هم‌قافیه با باران

۱۱۷۸ مطلب با موضوع «اشعار آئینی» ثبت شده است

ما بی تو حیات را اسارت خواندیم
جان را به زیارت شهادت خواندیم

از راه رسیـد با عبـایی بـر دوش...
با مرگ، نمازی به جماعت خواندیم

میلاد عرفان پور

۰ نظر ۱۹ مهر ۹۵ ، ۱۶:۴۹
هم قافیه با باران

که گفته بال کبوتر اضافه آمده است
فقط زجسم تو یک سر اضافه آمده است

برای کشتن تو چون که چون پیامبری
کمان به دست دو لشگر اضافه آمده است

کجای دشت به خون سر گذاشتی برگرد
زمان بازی خواهر اضافه آمده است

یکی خمیده چو زهرا و دیگری لیلا
چرا کنار تو مادر اضافه آمده است

فقط به روی عبا وقت جمع کردن تو
چه قدر پاره ی پیکر اضافه آمده است

بگو به حرمله از پیکر علی اکبر
هزارتا علی اصغر اضافه آمده است

مهدی رحیمی

۰ نظر ۱۹ مهر ۹۵ ، ۱۴:۴۹
هم قافیه با باران

به انتظار نشستیم کربلا بشود
که پیش مرگی مولا نصیب ما بشود

به جان کرببلا عطر عید قربان است
خوشا کسی که چنین در منا فدا بشود

سر تعارفمان نیست با حسین ولی
کجا به دادن سر دین ما ادا بشود

بدا به نامه اعمال ما به روز حساب
نماز صبح شهادت اگر قضا بشود

خدا نبخشدمان گر دمی که جان داریم
خیام دوست, گذر گاه اشقیا بشود

خدا نبخشدمان گر دمی که ما هستیم
سه شعبه در گلوی شیرخواره جا بشود

خوشا که جان بدهیم و به لحظه ای نرسیم
که جسم اکبر او جمع در عبا بشود

به قطعه قطعه شدن در هوای عشق حسین
رضا دهیم, خداوند اگر رضا بشود

میلاد عرفان پور

۰ نظر ۱۹ مهر ۹۵ ، ۱۳:۴۹
هم قافیه با باران
مثل عکسی که میان قاب لذت می برد
چشم تو دارد از این محراب لذت می برد

این که گاهی چهره ات را ماه می خوانیم ما
بیشتر از هرکسی مهتاب لذت می برد

تا تو هستی توی خیمه بچه ها از بازی و
توی گهواره علی از خواب لذت می برد

هی تو دستت را به هم دادی و شکل تاب شد
هی رقیه دارد از این تاب لذت می برد

آمدی تا اذن میدان را بگیری از پدر
عمه را دیدم از این آداب لذت می برد

یک قدم برداشتی کُشتی پدر را قبل رزم
پس قدم بردار که ارباب لذت می برد

از لب خشک پدر آن جور لذت برده ای
که لب خشکیده ای از آب لذت می برد

آه ماهیگیر وقتی طعمه اش را صید کرد
دیگر از بازی با قلاب لذت می برد

ارباً اربا گشته ای این آخر کار تو نیست
از صدای استخوان قصاب لذت می برد

مهدی رحیمی
۰ نظر ۱۹ مهر ۹۵ ، ۱۲:۴۹
هم قافیه با باران

هرچه بالا ببرد هرچه سری را پسری
خم کند گاه به آنی کمری را پسری

دیده ای پشت در خانه به خود می بالی
روی تو باز کند چون که دری را پسری

دوست دارد به پسر اول سر عرضه کند
هرچه آموخته از هر هنری را پسری

لحظه ی جنگ،پدر دست گرفته ست به چشم
چونکه برداشته باشد سپری را پسری

از عمو یاد گرفته ست به ابرو و به تیغ
شیوه ی کشتن عباس تری را پسری

دو قدم پیش پدر رفته و با میل خودش
دور انداخته بر نیزه سری را پسری

کربلا صحنه ی جنگی ست که یک بار نشد
از شهیدی برساند خبری را پسری

علی اکبر بعد از علی اصغر اینسان
سخت تر کرده نبود پسری را پسری

پسری را پدری برده به کرات ولی
نشده تا که بیارد پدری را پسری

مهدی رحیمی

۰ نظر ۱۹ مهر ۹۵ ، ۱۱:۴۶
هم قافیه با باران

تحقیق میانِ دلبران لازم نیست
در ملک وفا کسی چنین حاکم نیست

تاریخ گواه است کسی در احساس
هم قافیه با "ماه بنی هاشم" نیست

جواد مزنگی

۰ نظر ۱۹ مهر ۹۵ ، ۱۱:۰۱
هم قافیه با باران

خورشید سربرهنه برون آمد چون گوی آتشین و سراسر سوخت
آیینه‌های عرش ترک برداشت قلب هزارپاره ی حیدر سوخت


از فتنه‌های فرقه نوبنیاد، آتش به هر چه بود و نبود افتاد
تنها نه روح پاک شقایق مرد، تنها نه بال‌های کبوتر سوخت


حالت چگونه بود؟ نمی دانم، وقتی میان معرکه می دیدی
بر ساحل شریعه ی خون آلود آن سروِ سربلند تناور سوخت


جنگاوری ز اهل حرم کم شد، از این فراق ، قامت تو خم شد
آری، میان آتش نامردان فرزند نازنین برادر سوخت


هنگام ظهر ،کودک عطشان را بردی به دست خویش به قربانگاه
جبریل پاره کرد گریبان را وقتی که حلق نازک اصغر سوخت


در آن کویر تفته ی آتشناک ، آن‌قدر داغ و غرق عطش بودی
تا آن‌که در مصاف گلوی تو حتی گلوی تشنه ی خنجر سوخت...!


چشمان سرخ و ملتهبی آن‌روز چشم‌انتظار آمدنت بودند
امّا نیامدی و از این اندوه آن چشم‌های منتظر آخر سوخت


می خواستم برای تو، ای مولا، شعری به رنگ مرثیه بسرایم
امّا قلم در اوّل ره خشکید، اوراق ناگشوده دفتر سوخت


یدالله گودرزی

۰ نظر ۱۹ مهر ۹۵ ، ۰۱:۴۵
هم قافیه با باران
چه فکری می کنی ای تیر،آیا قدِّ اصغر را نمی بینی؟
مگر بر آستان خیمه مادر را نمی بینی؟
که خود را می کشی این طور با شدّت
که دقّت کرده ای این گونه با دقّت
که از زِه می پری این قدر با سرعت

همیشه نقطه ی قلبِ هدف مشکی ست
 امّا خوب دقّت کن که این دفعه سپیدی گلوگاهی هدف گشته
به روی دست خورشید جهان ماهی هدف گشته

اگر یک شعبه هم بودی،نمی ماند از گلو چیزی
چه تصویر غم انگیزی؛
که تیری با سه تا شعبه به سمت حنجری رفته
به قصد آفتابی بر وَرایِ منبری رفته

پریشانم از این برخورد
اگر آبش نمی دادند، این کودک خودش می مُرد

چرا تیر سه شعبه؟ که برای کودک شش ماهه ی تشنه،
نبود آب کافی بود
برای این که بابا بشکند از پا،میان علقمه
بانگ 《برادر جان مرا دریاب》 کافی بود
فقط درد علی اکبر،برای کشتن ارباب کافی بود

چرا دیگر علی اصغر؟
چرا شش ماهه ی پرپر؟

چه فکری می کنی ای تیر هر قَدرَم که مجبوری
هدف کوچکتر است از تو، نمی بینی؟مگر کوری؟

خودت بنشین قضاوت کن،یقینأ با چنین فرضی
چنین طولی،چنین عرضی

اگر حتّی به بالا نه،به زیر گردنش خوردی
به غیر از حنجره از صورتش هم قسمتی بُردی

مگر حجم گلوی آدم بالغ چه اندازه ست؟
 علیِ اصغر شش ماهه دیگر جای خود دارد
هزاران نکته در این جاست که فرضِ نشد دارد

یکی این که به این سرعت اگر تیری رها گشته
زبانم لال،حتمأ سر از این پیکر جدا گشته
و گر هم مانده جای تیر و حنجر جا به جا گشته

و دیگر این که از این سو،گلوی خشک شش ماهه
ز جنس نرم غضروف است
و از آن سو نشانه گیری زیر گلوی حرمله
بسیار معروف است
نتیجه گیری اش از تو،
شب هفتم همیشه روضه مکشوف است

مهدی رحیمی
۰ نظر ۱۹ مهر ۹۵ ، ۰۰:۴۳
هم قافیه با باران

وادی به وادی می روم دنبال محمل
آهسته تر ای ساربان، دل می بری دل

اشک ملائک می چکد از کهکشان ها
پیچیده در هفت آسمان بانگ سلاسل

ای آسمان پایین بیا منظومه اینجاست
هم اختران بر گِـرد او هم ماه کامل

گاهی به زانوی پیمبر گه به نیزه
عشق است و او را می برد منزل به منزل

صوفی بهل این اربعین در اربعین را
با ذکر او یک روزه طی گردد مراحل

صوفی، سماع راستین در کربلا بود:
در خون خود چرخیدن مردان بسمل

او محشر است او رستخیز ناگهان است
می افکند در سینه ها ذکرش زلازل

ای روضه خوان تنها بگو نامش حسین است
دیگر چه حاجت خواندن از روی مقاتل!

قربان ولیئی

۰ نظر ۱۸ مهر ۹۵ ، ۲۱:۱۷
هم قافیه با باران
ناله ات در نفس باد، مکرّر گم شد
گریه ی تو وسط خنده ی لشکر گم شد

سوره ای بود سپاهم که تلاوت کردم
آیه ای پشت سر آیه ی دیگر گم شد

ماند از سوره فقط آیه ی بسم الله اش
آه کوتاهترین آیه هم آخر گم شد

دور خوردی می شش ماهه من دست به دست
دست من تا که رسیدی می و ساغر گم شد

دست من منبر فریاد غم انگیزت بود
آه! یکمرتبه در خون تو منبر گم شد

زوزه ی تیر سه شعبه همه را ساکت کرد
لحظه ای بعد صدای علی اصغر گم شد

قدمی سوی سپاه و قدمی سمت حرم
از خجالت پدر پیر تو سردرگم شد
#
کاش اجزای تو در قبر تو کامل باشند
گرچه گویند که در عصر دهم سر گم شد

سید محمدمهدی شفیعی
۰ نظر ۱۸ مهر ۹۵ ، ۲۰:۱۷
هم قافیه با باران

در سرخی غروب نشسته سپیده ات
جان بر لبم زعمر به پایان رسیده ات

آخر دل عموی تو را پاره پاره کرد
آوای ناله‏ های بریده‏ بریده ‏ات

در بین این غبار به سوی تو آمدم
از روی ردّ خونِ به صحرا چکیده ‏ات

پا می‏کشی به خاک… تنت درد می‏ کند
آتش گرفتم آه از آه کشیده ات

خون گریه می‏ کنند چرا نعل اسب‏ها؟
سخت است روضه ‏ی تن در خون تپیده ‏ات

بر بیت بیت پیکر تو خیره مانده ‏ام
آه ای غزل! چگونه ببینم قصیده ‏ات؟

باید که می‏ شکفت گل زخم بر تنت
از بس خدا شبیه حسن آفریده‏ ات

سید محمدجواد شرافت

۰ نظر ۱۸ مهر ۹۵ ، ۱۸:۲۸
هم قافیه با باران

تا خیمه رفت و برگشت از پا نشست و برخاست
تا خیمه چند دفعه بابا نشست و برخاست

ای حرمله بمیری چون باعث جدایی ست
تیر سه شعبه ی تو هرجا نشست و برخاست

با تیغ و نیزه ها بود هرجا که رفت اما
با این گلوی کوچک تنها نشست و برخاست

وقتی رأیت والا.....فرمود عمه یعنی
تیر سه شعبه اینجا زیبا نشست و برخاست

آمال گاهواره در شام شد محقق
با گوشواره دارد حالا نشست و برخاست

آن مردمی که امروز گشتند اشک ریزت
دارند با ائمه فردا نشست و برخاست

مهدی رحیمی

۰ نظر ۱۸ مهر ۹۵ ، ۱۴:۲۷
هم قافیه با باران

قد تو چون الف شد و با مد کشیده شد
اما دریغ بیشتر از حد کشیده شد

نجمه، اگر به گوش تو آمد یقین بدان
روی لبان قاسم ات اشهد،کشیده شد

دستش مناره پیکر پاکش ضریح شد
وقتی که تیغ بر سر گنبد کشیده شد

قاسم به قول نیزه ز هم ریخت عاقبت
قاسم به قول تیغ دو دم بد کشیده شد

دریا ز ماه علقمه شد دور بی گمان
در رفت جزر داشت در آمد کشیده شد

تشدید تیر و نیزه به حرف بدن رسید
ناچار پیکر تو مشدد کشیده شد

هر وقت خواست پا بشود زیر پای اسب
انگار پیکرش دو سه درصد کشیده شد

یک نکته مانده است که در سینه ی حسین
اعضای پیکر تو مجدّد کشیده شد

شش گوشه شد برای علی اکبرت حرم
چون قد قاسم این سوی مرقد کشیده شد

مهدی رحیمی

۰ نظر ۱۸ مهر ۹۵ ، ۱۳:۳۳
هم قافیه با باران

گرفت مادر از این سو تو را چه زود از شیر
پدر گرفت از آن سو تو را چه دیر از تیر

سه شعبه چون که درآمد از آن سوی حنجر
به خاک ریخت به سرعت دو قطره شیر از تیر

مهدی رحیمی

۰ نظر ۱۸ مهر ۹۵ ، ۱۲:۴۶
هم قافیه با باران

تردید داشت بال شود یا که دستهات
حالا که هیچ کس به تو... حالا که دستهات.....

تردید داشت نور شود یا فرشته یا...
تردید داشت بال،که بالا، که دستهات!

آمد نشست بر هیجان دو شانه ات
تا سطر سطر حادثه ای را که دستهات...

آهسته گفت: مشک، علم، نیزه،تیر، اشک...
مشک انتخاب شد که به دریا... که دستهات...

تردید... نه نداشت که چشم انتظار بود
دیگر نمی شناخت سر از پا که دستهات-

تقدیم می شدند به فرزند ماهتاب
با شوق شکر گفت خدا را که دستهات-

پرواز می کنند چنانکه فرشته ها
راهی نمی برند به آنجا که دستهات!
***
ای ماه کاروان عطش راه سبز تو
تکثیر شد درآینه پاک دستهات!

نغمه مستشار نظامی

۰ نظر ۱۸ مهر ۹۵ ، ۱۲:۰۰
هم قافیه با باران

می آمد و آب هم به پایش افتاد
در حنجرِ خشک نی، ندایش افتاد

می آمد و علقمه عطشناک لبش
می رفت و در آب، دستهایش افتاد

نغمه مستشار نظامی

۰ نظر ۱۸ مهر ۹۵ ، ۱۱:۵۷
هم قافیه با باران
پیش از تو، آب معنی دریا شدن نداشت
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت

بسیار بود رود در آن برزخ کبود
اما دریغ، زَهرۀ دریا شدن نداشت

در آن کویر سوخته، آن خاکِ بی‌بهار
حتی علف اجازۀ زیبا شدن نداشت

گم بود در عمیق زمین شانۀ بهار
بی تو ولی زمینۀ پیدا شدن نداشت

دل‌ها اگر چه صاف، ولی از هراس سنگ
آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت

چون عقده‌ای به بغض فرو بود حرف عشق
این عقده تا همیشه سرِ وا شدن نداشت...

سلمان هراتی
۰ نظر ۱۸ مهر ۹۵ ، ۱۰:۵۵
هم قافیه با باران

همه گهواره من را به غنیمت ببرید
تا ابد معجر زینب به سلامت باشد

سر من را ببُرید و سر من را ببَرید
تا قیامت سر زینب به سلامت باشد

مجید تال

۰ نظر ۱۸ مهر ۹۵ ، ۰۹:۵۴
هم قافیه با باران

چرا بریده بریده ست گفت و گوی رباب
مگر که تیر سه شعبه ست در گلوی رباب

فقط مقابل زینب نبوده است سری
سری به نیزه بلند است روبروی رباب

مجید تال

۰ نظر ۱۸ مهر ۹۵ ، ۰۸:۵۳
هم قافیه با باران

سعی دارد کودکش را در عبا پنهان کند
باید او تن را جدا ؛ سر را جدا پنهان کند

گریه ی اصغر ، صدای هلهله ، با تیر خود
حرمله باید صدا را در صدا پنهان کند

مشتی از خون علی را ریخت سمت آسمان
خواست تا جرم زمین را در هوا پنهان کند

با غلاف خنجری ، بابا پسر را دفن کرد
کربلا را خواست تا در کربلا پنهان کند

گیرم اصلا طفل خود را پشت خیمه دفن کرد
خنده های آخرش را در کجا پنهان کند

هر که سر را زد ، خودش هم می برد ؛ باید حسین
طفل را دور از نگاه نیزه ها پنهان کند

مجید تال

۱ نظر ۱۸ مهر ۹۵ ، ۰۷:۵۲
هم قافیه با باران
هم قافیه با باران