هم‌قافیه با باران

۱۱۷۸ مطلب با موضوع «اشعار آئینی» ثبت شده است

مجنون شبیه طفل تو پیدا نمی شود
زین پس کسی به قدر تو لیلا نمی شود

درد رقیّه ی تو پدر جان یتیمی است
درد سه ساله ی تو مداوا نمی شود

شأن نزول رأس تو ویرانه ی من است
دیگر مگرد شأن تو پیدا نمی شود

بی شانه نیز می شود امروز سر کنم
زلفی که سوخته گره اش وا نمی شود

بیهوده زیر منت مرهم نمی روم
این پا برای دختر تو پا نمی شود

صد زخم بر رخ تو دهان باز کرده
خواهم ببوسم از لبت امّا نمی شود

چوب از یزید خورده ای و قهر با منی
از چه لبت به صحبت من وا نمی شود

پیدا نشد یکی که بگوید به دخترت
‏این حرف ها برای تو بابا نمی شود

محمّد سهرابی

۱ نظر ۱۶ مهر ۹۵ ، ۲۰:۵۰
هم قافیه با باران

نه حالا زنده هستی  تا در آغوشت شوم پنهان
نه جرات میکنم اینجا بمانم در حرم دیگر

 مرا هم کاش روی دستهایت هدیه میکردی
میان دخترانت من علیِ اصغرم دیگر

شکست از ضرب سیلیِ عدو دندان من ،حالا
به سختی نام بابا بر زبان می آورم دیگر

 نه اینکه دختران دیگرت کم غصه میخوردند
ولی من مادرم هم مرده....بابایی ترم دیگر....

نفیسه سادات موسوی

۰ نظر ۱۶ مهر ۹۵ ، ۱۸:۵۱
هم قافیه با باران

می‌خواستم برای تو
شعری بنویسم
تیر امان نداد
نیزه امان نداد
شمشیر امان نداد
*
می‌خواستم برای تو
       شعری بنویسم
          حرامیان نگذاشتند
         و حواسم را بردند پی ِانگشتر
                      پی ِ گوشواره
                        و تا عمق قلبم تیر کشید
*
می‌خواستم برای تو
شعری بنویسم
     که فرشتگان
     به گریه ریختند بر سرم
     و نگذاشتند
            کلمه‌ای به کاغذ بیاید
*
می‌خواستم برای تو
شعری بنویسم
که تشتی طلا گذاشتند روبرویم
          و چوب ِ خیزران
که می‌آمد تا دندان‌های تو
              و دختری سه ساله
                  خیره به چشم‌های من
        به لحن غمگین‌ترین پرستوهای مهاجر
                               از پدرش پرسید...
*
می‌خواستم برای تو
شعری بنویسم
یکی در نقشه
         کربلا را نشانم داد
و تا شام
        مرا پیاده برد
            با کاروان ِ اندوه
                 با کاروان ِ زخم
*
می‌خواستم برای تو
شعری بنویسم
گریه امان نداد

عباس حسین‌نژاد

۰ نظر ۱۶ مهر ۹۵ ، ۱۷:۵۴
هم قافیه با باران

دیدن گریۀ او داد زدن هم دارد
سر که باشد بغلش حال سخن هم دارد

زحمت شانه نکش عمه برایش دیر است
گیسوی سوخته کوتاه شدن هم دارد

کاش عادت به روی شانه نمی کرد سه سال
بند زنجیر شدن درد بدن هم دارد

ناخن پیر زنی بر رخ او جا انداخت
کاش می گفت کسی بچه زدن هم دارد؟

ساربان ضربه ی دستش چقدر سنگین است
تازه انگشتر او سنگ یمن هم دارد

زخمهای سر و روی پدرش را که شمرد
گفت با عمه چرا زخم دهن هم دارد؟

حرمله چشم چران است بدم می آید
مثل زجر است ببین دست بزن هم دارد

چادرِ پاره ی او را به روی دست گرفت
عمه اش گفت به غساله: کفن هم دارد

حسن لطفی

۰ نظر ۱۶ مهر ۹۵ ، ۱۶:۵۳
هم قافیه با باران

گفتم به دست خویش بغل می‌کنی مرا
دستِ نبوده‌ات جگرم را کباب کرد
بود آرزوی من که ببوسم لب تو را
زخم لب تو آرزویم را خراب کرد

آن بوسه‌ای که از روی نی داده‌ای به من
بابا تمام عمر مرا زیر دِین بَرد
می‌خواستم که قرض خودم را ادا کنم
زخم لب تو لذت آن را ز بین برد

جای لبت به حنجر تو بوسه می‌زنم
این راه را به دختر تو عمه یاد داد
می‌خواستم که سیر ببینم رخ تو را
این چشم تار آرزویم را به باد داد

گر صورت تو خوب ندیدم تمام آن
تقصیر ِ گردن من و این چشم تر نبود
بابا برای روشن و واضح‌ندیدنت
خاکستر تنور تو هم بی‌اثر نبود

می‌خواستم گله کنم از دست شامیان
بیهوده نیست بغض گلویم اگر شکست
شرمنده‌ات شدم به خدا دیدمت که تو
پیشانی‌ات ز سینه‌ی من بیشتر شکست

مهدی مقیمی

۰ نظر ۱۶ مهر ۹۵ ، ۱۵:۵۳
هم قافیه با باران

ﺳﯿﻼﺏ ﺍﺷﮏ ﭼﺸﻢ ﺗﺮﺵ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﺭﺩ ﺧﺴﻮﻑ ﺷﺐ ﻗﻤﺮﺵ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ

قبلا صدای ناله او سوز و آه داشت
این مشت آخرى اثرش را گرفته بود

آن زیر ﭘﺎ فتادن مابین کوچه ها
تاب و توان بال و پرش را گرفته بود

بازار شام عمه نشد یاریش کند
 چون تازیانه ها سپرش را گرفته بود

 هر جا که خورده بود نگاهش به دست زجر
بی اختیار باز سرش را گرفته بود

شیرین زبان خانه ارباب ای دریغ
تلخی این سفر شکرش را گرفته بود

ﯾﮏ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﺮﺩ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺳﺮ ﭘﺪﺭ
ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮﺵ ﮐﻤﺮﺵ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ

ﻣﺎﺑﯿﻦ ﺯﺧﻤﻬﺎﯼ ﻋﻤﯿﻖ ﺳﺮ ﭘﺪﺭ
ﺟﺎﭘﺎﯼ ﺧﯿﺰﺭﺍﻥ ﻧﻈﺮﺵ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ

حسین صیامی

۰ نظر ۱۶ مهر ۹۵ ، ۱۴:۵۶
هم قافیه با باران

این سوز و آه و ناله که در خلق عالم است
این سینه‌ها که پر شده از درد و ماتم است

دارد خبر می آورد ای اهل معرفت
تکیه به پا کنید که ماه محرم است

با نسخه مشابه خود فرق می کند
عیسای اهل بیت دمش واقعا دم است

هر کس که ریخت قطره اشکی برای تو
هر لحظه دورتر ز عذاب جهنم است

از بین برده است گناهان خلق را
سیلی که در نتیجه این اشک نم نم است

انسان شناسی ام شده این گونه یا حسین
هر کس که خاک پای شما گشت، آدم است

ای عاشقان روضه ارباب بی کفن
اینجا بساط روضه دوباره فراهم است

لب تشنه سر برید تو را دشمنت حسین
صدبار اگر بمیرم از این ماتمت

حسین صیامی

۰ نظر ۱۶ مهر ۹۵ ، ۱۳:۰۱
هم قافیه با باران

خوب می دانند اینجا از کسی سر نیستند
چشم در راه محبت های مادر نیستند

سخت شرمنده ست زینب از حسین خویش که
با علی ها هدیه های او برابر نیستند

وقت تزیین کردنِ عون و محمد با زره
از صمیم قلب خوشحال است دختر نیستند

مادری در خیمه اش می داد دلداری به خویش
بچه های من که رعناتر از اکبر نیستند

بچه های من اگر لب تشنه هم جان می دهند
هر دوتا هم تشنه تر از حلق اصغر نیستند

چون رباب و نجمه نه خاموش ماند و گفت که
با حسین بن علی آن ها که خواهر نیستند

تا که آرامش بگیرد بارها با خویش گفت
پیش عباس و حسین این ها برادر نیستند

تا فقط خواهر شود در کربلا این بار گفت
بچه های من خدا را شکر دیگر نیستند

مهدی رحیمی

۱ نظر ۱۶ مهر ۹۵ ، ۰۹:۰۱
هم قافیه با باران
چون یاران تو، تشنه ی احسان تو
رهسپاریم تا شهادت، با تو هستیم تا قیامت
***
من گرفتار نگاهت چون زهیرم
تشنه ی آوای قرآن بریرم
دعوتم کن چون حبیبت عاشقانه
روزی ام کن ختم قرآن شبانه

مثل عابس جامه از شوقت دریدم
ای به قربان نمازت من سعیدم
هر سحر مانند قیس بن مسهر
از تو با دل گفته ام ای شاه بی سر

تشنه چون یاران تو، تشنه ی احسان تو
رهسپاریم تا شهادت، با تو هستیم تا قیامت
***
راه من راه تولا و تبراست
راه سرخ مسلم بن عوسجه هاست
مادرم گفته که قربان تو باشم
چون وهب باشم، مسلمان تو باشم

کی به میدان می دهی اذن ورودم
من که خاک پای جونت هم نبودم
سینه ام را از محبت باصفا کن
لحظه ی آخر برای من دعا کن

تشنه چون یاران تو، تشنه ی احسان تو
رهسپاریم تا شهادت، با تو هستیم تا قیامت
***
آبرویم می دهی با آبرویت
مثل حر شرمنده می آیم به سویت
کی بشارت می دهی قربانی ات را
بُشرم و آماده ام مهمانی ات را

چون انُس جز تو هوس در سرندارم
پیر عشقم سر ز کویت بر ندارم
نام تو بردم که ایمان تازه کردم
با شهیدان تو پیمان تازه کردم

تشنه چون یاران تو، تشنه ی احسان تو
رهسپاریم تا شهادت، با تو هستیم تا قیامت

میلاد عرفان پور
۰ نظر ۱۶ مهر ۹۵ ، ۰۸:۰۱
هم قافیه با باران
برپا شده است در دل من خیمه ی غمی
جانم چه نوحه و چه عزا و چه ماتمی

عمری است دلخوشم به همین غم که در جهان
غیر از غمت نداشته ام یار و همدمی

بر سیل اشک خانه بناکرده ام ولی
این بیت سُست را نفروشم به عالمی

گفتی شکار آتش دوزخ نمی شود
چشمی که در عزای تو لب تر کند نمی

دستی به زلف دسته ی زنجیرزن بکش
آشفته ام میان صفوف منظّمی

می خوانی ام به حُکم روایات روشنی
می خواهمت مطابق آیات محکمی

ذی الحجّه اش درست به پایان نمی رسد
تقویم اگر نداشته باشد مُحرّمی ...

سعید بیابانکی
۰ نظر ۱۶ مهر ۹۵ ، ۰۱:۲۸
هم قافیه با باران
روزیست اینکه حادثه کوس بلازده‌ست
کوس بلا به معرکهٔ کربلا زده‌ست

روزیست اینکه دست ستم ، تیشه جفا
بر پای گلبن چمن مصطفا زده‌ست

روزیست اینکه بسته تتق آه اهل بیت
چتر سیاه بر سر آل عبا زده‌ست

روزیست اینکه خشک شد از تاب تشنگی
آن چشمه‌ای که خنده بر آب بقا زده‌ست

روزیست اینکه کشتهٔ بیداد کربلا
زانوی داد در حرم کبریا زده‌ست

امروز آن عزاست که چرخ کبود پوش
بر نیل جامه خاصه پی این عزا زده‌ست

امروز ماتمی‌ست که زهرا گشاده موی
بر سر زده ز حسرت و واحسرتا زده‌ست

یعنی محرم آمد و روز ندامت است
روز ندامت چه ، که روز قیامت است

روح القدس که پیش لسان فرشته‌هاست
از پیروان مرثیه خوانان کربلاست

این ماتم بزرگ نگنجد در این جهان
آری در آن جهان دگر تیر این عزاست

کرده سیاه حله نور این عزای کیست
خیرالنسا که مردمک چشم مصطفاست

بنگر به نور چشم پیمبر چه می‌کنند
این چشم کوفیان چه بلا چشم بی‌حیاست

یاقوت تشنگی شکند از چه گشت خشک
آن لب که یک ترشح از او چشمهٔ بقاست

بلبل اگر ز واقعه کربلا نگفت
گل را چه واقعست که پیراهنش قباست

از پا فتاده است درخت سعادتی
کزبوستان دهر چو او گلبنی نخاست

شاخ گلی شکست ز بستان مصطفا
کز رنگ و بو فتاد گلستان مصطفا

ای کوفیان چه شد سخن بیعت حسین
و آن نامه‌ها و آرزوی خدمت حسین

ای قوم بی‌حیا چه شد آن شوق و اشتیاق
آن جد و هد درطلب حضرت حسین

از نامه‌های شوم شما مسلم عقیل
با خویش کرد خوش الم فرقت حسین

با خود هزار گونه مشقت قرار داد
اول یکی جدا شدن از صحبت حسین

او را به دست اهل مشقت گذاشتید
کو حرمت پیمبر و کو حرمت حسین

ای وای بر شما و به محرومی شما
افتد چو کار با نظر رحمت حسین

دیوان حشر چون شود و آورد بتول
پر خون به پای عرش خدا کسوت حسین

حالی شود که پرده ز قهر خدا فتد
و ز بیم لرزه بر بدن انبیا فتد

یا حضرت رسول حسین تو مضطر است
وی یک تن است و روی زمین پر ز لشکر است

یا حضرت رسول ببین بر حسین خویش
کز هر طرف که می‌نگرد تیغ و خنجر است

یا حضرت رسول ، میان مخالفان
بر خاک و خون فتاده ز پشت تکاور است

یا مرتضا ، حسین تو از ضرب دشمنان
بنگر که چون حسین تو بی‌یار و یاور است

هیهات تو کجایی و کو ذوالفقار تو
امروز دست و ضربت تو سخت درخور است

یا حضرت حسن ز جفای ستمگران
جان بر لب برادر با جان برابر است

ای فاطمه یتیم تو خفته‌ست و بر سرش
نی مادر است و نی پدر و نی برادر است

زین العباد ماند و کسش همنفس نماند
در خیمه غیر پردگیان هیچ کس نماند

یاری نماند و کار ازین و از آن گذشت
آه مخدرات حرم ز آسمان گذشت

واحسرتای تعزیه داران اهل بیت
نی از مکان گذشت که از لامکان گذشت

دست ستم قوی شد و بازوی کین گشاد
تیغ آنچنان براند که از استخوان گذشت

یا شاه انس و جان تویی آن کز برای تو
از صد هزار جان و جهان می‌توان گذشت

ای من شهید رشک کسی کز وفای تو
بنهاد پای بر سر جان وز جهان گذشت

جانها فدای حر شهید و عقیده‌اش
که آزاده وار از سر جان در جهان گذشت

آنرا که رفت و سر به ره به ذوالجناح باخت
این پای مزد بس که به سوی جنان گذشت

وحشی کسی چه دغدغه دارد ز حشر و نشر
کش روز نشر با شهدا می‌کنند حشر

وحشی بافقی
۰ نظر ۱۶ مهر ۹۵ ، ۰۰:۰۰
هم قافیه با باران

ای بامِ بلند! ای نفسِ صبح و سپیده !
ای سروِ جفا دیده‌ی پاییز ندیده !

ای بادِ بهاری! ، غزلِ تازه‌ی باران !
ای بوی خوشَت در همه‌ی شهر وزیده !

ما از تو نداریم به غیر از تو تمنا
ما از تو نخواهیم به جز نورِ دو دیده

ای جان! به صفِ عشق زدی از سرِ مردی
مردی که دعا گفته و دشنام شنیده

مردی که شریف است به رسمِ پدرانش
سروی که رشید است، بلند است و کشیده

از خاک پلی تا دلِ افلاک گشودی
با اصلِ سرافرازیِ سرهای بریده

از هر نفست باغِ گلی تازه شکفته
از خونِ تو در هر چمنی لاله دمیده

جویا معروفی

۰ نظر ۱۵ مهر ۹۵ ، ۲۳:۴۰
هم قافیه با باران

شبیهِ هرچه که عاشق،سَرَت جدا شده است
تمامِ هستیِ  پهناورت جدا شده است

غزل چگونه بگویم ز قطعه های تنت؟!
که بیت بیت ِ تو از پیکــرت جدا شده است

چه سرگذشتِ غریبی گذشت از سَرِ تو!
چگونه تاخت که سرتا سرت جدا شده است؟!

کبوتران حرم، بال و پر نمی خواهند
که از حریمِ تو  بال و پرت  جدا شده است

فدای قامت انگشتِ تو  که رفت از دست
به این بهانه که انگشترت جدا شده است

طلوع کرده سَرَت...کاروان به دنبالش
میانِ راه ولی دخترت جدا شده است

که نیست در تنِ او جان،که بی امان بدَوَد
چگونه از پیِ این سَر،دوان دوان بدود؟


نشسته داغِ تو بر قلبِ پاره پاره ی او
شده کبود دراین آسمان ستاره ی او

نفس زنان  شَبَهی بی حیا،رسید از راه
که تازیانه بدستش گرفته و ناگاه

به ضرب میزند آن را به پهلویش که بیا
کِشیده است کمان دار،گیسویش که بیا!

دوباره خاطره ی کوچه تازه شد در دشت
 خمیده قامت و بی جان به کاروان برگشت

رسیده اند به شام و خرابه منزلشان
سَری به دامن و سِرّی نهفته در دلشان

وصالِ دختر  و بابا رسیده است امشب
به غیرِ اشک،چه کَس حل نموده مشکلشان؟

* "نماز شامِ غریبان..."که گفته اند،اینجاست!
وضو ،ز خونِ سَر و قبله بود مایلشان

**میانِ عاشق و معشوق،جانِ دختر بود
که ذرّه ذرّه به پایان رسید حائلشان

***هزار نکته ی باریک تر ز مو اینجاست
در این سکوت که پیچید دورِ محملشان
 

وزیده است صدایی...شبیهِ لالایی ست
بغل گرفته پدر را ! عجیب باباییست

به روی پای کبودش،نشسته خوابیده
شبیهِ مادرِ پهلو شکسته خوابیده

خرابه ساکت و آرام،اشک میریزد
شکسته بغض و سرانجام اشک میریزد

رسیده است سحرگاه ِ شستنِ بدنش
رسیده است سحر...یا شبِ کبودِ تنش؟!

خمیده تر شده زینب در این سحر انگار
خرابه از غمِ او شد خرابتر انگار

عارفه دهقانی

۰ نظر ۱۵ مهر ۹۵ ، ۲۳:۴۰
هم قافیه با باران

ای شعله فراق مرا بی امان بسوز
ای دل تو نیز بشکن و تا می توان بسوز

ای فکر ناله سر کن و آتش شو ای قلم
ای مغز شعله ور شو و ای استخوان بسوز

عطر و ضریح شاه دل است و سرشک من
ای اردهال گریه کن ای اصفهان بسوز

حیف است ای دل از غم دنیا گداختن
همت کن و ز غربت شاه جهان بسوز

چون شمع آب شو چو شرر پاره پاره شو
بر اهل بیت وحی چنین و چنان بسوز

معجر نماند و ماند دو چشمی پر از سرشک
ای کعبه بی لباس شو ای ناودان بسوز

افتاد شاه و ناله زینب به عرش رفت
آه ای زمین به خاک شو ای آسمان بسوز

بر نیزه تکیه داد چو یاری به بر ندید
ای دوش عرش شرمی زین داستان بسوز

فریاد العطش ز بیابان کربلا
از آسمان گذشت پس ای آسمان بسوز

معنی جواب آن غزل صائب است این
پروانه مرا ز نظرها نهان بسوز

محمد سهرابی

۰ نظر ۱۵ مهر ۹۵ ، ۲۳:۱۴
هم قافیه با باران

خودش به دست خودش کودک،انتخاب شده
ستاره ای ست که هم سطح آفتاب شده

 علی اصغرِ شش ماهه رفت و او مانده
هزار مرتبه از این قضیه آب شده

هزار بار دم رفتنش به سمت جلو
یکی رسیده و او نقشه اش خراب شده

عذاب می کشد از اینکه راه می رود و
تمام دلخوشی عمه و رباب شده

سپاه عمه اسیرند و مرد خوشحال است
که جزء لشکر عباس احتساب شده

مگر که کودک بی ادعا گناهش چیست
که بین لشکریان کشتنش ثواب شده

کجای دشت نشستی بلند شو عباس
که بی تو کشتن اطفال، نیز باب شده

همین که تیر به سمتش روانه شد خندید
که با رقیه سر جنگ بی حساب شده

حسین مثل کتاب غم است و عبداله
به تیر حرمله ای جِلد این کتاب شده

مهدی رحیمی

۰ نظر ۱۵ مهر ۹۵ ، ۱۵:۵۷
هم قافیه با باران

«اَصلا رقیه نه به خدا دختر خودت
یک شب میان کوچه بماند چه می کنی»

در بین ازدحام و شلوغی بترسد و
یک تن به او کمک نرساند چه می کنی

اَصلا خیال کن که کسی دختر تورا
در بین جمعیت بکشاند چه میکنی

یاکه خدانکرده کسی روی صورتش
سیلی محکمی بنشاند چه می کنی

یا فرض کن که دخترتو جای بازی اش
هرشب دعای مرگ بخواند چه میکنی

اَصلا کسی بیاید و با تازیانه اش
خاک از لباس او بتکاند چه میکنی

مجید تال

۰ نظر ۱۵ مهر ۹۵ ، ۱۵:۳۸
هم قافیه با باران

مسلماً تو با نبی برادری
 نیافتم برای تو برابری

خودت که جای خود نیافتم علی
 میان روزگار خویش قنبری

قیامتی به غیر قامت تو نیست
 و نیست غیر چشمهات محشری

حسین در نماز روی دوش تو
میان عرش می رود چه منبری

تمام، تو ازل تویی ابد تویی
 امام ، تو  تو اولی تو آخری

تو غالبی تو قاهری  تو فاتحی
تو حیدری تو حیدری تو حیدری

چه می شود که با خودت میان جنگ
جناب ذوالفقار را بیاوری

نشان بده که در جهان به جز خودت
نبوده است تا کنون دلاوری

سری تکان بده ببین میان جمع
نمانده است روی پیکری سری

علی برای دست گرمی آمده
برای او بیاورید لشکری

و دستمال زرد بسته بر جبین
 کجاست قلعه ای کجاست خیبری

حریف جنگ را برای مرتضی
هنوز در جهان نزاده مادری

آهای عَمر عبدود! غلاف کن
 بس است جای دیگری مصاف کن

مجید تال

۰ نظر ۱۵ مهر ۹۵ ، ۱۴:۳۷
هم قافیه با باران

پدرها به شوق تو ای مولا
دوباره به میدان کمر بستند
ببین دختران شهیدان را
که چَشم انتظار پدر هستند

ببین غنچه های بهار، چه زیبا در این انتظار
به غیر از رضای خدا را نجویند

دگر از یتیمی نگو، که این کودکان با پدر
صمیمانه هر لحظه در گفتگویند

نور بابا/ به چشم دختر آید
دلتنگی ها/ به لطف حق سرآید
از شام آخر / صبح ظفر برآید

میلاد عرفان پور

۰ نظر ۱۵ مهر ۹۵ ، ۱۲:۳۷
هم قافیه با باران

سوختم، برخاست باز از دل نوایی سوخته
چیست این دل؟ شعله ای از خیمه هایی سوخته

چیست این دل؟ یک نی خاموش خاکستر شده
که حکایت میکند از نینوایی سوخته

بند بندش از جدایی ها شکایت میکند
روضه میخواند به سینه با صدایی سوخته

روضه میخواند ز نی هایی و سرهایی غریب
پیش روی کاروان آشنایی سوخته

روضه میخواند از آن نی، آه، آه...آن نی که خورد
بر لبانی تشنه و بر آیه هایی سوخته

این سر اینجا، چند فرسخ آن طرف تر پیکری
غرقه در خون در میان بوریایی سوخته

دل ز هم پاشید چون اوراق مقتل، گوییا
نسخه ای خطی ز داغ ماجرایی سوخته

تکه تکه در عبا آیینه روی نبی
آیه تطهیر میخواند کسایی سوخته

دختری چیده ست یک دامن گل از یک بوته خار
گل به گل دامانش آتش... دست و پایی سوخته

بر لبم گاه از دل این آتش زبانه میکشد
آتشی مکتوم از کرب و بلایی سوخته

محمدمهدی سیار

۰ نظر ۱۵ مهر ۹۵ ، ۱۱:۳۶
هم قافیه با باران

صرف‌نظر از بحث و جدل‌های سیاسی
دیوانه‌ی عباسِ حسینیم - اساسی -

"عشق است اباالفضل" ، وَ این "عشق" ، دقیقاً
چیزیست که با "عقل زمینی" نشناسی

دیدیم و شنیدیم و چشیدیم : "اباالفضل"
صد حیف نداریم از این بیش ، حواسی

یک پنجه‌ی سرخ است به پیراهن مشکیم
پوشیده‌ام از عشق تو آقا ! چه لباسی

روی کفنم حک شده "یا حضرت عباس" ؛
از دور ، مرا "روز قیامت" بشناسی

گر واقعه‌ی کرب و بلا را بشناسند ،
خشکیده شود ریشه‌ی "اسلام‌ هراسی"

صد سال دگر نیز اگر شعر بگوییم
از قافیه‌ی تنگ نداریم خلاصی

دانشکده را توسعه هرچند که دادیم ،
بی‌ عشقِ اباالفضل ، چه درسی ؟! چه کلاسی ؟!

ای کاش که در شاخه‌ای از "علم معارف"
گنجانده شود رشته‌ی "عباس‌ شناسی"

اصغر عظیمی مهر

۰ نظر ۱۵ مهر ۹۵ ، ۰۹:۳۶
هم قافیه با باران
هم قافیه با باران