هم‌قافیه با باران

۱۱۷۸ مطلب با موضوع «اشعار آئینی» ثبت شده است

خورشید،گرم ِ دلبری از روی نیزه ها
لبخند می زند سَری از روی نیزه ها

دل برده است از تن ِ بی جانِ خواهری
صوت خوش ِ برادری از روی  نیزه ها

آه ای برادرم چِقَدَر قَد کشیده ای!
با آسمان برابری از رویِ نیزه ها

نه!  آسمان برابرِ تو ، کم میآوَرَد
ازآسمان فراتری از روی نیزه ها!

گرچه شکسته می شوی و زخم می خوری
از هرچه هست،خوشتری از روی نیزه ها

گیسو رها مکن که دلِ شهر می رود
از یوسفان همه،سَری از روی نیزه ها

تا بوسه ای دهی به نگاهِ یتیمِ خود،
خم شو به سوی ِ دختری از روی نیزه ها

قرآن بخوان...بگو که مسیرِ نجات چیست؟ً
ای سَر! هنوز رهبری از رویِ نیزه ها

عارفه دهقانی

۰ نظر ۱۵ مهر ۹۵ ، ۰۶:۴۷
هم قافیه با باران

حنجری از زخم پر شد تا صدا باقی بماند
تا نوایش در گلوی نینوا باقی بماند

خط به خط پرشد سکوت نامه از فریاد کوفه
غربت مسلم میان کوچه ها باقی بماند؟

 کعبه پای چشم زخم اهل دینش سوخت، شاید
در نگاه شهر رنگی از خدا باقی بماند

قاسمش میخواست-احلی من عسل-ها را بنوشد
اکبرش میخواست پرپر در عبا باقی بماند

سجده های زخمی سجاد ظهر کربلایش
در قنوت بیقرار ربنا باقی بماند

خاندان میراث دار غربت نام-علی- شد
تا غریبی در تمام روضه ها باقی بماند

وسعت این زخم را در خطبه اش جا داد زینب
تا مبادا کربلا در کربلا باقی بماند

مهدی حنیفه

۰ نظر ۱۵ مهر ۹۵ ، ۰۴:۴۶
هم قافیه با باران

پیچیده در حرم خبر گوشواره ات
دستی شده ست در به در گوشواره ات

می کاشت با ملاحظه دیروزها پدر
گل های بوسه دور و بر گوشواره ات

گوشت کبود گشت اگر که نسیم صبح
گاهی گذاشت سر به سر گوشواره ات

از داع گوش های تو در آن غروب سرخ
دیدم که خم شده کمر گوشواره ات

دنبال گوش، زیور و خلخال هم پرید
خیلی زیاد شد ضرر گوشواره ات

گوشی کشید تیر و رخی هم کبود شد
افتاد هر کجا گذر گوشواره ات

از بس رباب خورده غم اصغر و تو را
گهواره گشته همسفر گوشواره ات

از بس به سرعت آمد و از بس شدید بود
در گوش رفته بیشتر گوشواره ات

یک دست بر دهان تو یک دست روی گوش
دعوا شده ست باز سر گوشواره ات

مهدی رحیمی

۰ نظر ۱۵ مهر ۹۵ ، ۰۳:۴۷
هم قافیه با باران

سخن آغاز کنم از دهنم یا گوشم
که در اینجا دهنم زخم شد آنجا گوشم

چار انگشت که مردانه و نامحرم بود
پلی از درد زده چشم مرا تا گوشم

نبض دارد همه صورتم از کثرت درد
شده از شدت خون قلب من اما گوشم

می پرم یک سره از خواب نگو مثل رباب
بعد اصغر شده حساس به لالا گوشم

پای تا سر همه از شوق تو چشمم اما
به نسیم سر زلف تو سراپا گوشم

پس به دنبال تو از شانه به پایین پایم
بعد از آن ضربه هم از چانه به بالا گوشم

شده حساس تر از پیش به گرما چشمم
شده حساس تر از قبل به سرما گوشم

وای بابا دهنم دستم چشمم مویم
وای بابا بابا بابا بابا گوشم

ارث پهلوی شکسته که رسیده ست به تو
من هم انگار که رفته است به زهرا گوشم

مهدی رحیمی

۰ نظر ۱۵ مهر ۹۵ ، ۰۲:۴۷
هم قافیه با باران

تا نفهمد هیچکس ناچار بازی می کنم
بین سرها بین این نیزار بازی می کنم

تا نبینم بیشتر شرمندگی عمه را
روزها با بچه ها بسیار بازی می کنم

بیشتر شرمنده چشم ربابم ای پدر
به خدا با بچه ها هر بار بازی می کنم

خواب را تا پر دهم از چشم هایم با خودم
تا سحر تا موقع دیدار بازی می کنم

درد دارم مثل زهرا مادرت اما همه
معتقد هستند با دیوار بازی می کنم

هی لگد خوردم در یک خانه از مردی بزرگ
تا به او گفتم که با مسمار بازی می کنم

زخم گوشم را همه فهمیده اند اما کسی
شک نکرده که چرا با خار بازی می کنم

مهدی رحیمی

۰ نظر ۱۵ مهر ۹۵ ، ۰۱:۴۷
هم قافیه با باران

می وزد از ضبط صوت کودکی های "پری"
های های سنج و طبل و روضه های "کوثری"

چیزی از معنایشان هرگز نفهمیدم ولی
آتشی می زد به جانم نوحه های آذری

مثل پرچم های بی تاب عزا در رقص بود
طُرّۀ مویی که بیرون مانده بود از روسری

چون لباس مشکی ام،پیراهنی می خواستند
از منِ مادر،عروسکهای پیراهن_زری

خفته بر درگاه مسجد،حالت معراج داشت
غرق خاک کفش های سینه زن ها، پا دری

پای من در گِل فرو می شد،دلم در عشق،تا
نوحه ای می خواند ابری با زبان مادری

باز می گشتند قزغان های نذری،رو سفید
پیش از آغاز محرم از دکان مسگری

می دود حسّ لذیذی در دلم از آن زمان
تا برای خانۀ همسایه نذری می بری...

باد می آید ولی این برگ های سرخ و زرد
می وزد از ضبط صوت کودکی های پری

اعظم سعادتمند

۰ نظر ۱۵ مهر ۹۵ ، ۰۰:۴۷
هم قافیه با باران

زهیر باش دلم! تا به کربلا برسی
به کاروان شهیدان  نی نوا  برسی

امام پیک  فرستاده در پی ات ... برخیز!
در انتظار جوابت  نشسته... تا برسی

چه شام باشی و کوفه.. چه کربلا ای دل!
مقیم عشق که باشی...  به مقتدا برسی

زهیر باش! بزن خیمه در جوار امام
که عاشقانه به آن متن ماجرا برسی

مرید حضرت ارباب باش و عاشق باش!
که در مقام ارادت به مدعا برسی

تمام خاک جهان کربلاست...پس بشتاب
درست در وسط آتش بلا برسی...

زهیر باش دلم! با یزید نفس بجنگ!
که تا به اجر شهیدان نی نوا برسی...

مریم سقلاطونی

۰ نظر ۱۴ مهر ۹۵ ، ۲۳:۴۷
هم قافیه با باران

ابرها دارند

از زیارت‌نامه‌خوانی تو می‌آیند

با دلی روشن...

سید علی میرافضلی

۰ نظر ۱۴ مهر ۹۵ ، ۲۲:۴۷
هم قافیه با باران

وقتی که فراتر ز زمان است رقیه
از منظر من جان جهان است رقیه

مفهوم عزیزی و غریبی و شجاعت
در جزء نه در سطح کلان است رقیه

مانند علی اکبر و مانند اباالفضل
در کرببلا یک جریان است رقیه

زینب به حسینش همه ی عمر چگونه ست
نسبت به اباالفضل همان است رقیه

وقتی شده مهمان خرابه به قدم هاش
من معتقدم گنج نهان است رقیه

مانند حسین بن علی بر تن آدم
جسم است اگر سوریه جان است رقیه

آنجا که عمو آمده با مشک لب رود
عکس وسط آب روان است رقیه

من باورم این است که از خلقت عالم
مقصود حسین است و بهانه ست رقیه

رفته ست علی اکبر و تا لحظه ی آخر
ای وای که گوشش به اذان است رقیه

در مجلس تنهایی جسم علی اکبر
با روضه ی سر مرثیه خوان است رقیه

مهدی رحیمی

۰ نظر ۱۴ مهر ۹۵ ، ۲۱:۴۷
هم قافیه با باران

سرباز های کوچک من! ... از جلو نظام
آماده باش ... ایست خبردار ... احترام

دقّت کنید... عرش خدا گُر گرفته است
از شدّت محاصره... از زور ازدحام

هر لحظه از ستاد سماوات در زمین
ارسال می شود به شما آخرین پیام

دارد به سمت چشم شما گام می زند
فرماندۀ بزرگ زمین – عشق – این امام...

وقتی که در مقابل چشمانتان رسید
باید رسا ... بلند ... بگویید السّلام

آقا به ما اجازه بده تا که ساعتی
شمشیر را برون بکشیم از دل نیام

آقا به ما اجازه بده تا به سر رویم
با یک اشاره سمت همین راه نا تمام...

سرباز های کوچک من!... یا علی!... به پیش
سرباز های کوچک من!... یا علی!... تمام.

ایوب پرندآور

۰ نظر ۱۴ مهر ۹۵ ، ۲۰:۴۷
هم قافیه با باران

قامت کمان کند که دوتا تیر آخرش
یک دم سپر شوند برای برادرش

خون عقاب در جگر شیرشان پر است
از نسل جعفرند و علی این دو لشکرش

این دو ز کودکی فقط آیینه دیده اند
آیینه ای که آه نسازد مکدرش

واحیرتا که این دو جوانان زینبند؟
یا ایستاده تیغ دو سر در برابرش

با جان و دل دو پاره جگر وقف می کند
یک پاره جای خویش و یکی جای همسرش

یک دست گرم اشک گرفتن ز چشمهاش
مشغول عطر و شانه زدن دست دیگرش

چون تکیه گاه اهل حرم بود و کوه صبر
چشمش گدازه ریخت ولی زیر معجرش

زینب به پیشواز شهیدان خود نرفت
تا که خدا نکرده مبادا برادرش...

زینب همان شکوه که ناموس غیرت است
زینب که در مدینه قرق بود معبرش

زینب همان که فاطمه از هر نظر شده است
از بس که رفته این همه این زن به مادرش

زینب همان که زینت بابای خویش بود
در کربلا شدند پسرهاش زیورش

گفتند عصر واقعه آزاد شد فرات
وقتی گذشته بود دگر آب از سرش...

سید حمیدرضا برقعی

۰ نظر ۱۴ مهر ۹۵ ، ۱۹:۴۷
هم قافیه با باران

حق دارد اگـر ز خلـق،دامن چیده‌ست
از داغ عزیـزی‌ست اگـر خشکیده‌ست

بیهوده تـرک نخـورده لـب های کویـر
لب های حسین بن علی را دیده‌ست

میلاد عرفان پور

۰ نظر ۱۴ مهر ۹۵ ، ۱۷:۴۷
هم قافیه با باران

ابرِ مستی تیره گون شد باز بی حد گریه کرد
با غمت گاهی نباید ساخت، باید گریه کرد
 
امتحان کردم ببینم سنگ می فهمد تو را
از تو گفتم با دلم، کوتاه آمد؛ گریه کرد
 
ای که از بوی طعام خانه ها خوابت نبرد
مادرم نذر تو را هر وقت هم زد گریه کرد
 
با تمام این اسیران فرق داری، قصه چیست؟
هر کسی آمد به احوالت بخندد گریه کرد
 
از سر ایمان به داغت گاه می گویم به خویش
شاید آن شب «زجر» هم وقتی تو را زد گریه کرد
 
وقت غسلت هم به زخم تو نمک پاشیده شد
آن زن غساله هم اشکش درآمد، گریه کرد

کاظم بهمنی

۰ نظر ۱۴ مهر ۹۵ ، ۱۶:۴۷
هم قافیه با باران

حسین  آمد  و  آزاد  از  یزیدت  کرد
خلاص  از  قفس  وعده  و  وعیدت  کرد

سیاه بود و سیاهی هر آنچه می دیدی
تو را سپرد به  آیینه ،  رو  سپیدت  کرد

چه گفت با تو در آن لحظه های تشنه حسین؟
کدام  زمزمه  سیراب  از  امیدت  کرد

 به دست و پای تو بار چه قفل ها که نبود
حسین آمد و سر شار از  کلیدت  کرد

جنون  تو  را  به  مرادت  رساند  ناگاهان
عجب تشرف سبزی! جنون مریدت کرد

نصیب هر کس و ناکس نمی شود این بخت
قرار  بود  بمیری  خدا  شهیدت  کرد

نه پیشوند و نه پسوند ، حر حری تو
حسین  آمد  و  آزاد از یزیدت  کرد

مرتضی امیری اسفندقه

۰ نظر ۱۴ مهر ۹۵ ، ۱۵:۴۷
هم قافیه با باران

سوارِ گمشده را از میان راه گرفتی
چه ساده صید خودت را به یک نگاه گرفتی

که گفته کشتی نوحی؟ تو مهربان تر از اویی
که حرِّ بد شده را هم تو در پناه گرفتی

چنان به سینه فشردی مرا که جز تو اگر بود
حسین فاطمه! می گفتم اشتباه گرفتی

من آمدم که تو را با سپاه و تیغ بگیرم
مرا به تیر نگاهی تو بی سپاه گرفتی

بگو چرا نشوم آب که دست یخ زده ام را
دویدی و نرسیده به خیمه گاه گرفتی

چنان تبسم گرمی نشانده ای به لبانت
که از دل نگرانم مجال آه گرفتی

رسید زخم سرم تا به دستمال سفیدت
تو شرم را هم از این صورت سیاه گرفتی

قاسم صرافان

۰ نظر ۱۴ مهر ۹۵ ، ۱۴:۴۷
هم قافیه با باران

زخمی شده حنجرت؟ بمیرم بابا!
بی سَر شده پیکرت؟ بمیرم بابا!

گیسوی تو را کدام وحشی آشفت؟
چه آمده بر سرَت؟ بمیرم بابا!

عارفه دهقانی

۰ نظر ۱۴ مهر ۹۵ ، ۱۴:۰۰
هم قافیه با باران

پرسید از قبیله که این سرزمین کجاست
این سرزمین غم‌زده، در چشمم آشناست

این سرزمین که بوی نی و نیزه می‌دهد
این سرزمین تشنه که آبستن بلاست

گفتند: «طفّ» و «ماریه» و «شاطِیءُ الفُرات»
گفتند: «غاضریّه» و گفتند: «نینوا»ست

دستی کشید بر سر و بر یال ذوالجناح
آهسته زیر لب به خودش گفت: «کربلا»ست

طوفان وزید از وسط دشت، ناگهان
افتاد پرده، دید سرش روی نیزه‌هاست

زخمی‌تر از مسیح، در آن روشنای خون
روی صلیب دید، سر از پیکرش جداست

طوفان وزید، قافله را بُرد با خودش
شمشیر بود و حنجره و دید در مناست

باران تیر بود که می‌آمد از کمان
بر دوش باد دید که پیراهنش رهاست

افتاد پرده، دید به تاراج آمده ا‌ست
مردی که فکرِ غارتِ انگشتر و عباست

برگشت اسب، از لب گودال قتلگاه
افتاد پرده، دید که در آسمان، عزاست

مریم سقلاطونی

۰ نظر ۱۴ مهر ۹۵ ، ۱۳:۴۷
هم قافیه با باران

دل سپردیم به چشم تو  و  حرکت کردیم
بعدِ یک عمر که ماندیم . . . که عادت کردیم
 
دست هامان همه خالی . . . نه ! پر از شعر و شرر
عشق فرمود : بیایید، اطاعت کردیم
 
خاک آلوده رسیدیم به آن تربت پاک
اشک آلوده ولی غسل زیارت کردیم
 
گفته بودند که آرام قدم برداریم
ما دویدیم . . . ببخشید . . . جسارت کردیم
 
ایستادیم دمی پای در « باب الرّاس »
شمر را  – بعدِ سلامی به تو –لعنت کردیم
 
سهم مان در حرمت یکسره سرگردانی
بس که با قبله ی شش گوشه ، عبادت کردیم
 
تشنه بودیم دو بیتی بنویسیم برات
از غزلباری چشمان تو حیرت کردیم
 
هی نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم و نشد
واژه ها را به شب شعر تو دعوت کردیم
 
همه با قافیه ی عشق ، مصیبت دارند
از تو گفتیم ، اگر ذکر مصیبت کردیم
 
وقت رفتن  که حرم ماند و کبوترهایش
بی پر و بال نشستیم و حسادت کردیم
 
و سری از سر افسوس به دیوار زدیم
و نگاهی غضب آلود به ساعت کردیم
 
تا قیامت بنویسیم برای تو کم است
ما که در سایه ی آن قامت ، اقامت کردیم
 
کاش می شد که بمانیم ؛ ضریحت در دست . . .
دل سپردیم به چشم تو و حرکت کردیم

مجتبی احمدی

۰ نظر ۱۴ مهر ۹۵ ، ۱۲:۴۷
هم قافیه با باران

در پیش معاد و پشت سر،رنج معاش
مانده تل خاکستـری از هر چه تلاش

ای عمـر نفس بریـده! قـدر نفسـی
از کرب و بلا گذشتـه باشـی ای کاش

میلاد عرفان پور

۰ نظر ۱۴ مهر ۹۵ ، ۱۰:۴۷
هم قافیه با باران

شادی برای تو، غم عالم برای من
از ماه های سال، مُحرّم برای من

آوای آسمـانی داوود مـال تـو
خاموشی مقدس مریم برای من

از عشق خود جدایم و جای گلایه نیست
این بود ارث حضرت آدم برای من

بی مهری است رسم محبت برای تو
تنهایی است مونس و همدم برای من

یوسف که نیستم ولی آن بنده ام که هیچ
نگذاشته ست صاحب من کم برای من

بگذار عمر در گذر عشق طی شود
حتی اگر نشد که تو یک دم برای من...

میلادعرفان پور

۰ نظر ۱۴ مهر ۹۵ ، ۰۸:۴۷
هم قافیه با باران
هم قافیه با باران