
این حسینیه که گفته کمتر از غار حراست؟

اشک را بگذار تا جاری شود شور افکند
هرچه پیش آید خوش آید، اشک مهمان خداست

شانه خالی کرده‌ایم از کلّ یومٍ اشک و آه
گریه‌ی حرّی است این شب گریه‌ها، اشکِ قضاست

اذن میدان می‌دهند اینجا به هرکس عاشق است
با رجزهای ابالفضلی اگر آمد سزاست

هروله در هروله این حلقه را چرخیده‌ایم
های! ای هاجر! بیا در این حرم، اینجا صفاست

شورِ ما را می‌زند هر تشنه کامی گوش کن!
حلقِ اسماعیل هم با العطش‌ها همصداست

ایها العشاق! آب آورده‌ام غسلی کنید
شامِ عاشوراست امشب، مقصد بعدی مناست

خنده‌ی قربانیان پر کرده گوش خیمه را
من نفهمیدم شب شادی است امشب یا عزاست؟!

گریه هاتان را بیامیزید با این خنده‌ها
سفره‌ی این شب‌نشینان تلخ و شیرینش شفاست

آب باشد مال دشمن، ما تیمم می‌کنیم
آب‌های علقمه پابوسِ خاک کربلاست

ما اذان‌هامان اذانِ حضرتِ سجادی است
همهمه هر قدر هم باشد صدای ما رساست

أشهدُ أنَّ محمّد جدّ والای من است
أشهد أنَّ علی إلّای بعد از لافتاست

یک نفر از حلقه بیرون می‌زند وقت نماز
سینه‌ی خود را سپر کرده مهیای بلاست

ای مکبّر! وقت کوتاه است، قد قامت بگو
صف کشیدند آسمان‌ها، پس علی اکبر کجاست؟

گفت قد... قامت... جوان‌ها گریه‌شان بالا گرفت
راستی! سجاده‌های ما همه از بوریاست!

از علی اکبر مگو! می‌پاشد از هم جمعمان
یک نفر این سو پریشان، یک نفر آن سو رهاست

چاره‌ی این جمع بی‌سامان فقط دستِ یکی است
نوحه‌خوان می‌داند آن منجی خودِ صاحب لواست

گفت «عباس!»، آن طرف طفلی صدا زد «العطش!»
ناگهان برخاست مردی، گام‌هایش آشناست

مشک را بر دوش خود انداخت بسم الله گفت
زیر لب یکریز می‌گفت از من آقا آب خواست

حضرتِ عباسی از من دیگر اینجا را نپرس
آسمان‌ را از کمر انداختن آیا رواست؟

انسیه سادات هاشمی

۱ نظر ۲۰ مهر ۹۵ ، ۱۴:۴۶
هم قافیه با باران

بگو که یک شبه مردی شدی برای خودت
و ایستاده ای امروز روی پای خودت

نشان بده به همه چه قیامتی هستی
و باز در پی اثبات ادّعای خودت

از آسمانی گهواره روی خاک بیفت
بیفت مثل همه مردها به پای خودت

پدر قنوت گرفته تو را برای خدا
ولی هنوز تو مشغول ربنای خودت

که شاید آخر سیر تکامل حلقت
سه جرعه تیر بریزی درون نای خودت

یکی به جای عمویت که از تو تشنه تر است
یکی به جای رباب و یکی به جای خودت

بده تمام خودت را به نیزه ها و بگیر
برای عمه کمی سایه در ازای خودت

و بعد همسفر کاروان برو بالا
برو به قصد رسیدن به انتهای خودت

و در نهایت معراج خویش می بینی
که تازه آخر عرش است ابتدای خودت

سه روز بعد، در افلاک دفن خواهی شد
درون قلب پدر خاک کربلای خودت

هادی جانفدا

۰ نظر ۲۰ مهر ۹۵ ، ۱۳:۴۶
هم قافیه با باران
قبول دارم؛ در کربلا صواب نکردم
ملامتم نکن! آغوش را جواب نکردم

همه توان خودش را گذاشت حرمله اما
خداگواه؛ به سمت علی شتاب نکردم

به زهر کام مرا تلخ کرد حرمله اما
هوای بوسه بر آن شیشه ی گلاب نکردم

هزار بار مرا سمت مشک آب فرستاد
ولی به حضرت عباس فکر آب نکردم

دو راه داشتم: اصغر... حسین... ساده بگویم
که چشم بستم و از این دو انتخاب نکردم

به تیره بختی من تیر نیست در همه عالم
که هیچ کار برای دل رباب نکردم

محمدحسین ملکیان
۰ نظر ۲۰ مهر ۹۵ ، ۱۲:۴۶
هم قافیه با باران
این اشک رهایت از دل خاک کند
بالت بدهد راهی افلاک کند

تو اشک غم حسین را پاک نکن
بگذار که این اشک تو را پاک کند...

محمدجواد غفورزاده
۰ نظر ۲۰ مهر ۹۵ ، ۱۱:۴۶
هم قافیه با باران

قدم قدم سوی میدان همین که راه افتاد
تمام لشکر دشمن به اشتباه افتاد

پدر به بدرقه آمد، جوان بر اسب نشست
پدر به بدرقه آمد، جوان به راه افتاد

پیامبر به نبرد آمده ست یا حیدر ؟!
دوباره ولوله ای در دل سپاه افتاد

کمین زدند هزار ابن ملجم آن اطراف
چقدر کینه که شد تازه تا کلاه افتاد

پدر به ماه خود از دور چشم دوخته بود
صدای هلهله ی شب رسید، ماه افتاد

پدر نشست ولی ناله ای بلند شد و
به گوش خیمه و زینب(س) رسید: آه! افتاد !
#
تو تکیه گاه پدر بودی و کنار تنت
پدر خمیده می آید که تکیه گاه افتاد !

سید محمد مهدی شفیعی

۱ نظر ۲۰ مهر ۹۵ ، ۱۰:۲۹
هم قافیه با باران

کیست این پنهان مرا در جان و تن                
کز زبان من همى گوید سخن

این که گوید از لب من راز کیست؟             
 بنگرید این صاحب آواز کیست؟

در من اینسان خودنمایى می کند                
ادعاى آشنایى میکند

کیست این گویا و شنوا در تنم؟                 
باورم یارب نیاید کاین منم

متصل تر با همه دورى، به من                 
از نگه با چشم و، از لب با سخن

خوش پریشان با منش گفتارهاست          
در پریشان گوییش اسرارهاست

گوید او چون شاهدى صاحبجمال           
حسن خود بیند به سر حد کمال

از براى خود نمایى صبح و شام            
سر برآرد گه زر وزن، گه زبام

باخدنگ غمزه صید دل کند                   
دید هر جا طایرى بسمل کند

گردنى هر جا در آرد در کمند                  
تا نگوید کس اسیرانش کمند

لاجرم آن شاهد بالا و پست                 
با کمال دلربایى درالست

جلوهاش گرمى بازارى نداشت             
یوسف حسنش خریدارى نداشت

غمزه‌اش را قابل تیرى نبود                
لایق پیکانش نخجیرى نبود

عشوه‌اش هر جا کمند انداز گشت      
 گردنى لایق نیامد، بازگشت

ما سوا آینیه‌‌‌ى آن رو شدند               
 مظهر آن طلعت دلجو شدند

پس جمال خویش در آینیه دید           
روى زیبا دید و عشق آمد پدید

مدتى آن عشق بی نام و نشان         
بد معلق در فضاى بیکران

دلنشین خویش مأوایى نداشت          
تا در او منزل کند، جایى نداشت

بهر منزل بیقرارى ساز کرد                
طالبان خویش را آواز کرد

چونکه یکسر طالبان راجمع ساخت     
جمله را پروانه، خود را شمع ساخت

جلوه‌یى کرد از یمین و از یسار            
دوزخىّ و جنّتى کرد آشکار

جنّتى، خاطر نواز و دلفروز                   
دوزخى، دشمن گداز و غیر سوز

عمان سامانی

۰ نظر ۲۰ مهر ۹۵ ، ۰۹:۲۹
هم قافیه با باران

روز و شب در دل دریایى خود غم داریم
اشک، ارثى ست که از حضرت آدم داریم

شادى هر دو جهان در دل ما پنهان است
تا غمت در دل ما هست، مگر غم داریم؟

گاه در هیأت رعدیم و پر از طوفانیم
گاه در خلوت خود بارش نم نم داریم

تازه آغاز حیات است شهید تو شدن
ما فقط غمزه ى چشمان تو را کم داریم

در قیامت دل ما در پى قدقامت توست
ما چه کارى به بهشت و به جهنم داریم؟

خنده ات جنت و اخم تو عذابى ست الیم
خوف داریم اگر از تو ، رجا هم داریم

از ازل شور حسین بن على در سر ماست
تا ابد در دل خود داغ محرم داریم

محمد میرزایی بازرگانی

۰ نظر ۲۰ مهر ۹۵ ، ۰۷:۲۹
هم قافیه با باران

بگو که مست نشوید شراب را با آب
نشوید آه بنای خراب را با آب

ز چشم،حاجت خود را گرفت در روضه
اگر که شُست کسی این دو باب را با آب

به جز دو دست اباالفضل در فرات، کسی؛
هنوز جلد نکرده کتاب را با آب

گرفت مشتی از آب و نخورده برگرداند
نمود یک تنه شرمنده آب را با آب

فرات هیچ،تمام زمین هم آب شود
نمیشود بُکُشی آفتاب را با آب

حساب کرده به رویت عمو ،رقیه ولی
نشد که پاک کنی این حساب را با آب

سوال کرد لب کوچکش که ساقی کیست
نشد ولی برسانی جواب را با آب

مرا ببخش به حلقوم پاره ی اصغر
اگر که قافیه کردم رباب را با آب

چه خوب شد که یزید از قضا در آن مجلس
نخورد پیش رقیه کباب را با آب

مهدی رحیمی

۰ نظر ۲۰ مهر ۹۵ ، ۰۳:۵۰
هم قافیه با باران
باید حسین دم بزند از فضائلت
وقتی حسینی است تمام خصائلت

تعبیرهای ما همه محدود و نارساست
در شرح بی‌کرانی اوصاف کاملت

بی‌شک در آن به غیر جمال حسین نیست
آئینه‌ای اگر بگذاری مقابلت

ای کاشف الکروب عزیزان فاطمه
غم می‌بری ز قلب همه با شمایلت

در آستانه‌ی تو گدایی بهانه است
دلتنگ دیدن تو شده باز سائلت

با زورق شکسته‌ی دل، سال‌های سال
پهلو گرفته‌ایم حوالی ساحلت

چشم امید عالم و آدم به دست توست
باب الحسین هستی و پرچم به دست توست


تو آمدی و روشنی روز و شب شدی
از جنس نور بودی و زهرا نسب شدی

در قامتت اگرچه قیامت ظهور داشت
الگوی بندگی و وقار و ادب شدی

هم چشم‌های روشنت آئینه‌ی رجاست
هم صاحب جلال و شکوه و غضب شدی

در هیبت و رشادت و جنگاوری و رزم
تو اسوه‌ی زهیر و حبیب و وَهب شدی

در دست تو تلاطم شمشیر دیدنی ست
فرزند مرتضایی و شیر عرب شدی

فرمانده‌ی سپاهی و آب آور حسین
ای نافذ البصیره ترین یاور حسین


فردوس دل همیشه اسیر خیال توست
حتی نگاه آینه محو جمال توست

تو ساقی کرامت و لطف و اجابتی
این آب نیست زمزمه‌های زلال توست

ایثار و پایمردی و اوج وفا و صبر
تنها بیان مختصری از کمال توست

در محضر امام تو تسلیم محضی و
والاترین خصائل تو امتثال توست

فردا همه به منزلتت غبطه می‌خورند
فردا تمام عرش خدا زیر بال توست

باب الحوائجی و اجابت به دست تو
تنها بخواه، عالم هستی مجال توست

بی‌شک خدا سرشته تو را از گل حسین
سقای با فضیلت و دریادل حسین

 
از کار عشق این گره بسته وا نشد
باب الحوائج همه حاجت روا نشد

بستند راه‌های حرم را به روی او
می‌خواست تا حرم ببرد آب را نشد

دستان او جدا شده از پیکرش ولی
یک لحظه مشک از کف سقا رها نشد

ناگاه مشک آب اباالفضل را زدند
یعنی فرات قسمت آل عبا نشد

با مشک پاره پاره به سوی حرم نرفت
راضی به دل‌شکستگی بچه‌ها نشد

با صورت آفتاب حرم بر زمین فتاد
آن بازوی قلم شده مشکل‌گشا نشد...

دیگر نصیب اهل حرم خسته‌حالی است
بزم شراب جای علمدار خالی است

یوسف رحیمی
۰ نظر ۲۰ مهر ۹۵ ، ۰۲:۵۰
هم قافیه با باران

دستت که بریده شد، شکستم انگار
برخاکِ غمِ تو من نشستم انگار

وقتی که به مشکِ آب آن تیر نشست
من چشم به هر چه هست بستم انگار...

جواد مزنگی

۰ نظر ۲۰ مهر ۹۵ ، ۰۱:۵۰
هم قافیه با باران

دل های سوگوار فقط از تو گفته اند
جان های بی قرار فقط از تو گفته اند

جمع ستارگان همگی هم صدای ماه
هرشب هزار بار فقط از تو گفته اند

ای تشنه ی غریب که دنیاست تشنه ات
لب های روزه دار فقط از تو گفته اند

ای بهترین شکوه شکفتن! درخت ها
در حسرت بهار فقط از تو گفته اند

آه ای قرار آخر دل‌ها که عاشقان
در ساعت قرار فقط از تو گفته اند

هنگام کارزار، شهیدان روزگار
در خون و در غبار فقط از تو گفته اند

ای کشته ی فتاده به هامون، شهیدها
گمنام و بی مزار فقط از تو گفته اند

بر نی خوشا تلاوتی از کهف و از رقیم
نی های اشک بار فقط از تو گفته اند

دیرست که اهالی صحرا به دیدن
هر اسب بی سوار فقط از تو گفته اند

ای سروری که پیر غلامان عاشقت
از مهد تا مزار فقط از تو گفته اند

در سطر سطر ناحیه شرح تو خوانده ایم
چشمان انتظار فقط از تو گفته اند

میلاد عرفان پور

۰ نظر ۱۹ مهر ۹۵ ، ۲۳:۵۰
هم قافیه با باران

قسم به «آه» که از جان من برآمده است
تبر به قصد قتال صنوبر آمده است

تو کیستی یَل ِتنها؟ که در مسیر نَبَرد
به پیشواز تو از ترس، لشکر آمده است

دلاورانه به میدان درآمدی چون شیر
چنان که همهمه برخاست: «حیدر آمده است»

به یک اشاره چه از سِرّ زندگی گفتی؟
که سوی مرگ، سپاه تو با سَر آمده است

که تن به ذلّت دنیا نمی دهد هرگز
هرآنکه چون تو به میدان قلندر آمده است

که هرکه عاشقی آموخت پای مکتب تو
جهان به چشم بصیرش محقّر آمده است

به خون خویش -شگفتا!- چه کرده‌ای ای مرد؟
که قرن هاست دمار از ستم درآمده است

قسم به خون تو، یک روز می رسد «مردی»
به این نوید که دوران غم سر آمده است

سجاد رشیدی پور

۰ نظر ۱۹ مهر ۹۵ ، ۲۲:۵۰
هم قافیه با باران

اگر طوفان یاتار یاتماز حسینین پرچمی گفتی
بگو بعدش که پرچمدار این سامان اباالفضل است

برای مادر پیرم به وقت روضه‌خوانی ها
بالام جان شد علی اکبر، سنه قربان اباالفضل است

مهدی رحیمی

۰ نظر ۱۹ مهر ۹۵ ، ۲۱:۵۰
هم قافیه با باران

اگر در خاک آذربایجان جانان اباالفضل است
دلیل جان به اسم شهر زنجان، جان ابالفضل است

ستون خیمه‌ی کرب و بلا در باد و در طوفان
نمی‌افتد یقین تا تکیه‌گاه آن اباالفضل است

اذا الشمس است چشمانش، لبش در اصل والصبح است
مراد از سوره تکویر در قرآن اباالفضل است

نماز و روزه و اسلام خیلی‌هاست یعنی که؛
امام کربلا بالقوه در ایران اباالفضل است

اگر طوفان یاتار یاتماز حسینین پرچمی گفتی
بگو بعدش که پرچمدار این سامان اباالفضل است

برای آن کسی که جان خود را می‌دهد با عشق
نگو عباس، وقتی بهترین عنوان اباالفضل است

برای مادر پیرم به وقت روضه‌خوانی ها
بالام جان شد علی اکبر، سنه قربان اباالفضل است

دلیل نم نم باران علی‌اصغر اگر باشد
یقین دارم دلیل شدت باران اباالفضل است

مهدی رحیمی

۰ نظر ۱۹ مهر ۹۵ ، ۲۰:۵۰
هم قافیه با باران

هرکس که با تو بوده اگر با تو هست ماند
دنیا تو را نداشت که این گونه پست ماند

چون روز روشن است که پیروز جنگ کیست
بر قلب دشمنان تو داغ شکست ماند

در زیر رقص تیغ تو در اوج کار زار
هرکس که ایستاد،نه، هرکس نشست ماند

سر را به صخره ها زده هر روز علقمه
یک عمر در هوای تو این گونه مست ماند

حق داشته است آب اگر جزر و مد کند
بعد از تو کم کسی ست که یکتا پرست ماند

هر آدمی ز رفتن خود ردّ پا گذاشت
اما چرا ز رفتن تو ردّ دست ماند؟

مهدی رحیمی

۰ نظر ۱۹ مهر ۹۵ ، ۱۹:۴۹
هم قافیه با باران

پیامبر گله ها را گوش می کند
حسین بر می شمارد:
اول: نامه ها..
دوم: خیمه ها..
سوم...
بغض پیامبر می شکند:
انگشتت کو؟

احسان پرسا

۰ نظر ۱۹ مهر ۹۵ ، ۱۹:۲۸
هم قافیه با باران

گلایه کرد به کرات آفتاب از آب
شکستگی سر آب شد جواب از آب

مُسَلَّم است گل آلود می شود ذهنش
چرا که آمده ابن ابوتراب از آب

گشود برقع خود را و بعد با دستش
گرفت در وسط علقمه نقاب از آب

برای آنکه ببوسد لبان خشکش را
فرات بسته به دست عمو طناب از آب

بدون آنکه بنوشیم مست علقمه ایم
درست کرده اباالفضل ما شراب از آب

پس از تو آه تعجب نمی کنم هرگز
در این دیار بگیرند گلاب از آب

به جای آنکه فرات از لبت ثواب برد
تو با نخوردن خود برده ای ثواب از آب

نداد لب چو به عباس بعد از آن خورشید
هنوز ظهر که شد می کشد حساب از آب

کتاب دست اباالفضل باز شد در رود
چه شد که بسته درآمد همان کتاب از آب

پس از پسر همه عمر وقت نوشیدن
گرفت حضرت ام البنین حجاب از آب

چه قدر زود به زانو درآمدی با مشک
درست مثل بنایی که شد خراب از آب

و اوج فاجعه این است چون سه شعبه پرید
تکان نخورد ز پرتاب تیر آب از آب

حسین گریه کنان می کند خضاب از خون
به خنده حرمله هم می کند خضاب از آب

پس از گلوی علی که شد سه شعبه به تیر
کسی ندید بگیرد وضو رباب از آب

مهدی رحیمی

۱ نظر ۱۹ مهر ۹۵ ، ۱۸:۴۹
هم قافیه با باران
هم قافیه با باران