ما بی تو حیات را اسارت خواندیم
جان را به زیارت شهادت خواندیم
از راه رسیـد با عبـایی بـر دوش...
با مرگ، نمازی به جماعت خواندیم
میلاد عرفان پور
ما بی تو حیات را اسارت خواندیم
جان را به زیارت شهادت خواندیم
از راه رسیـد با عبـایی بـر دوش...
با مرگ، نمازی به جماعت خواندیم
میلاد عرفان پور
که گفته بال کبوتر اضافه آمده است
فقط زجسم تو یک سر اضافه آمده است
برای کشتن تو چون که چون پیامبری
کمان به دست دو لشگر اضافه آمده است
کجای دشت به خون سر گذاشتی برگرد
زمان بازی خواهر اضافه آمده است
یکی خمیده چو زهرا و دیگری لیلا
چرا کنار تو مادر اضافه آمده است
فقط به روی عبا وقت جمع کردن تو
چه قدر پاره ی پیکر اضافه آمده است
بگو به حرمله از پیکر علی اکبر
هزارتا علی اصغر اضافه آمده است
مهدی رحیمی
به انتظار نشستیم کربلا بشود
که پیش مرگی مولا نصیب ما بشود
به جان کرببلا عطر عید قربان است
خوشا کسی که چنین در منا فدا بشود
سر تعارفمان نیست با حسین ولی
کجا به دادن سر دین ما ادا بشود
بدا به نامه اعمال ما به روز حساب
نماز صبح شهادت اگر قضا بشود
خدا نبخشدمان گر دمی که جان داریم
خیام دوست, گذر گاه اشقیا بشود
خدا نبخشدمان گر دمی که ما هستیم
سه شعبه در گلوی شیرخواره جا بشود
خوشا که جان بدهیم و به لحظه ای نرسیم
که جسم اکبر او جمع در عبا بشود
به قطعه قطعه شدن در هوای عشق حسین
رضا دهیم, خداوند اگر رضا بشود
میلاد عرفان پور
هرچه بالا ببرد هرچه سری را پسری
خم کند گاه به آنی کمری را پسری
دیده ای پشت در خانه به خود می بالی
روی تو باز کند چون که دری را پسری
دوست دارد به پسر اول سر عرضه کند
هرچه آموخته از هر هنری را پسری
لحظه ی جنگ،پدر دست گرفته ست به چشم
چونکه برداشته باشد سپری را پسری
از عمو یاد گرفته ست به ابرو و به تیغ
شیوه ی کشتن عباس تری را پسری
دو قدم پیش پدر رفته و با میل خودش
دور انداخته بر نیزه سری را پسری
کربلا صحنه ی جنگی ست که یک بار نشد
از شهیدی برساند خبری را پسری
علی اکبر بعد از علی اصغر اینسان
سخت تر کرده نبود پسری را پسری
پسری را پدری برده به کرات ولی
نشده تا که بیارد پدری را پسری
مهدی رحیمی
تحقیق میانِ دلبران لازم نیست
در ملک وفا کسی چنین حاکم نیست
تاریخ گواه است کسی در احساس
هم قافیه با "ماه بنی هاشم" نیست
جواد مزنگی
خورشید سربرهنه برون آمد چون گوی آتشین و سراسر سوخت
آیینههای عرش ترک برداشت قلب هزارپاره ی حیدر سوخت
از فتنههای فرقه نوبنیاد، آتش به هر چه بود و نبود افتاد
تنها نه روح پاک شقایق مرد، تنها نه بالهای کبوتر سوخت
حالت چگونه بود؟ نمی دانم، وقتی میان معرکه می دیدی
بر ساحل شریعه ی خون آلود آن سروِ سربلند تناور سوخت
جنگاوری ز اهل حرم کم شد، از این فراق ، قامت تو خم شد
آری، میان آتش نامردان فرزند نازنین برادر سوخت
هنگام ظهر ،کودک عطشان را بردی به دست خویش به قربانگاه
جبریل پاره کرد گریبان را وقتی که حلق نازک اصغر سوخت
در آن کویر تفته ی آتشناک ، آنقدر داغ و غرق عطش بودی
تا آنکه در مصاف گلوی تو حتی گلوی تشنه ی خنجر سوخت...!
چشمان سرخ و ملتهبی آنروز چشمانتظار آمدنت بودند
امّا نیامدی و از این اندوه آن چشمهای منتظر آخر سوخت
می خواستم برای تو، ای مولا، شعری به رنگ مرثیه بسرایم
امّا قلم در اوّل ره خشکید، اوراق ناگشوده دفتر سوخت
یدالله گودرزی
وادی به وادی می روم دنبال محمل
آهسته تر ای ساربان، دل می بری دل
اشک ملائک می چکد از کهکشان ها
پیچیده در هفت آسمان بانگ سلاسل
ای آسمان پایین بیا منظومه اینجاست
هم اختران بر گِـرد او هم ماه کامل
گاهی به زانوی پیمبر گه به نیزه
عشق است و او را می برد منزل به منزل
صوفی بهل این اربعین در اربعین را
با ذکر او یک روزه طی گردد مراحل
صوفی، سماع راستین در کربلا بود:
در خون خود چرخیدن مردان بسمل
او محشر است او رستخیز ناگهان است
می افکند در سینه ها ذکرش زلازل
ای روضه خوان تنها بگو نامش حسین است
دیگر چه حاجت خواندن از روی مقاتل!
قربان ولیئی
در سرخی غروب نشسته سپیده ات
جان بر لبم زعمر به پایان رسیده ات
آخر دل عموی تو را پاره پاره کرد
آوای ناله های بریده بریده ات
در بین این غبار به سوی تو آمدم
از روی ردّ خونِ به صحرا چکیده ات
پا میکشی به خاک… تنت درد می کند
آتش گرفتم آه از آه کشیده ات
خون گریه می کنند چرا نعل اسبها؟
سخت است روضه ی تن در خون تپیده ات
بر بیت بیت پیکر تو خیره مانده ام
آه ای غزل! چگونه ببینم قصیده ات؟
باید که می شکفت گل زخم بر تنت
از بس خدا شبیه حسن آفریده ات
سید محمدجواد شرافت
تا خیمه رفت و برگشت از پا نشست و برخاست
تا خیمه چند دفعه بابا نشست و برخاست
ای حرمله بمیری چون باعث جدایی ست
تیر سه شعبه ی تو هرجا نشست و برخاست
با تیغ و نیزه ها بود هرجا که رفت اما
با این گلوی کوچک تنها نشست و برخاست
وقتی رأیت والا.....فرمود عمه یعنی
تیر سه شعبه اینجا زیبا نشست و برخاست
آمال گاهواره در شام شد محقق
با گوشواره دارد حالا نشست و برخاست
آن مردمی که امروز گشتند اشک ریزت
دارند با ائمه فردا نشست و برخاست
مهدی رحیمی
قد تو چون الف شد و با مد کشیده شد
اما دریغ بیشتر از حد کشیده شد
نجمه، اگر به گوش تو آمد یقین بدان
روی لبان قاسم ات اشهد،کشیده شد
دستش مناره پیکر پاکش ضریح شد
وقتی که تیغ بر سر گنبد کشیده شد
قاسم به قول نیزه ز هم ریخت عاقبت
قاسم به قول تیغ دو دم بد کشیده شد
دریا ز ماه علقمه شد دور بی گمان
در رفت جزر داشت در آمد کشیده شد
تشدید تیر و نیزه به حرف بدن رسید
ناچار پیکر تو مشدد کشیده شد
هر وقت خواست پا بشود زیر پای اسب
انگار پیکرش دو سه درصد کشیده شد
یک نکته مانده است که در سینه ی حسین
اعضای پیکر تو مجدّد کشیده شد
شش گوشه شد برای علی اکبرت حرم
چون قد قاسم این سوی مرقد کشیده شد
مهدی رحیمی
گرفت مادر از این سو تو را چه زود از شیر
پدر گرفت از آن سو تو را چه دیر از تیر
سه شعبه چون که درآمد از آن سوی حنجر
به خاک ریخت به سرعت دو قطره شیر از تیر
مهدی رحیمی
تردید داشت بال شود یا که دستهات
حالا که هیچ کس به تو... حالا که دستهات.....
تردید داشت نور شود یا فرشته یا...
تردید داشت بال،که بالا، که دستهات!
آمد نشست بر هیجان دو شانه ات
تا سطر سطر حادثه ای را که دستهات...
آهسته گفت: مشک، علم، نیزه،تیر، اشک...
مشک انتخاب شد که به دریا... که دستهات...
تردید... نه نداشت که چشم انتظار بود
دیگر نمی شناخت سر از پا که دستهات-
تقدیم می شدند به فرزند ماهتاب
با شوق شکر گفت خدا را که دستهات-
پرواز می کنند چنانکه فرشته ها
راهی نمی برند به آنجا که دستهات!
***
ای ماه کاروان عطش راه سبز تو
تکثیر شد درآینه پاک دستهات!
نغمه مستشار نظامی
می آمد و آب هم به پایش افتاد
در حنجرِ خشک نی، ندایش افتاد
می آمد و علقمه عطشناک لبش
می رفت و در آب، دستهایش افتاد
نغمه مستشار نظامی
همه گهواره من را به غنیمت ببرید
تا ابد معجر زینب به سلامت باشد
سر من را ببُرید و سر من را ببَرید
تا قیامت سر زینب به سلامت باشد
مجید تال
چرا بریده بریده ست گفت و گوی رباب
مگر که تیر سه شعبه ست در گلوی رباب
فقط مقابل زینب نبوده است سری
سری به نیزه بلند است روبروی رباب
مجید تال
سعی دارد کودکش را در عبا پنهان کند
باید او تن را جدا ؛ سر را جدا پنهان کند
گریه ی اصغر ، صدای هلهله ، با تیر خود
حرمله باید صدا را در صدا پنهان کند
مشتی از خون علی را ریخت سمت آسمان
خواست تا جرم زمین را در هوا پنهان کند
با غلاف خنجری ، بابا پسر را دفن کرد
کربلا را خواست تا در کربلا پنهان کند
گیرم اصلا طفل خود را پشت خیمه دفن کرد
خنده های آخرش را در کجا پنهان کند
هر که سر را زد ، خودش هم می برد ؛ باید حسین
طفل را دور از نگاه نیزه ها پنهان کند
مجید تال