هم‌قافیه با باران

۲۱۵ مطلب با موضوع «شاعر ناشناس» ثبت شده است

من خسته چون ندارم، نفسی قرار بی‌تو
به کدام دل صبوری، کنم ای نگار بی‌تو

ره صبر چون گزینم، من دل به باد داده
که به هیچ وجه جانم، نکند قرار بی‌تو

صنما به خاک پایت، که به کنج بیت احزان
به ضرورتم نشیند، نه به اختیار بی‌تو

اگرم به سوی دوزخ، ببرند باز خوش خوش
بروم ولی به جنت، نکنم گذار بی‌تو

نفسی به بوی وصلت، زدنم بهست جانا
که چنین بماند عمری، من دلفکار بی‌تو

تو گمان مبر که سعدی، به تو برگزید یاری
به سرت که نیست او را، سر هیچ یار بی‌تو

 سعدی
۰ نظر ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۰۶:۵۰
هم قافیه با باران
از کس گذر کنم، از تو گذر نمی شود
مشکل تو وفای من، مشکل من جفای تو

کن نظری که تشنه ام، بهر وصال عشق تو
من نکنم نظر به کس، جز رخ دلربای تو

جان من و جهان من، روی سپید تو شدست
عاقبتم چنین شود، مرگ من و بقای تو

از تو برآید از دلم، هر نفس و تنفسم
من نروم ز کوی تو، تا که شوم فنای تو

دست ز تو نمی کشم، تا که وصال من دهی
هر چه کنی بکن به من، راضی ام از رضای تو  

ناشناس
۰ نظر ۱۷ دی ۹۵ ، ۲۳:۴۵
هم قافیه با باران

حالا برای خنده که دیر است، گریه کن
بابا نخواب… موقع شیر است، گریه کن

درمانده ام میان دو راهی، کجا روم؟!
چشمم که رفته است سیاهی، کجا روم؟!

جان رباب من به همه رو زدم نشد
دنبال آب من به همه رو زدم نشد

عمه تو را ز دور نشان می دهد، نخواب!
هی شانه رباب تکان می دهد، نخواب!

شد وقت بازی ات کمرت را گرفته ام
با احتیاط زیر سرت را گرفته ام

همبازی تو ساقه تیر است، گریه کن
بابا نخواب موقع شیر است، گریه کن

قنداقه ات که بست، لبت باز شد علی
خندید مادرت چه قدر ناز شد علی

افسوس مادر تو شب شادی ات ندید
چشم رباب حجله دامادی ات ندید

در خیمه گرم کرده خودش مجلست علی
جای نفس بلند شده خس خست علی

تا پشت خیمه کار پدر سر به زیری است
تازه زمان دیدن دندان شیری است

دیدی که دید حرمله هم ناامیدی ام؟!
لبخند می زند به محاسن سفیدی ام

خون تو را به چهره که پاشید وای من
تا خیمه صوت قهقهه پیچید وای من

با این لبی که مثل حصیر است، گریه کن
بابا نخواب! موقع شیر است، گریه کن

قنداقه ات هنوز به بازوست مانده است
اما سر تو بند به یک پوست مانده است

خشکش زده دهان تو پیداست نای آن
بیرون زده سه شعبه ای از لا به لای آن

تیری که چشمهای عمو را گرفته است
با قطر خویش راه گلو را گرفته است

تیری چنان کشید که گفتم کمان شکست
تقصیر تیر بود اگر استخوان شکست

رویت عجیب مثل کویر است، گریه کن
بابا نخواب! موقع شیر است، گریه کن

رحمی به من بکن جگرم تیر می کشد
بعد از برادرت کمرم تیر می کشد

سر درد مادر تو مرا آب کرد و کشت
وقتی به عمه گفت سرم تیر می کشد

با پنجه قبر می کنم و خواهرت رسید
دارد ز حنجر پسرم تیر می کشد

گودال توست کوچک و گودال من بزرگ
بعد از تو عمه از جگرم تیر می کشد

لختی گذشت پیرزنی غرق درد گفت
یک پیرزن به گریه به یک پیرمرد گفت

رفتی حسین جسم تو را بوریا گرفت
وقتی که تیر بچه ما را ز ما گرفت

تازه شروع ضجه ما بعد از این شده
دیدم جماعتی همگی دست چین شده

با نیزه بلند زمین شخم می زند
دنبال راس هجدهمین شخم میزند

دیدم که غربتت سندش روی نیزه است
یک شیرخواره با لحدش روی نیزه رفت

بال و پرش جدا شد و افتاد بر زمین
از نی سرش جدا شد و افتاد بر زمین

۰ نظر ۲۱ مهر ۹۵ ، ۲۰:۲۹
هم قافیه با باران

دست و پا می زنی انگار بغل می خواهی
یا که جای من از این تیر عسل می خواهی

می شُد ای کاش به جایش که عبا اندازم
بغلت گیرم و با خنده هوا اندازم

لااقل بر لبِ من قند بده پیش رباب
به لبت حالتِ لبخند بده پیش رباب

عمه ات نَشنود این را:کَمَرم درد گرفت
چقَدَر دورِ گلویت پسرم درد گرفت

تیر ای کاش به سویِ پدرت می آمد
صبر می کرد که دندانِ تو در می آمد

صبر می کرد که یک جرعه دلِ سیر خوری
صبر می کرد که این دفعه کَمی شیر خوری

به لبت حداقل آب ندادند که هیچ
به روی دست تو را تاب ندادند که هیچ

خواستی تا بخوری آب پریدی بابا
ناگهان تیر زد از خواب پریدی بابا

خونِ سُرخی به رُخِ زرد گرفتی ای جان
محکم انگشتِ من از درد گرفتی ای جان

مادرَت بر درِ خیمه نگرانِ من و توست
نَشَود فاشِ کسی آنچه میانِ من و توست

همه بر خواهشِ بابا چه کنم خندیدند
به همه رو زدم اما چه کنم خندیدند

هِلهله زودتر از من خبرت را می بُرد
من نبودم لبه ی تیر سرت را می بُرد

بی تعادل شدم از زین پدَرَت می اُفتد
وای اگر خَم کُنَمَت زود سَرت می افتد

۰ نظر ۲۱ مهر ۹۵ ، ۰۷:۲۹
هم قافیه با باران

ای ماه سر به مهر، سر از سجده بر مدار

تیغی طمع نموده که شق القمر کند

۰ نظر ۰۷ تیر ۹۵ ، ۰۲:۵۵
هم قافیه با باران

بازگرد ای خاطرات کودکی
برسوار اسبهای چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن ماناترند

درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند اموز روباه وخروس
روبه مکارو دزد وچاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود

باوجود سوزو سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

همکلاسی های درد ورنج وکار
بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود وتفریقی نبود

کاش میشد باز کوچک می شدیم
لااقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن

۱ نظر ۱۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۴۰
هم قافیه با باران

صدایم را به یاد آر اگر آواز غمگینی به پا شد
من این شعر گرانم که از ارزان و ارزانی جدا شد

من هر چه ام با تو زیباترم بر عاشقت آفرینی بگو
تابیده ام من به شعر تنت میخوانمت خط به خط مو به مو

بی تو بی شب افروزی ماندنت بی تب تندو پیراهنت
شک نکن من که هیچ آسمان هم زمین میخورد

بی تو بی شب افروزی ماندنت
بی تب تندو پیراهنت
شک نکن من که هیچ
آسمان هم زمین میخورد

صدایم را به یاد آر اگر آواز غمگینی به پا شد
من این شعر گرانم که از ارزان و ارزانی جدا شد

من هر چه ام با تو زیباترم بر عاشقت آفرینی بگو
تابیده ام من به شعر تنت میخوانمت خط به خط مو به مو

بی تو بی شب افروزی ماندنت بی تب تندو پیراهنت
شک نکن من که هیچ آسمان هم زمین میخورد

بی تو بی شب افروزی ماندنت
بی تب تندو پیراهنت
شک نکن من که هیچ
آسمان هم زمین میخورد


۰ نظر ۱۴ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۳۰
هم قافیه با باران

شهر خالی، جاده خالی، کوچه خالی، خانه خالی
 جام خالی، سفره خالی، ساغر و پیمانه خالی

کوچ کرده دسته دسته آشنایان عندلیبان
باغ خالی، باغچه خالی، شاخه خالی، لانه خالی

وای از دنیا که یار از یار می ترسد
 غنچه های تشنه از گلزار می ترسد

عاشق از آوازه ی دیدار می ترسد
پنجه خنیاگران از تار می ترسد

شه سوار از جاده هموار می ترسد
این طبیب از دیدن بیمار می ترسد

سازها بشکست و درد شاعران از حد گذشت
سالهای انتطاری بر من و تو بد گذشت

آشنا نا آشنا شد ، تا بلی گفتم بلا شد
گریه کردم ناله کردم حلقه بر هر در زدم

سنگ سنگ کلبه ویرانه را بر سر زدم
آب از آبی نجنبید خفته در خوابی نجنبید

چشمه ها خشکید و دریا خستگی را دم گرفت
آسمان افسانه ما را به دست کم گرفت

جام ها جوشی ندارد عشق آغوشی ندارد
بر من و بر ناله هایم هیچکس گوشی ندارد

شهر خالی، جاده خالی، کوچه خالی، خانه خالی
جام خالی، سفره خالی، ساغر و پیمانه خالی

کوچ کرده دسته دسته آشنایان عندلیبان
باغ خالی، باغچه خالی، شاخه خالی، لانه خالی

باز آ تا کاروان رفته باز آید
باز آ تا دلبران ناز ناز آید

باز آ تا مطرب و آهنگ و ساز آید
تا گل افشانان نگاری دل نواز آید

باز آ  تا بر در حافظ سر اندازیم
 گل بیفشانم و می در ساغر اندازیم


۱ نظر ۱۱ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۱۱
هم قافیه با باران

بیا تا لیلی و مجنون شویم ،افسانه اش با من
بیا با من به شهر عشق رو کن،خانه اش با من

 بیاتا سر به روی شانه هم، راز دل گوییم
اگر مویت چو روزم شد پریشان، شانه اش با من

سلام ای غم، سلام ای آشنای مهربان دل
پر پرواز واکن چون پرستو، لانه اش با من

مگو دیوانه کو، زنجیر گیسو را زهم وا کن
دل دیوانهِ ی دیوانه ی دیوانه اش.... ، با من

در این دنیای وانفسای حسرتزای بی فردا
خدایا عاشقان را غم مده، شکرانه اش با من

 مگو دیگر سمندر در دل آتش نمی سوزد
تو گرمم کن به افسون، گرمی افسانه اش با من

چه بشکن بشکنی دارد، فلک در کار سرمستان
تو پیمان بشکنی، نشکستن پیمانه اش با من

در میخانه ی چشمت به گلگشت نگه وا کن
خرابم کن، خراب...آبادی و یرانه اش با من

۰ نظر ۱۰ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۵۸
هم قافیه با باران

 

نگارا نگارا مرو از برم

به فصل شکفتن مکن پرپرم

همه هستی من ز عشق تو شد

مزن تیشه بر ریشه و پیکرم

خیال رخت گشته رویای دل

شده غرق مهرت سر و پای دل

چو عاشق شدم خو شدم سوختم

دلم وا دلم وا دلم وای دلم 

به جادوی چشم تو شیدا شدم

ز خود گم شدم در تو پیدا شدم

من آن قطره بودم که با موج عشق

در آغوش مهر تو دریا شدم

نگارا نگارا مرو از برم

به فصل شکفتن مکن پرپرم

همه هستی من ز عشق تو شد

مزن تیشه بر ریشه و پیکرم

به دنبال خود در سراب فزون

کشیدی دلم را به دریای خون

تو رفتی و من مانده ام با غمت

گرفتار رنج و عذاب و جنون

کجا ماندی ای لیلی قصه ها

که مجنون شده کوهی از غصه ها

برو ای کبوتر به یارم بگو

فتادم ز پا بی وفا بی وفا

گل گریه روید ز چشم ترم

ندانی چه آورده ای بر سرم

فتاده به جانم غم روزگار

دلم گشته بازیچه ی انتظار

نگارا نگارا مرو از برم

به فصل شکفتن مکن پرپرم

همه هستی من ز عشق تو شد

مزن تیشه بر ریشه و پیکرم

 

اسحاق انور

 

۰ نظر ۱۰ مهر ۹۴ ، ۱۴:۱۹
هم قافیه با باران

چشم بستم که شدم غرق خیالی الکی
قصه ی عاشقی و شوق وصالی الکی

فرض کردم که تو هم عاشق چشمم شدی و...
همه ی دلخوشیم فرض محالی الکی

پر کشیدیم چه نقاشی زیبایی شد
آسمانی الکی با پر و بالی الکی

"درس خواندی؟ چه خبر؟ حال شما؟ خوبی که؟"
عشق پنهانی من پشت سؤالی الکی !

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد*
ما رسیدیم به هم آخر فالی الکی....


مجید ترکابادی

۰ نظر ۰۴ مهر ۹۴ ، ۲۱:۲۹
هم قافیه با باران

امروز به کوی تو گرفتار زیاد است
مثل من شرمنده گنهکار زیاد است
اما کرم توست که بسیار زیاد است
بخشندگی ات حضرت ستار زیاد است
در کوی وفا شاه و گدا فرق ندارند
وقت کرم تو فقرا فرق ندارند
خواندی تو دگر بار به کویت همگان را
هرکس که به سرمایه ی خود دیده زیان را
یا داده ز کف فرصت ماه رمضان را
با خویش بیارد دل و جان نگران را
گفتی که گناه دل پر آه ببخشی
امروز به اندازه ی یک ماه ببخشی
بعد از رمضان رشته ی خود با تو بریدم
من هرچه کشیدم فقط از خویش کشیدم
روز عرفه آمد و شد تازه امیدم
آغوش گشودی که به سوی تو دویدم
من آمده ام باز توانم بده امروز
اصلا تو بیا راه نشانم بده امروز
 آفت زده بر حاصل من بار ندارد
این بار به غیر از تو خریدار ندارد
این بنده خودش آمده پس جار ندارد
اصلا زمین خورده که آزار ندارد
 بر آنکه زمین خورده جفا را نپسندند
رفتم همه جا جز تو گدا را نپسندند
 حالا که من افتاده ام از نام و نشان ها
حالا که نشستم ز فراغت به فغان ها
مگذار بیفتد سخنم روی زبان ها
مگذار شود فاش ز من راز نهان ها
من آبرویم در خطر افتاده نظر کن
حالا که گدا پشت در افتاده نظر کن
هر چند ندیدم ز دعایم اثراتی
نه حال بکا دارم و نه حال صلاتی
من را برسانید به یار عرفاتی
جز عشق حسین نیست مرا راه نجاتی
شرمنده کند باز مرا از کرم خود
ما را به سلامی ببرد در حرم خود
این قدر مگو از لب و دندان دُر افشان
این قدر مده شرح ز گیسوی پریشان
خواهر شده از لحن دعای تو هراسان
برگرد مدینه مرو کوفه حسین جان
ترسم که کسی بشکند آئینه ات آقا
یا آنکه نشیند به روی سینه ات آقا
گفتم عرفه فرصت دیدار مهیاست
هر ساعت این روز خبر دار ز آقاست
خوش آنکه دلش هم نفس یوسف زهراست
اما همه ی عشق فقط روضه ی سقاست
در روضه ی او عطر گل یاس بیاید
خود گفته که در روضه ی عباس بیاید

۰ نظر ۰۱ مهر ۹۴ ، ۱۲:۴۳
هم قافیه با باران

سائل ، شبی که زائر باب الـمُراد شد
تسبیح وار ، گرمِ دَمِ "یاجواد" شد

در کربلا نیافت مَـجالِ گریستن
در کاظمین روزیِ اشکش زیاد شد

حتّی غمی که کُـنج دلش جا گرفته بود
وقتِ بغل گرفتنِ این کعبه ، شاد شد

گَرد گُـناه را ز رویِ شانه اش تکاند
وقتی نسیمِ صحن مُبدّل به باد شد

شد با سواد گیسوی دلبر سپیدبخت
تا بر سواد آینه بی اعتماد شد

حتّی نصیب حور و ملک هم نشد به عُمْر
خیری که سهم زائر خَیرُالعِباد شد

هرکس نداشت مِـهر جوادالائمه را
واللهِ روسیاه تر از قوم عاد شد
 
هرکس که "یاامام رضا"گفت و جان سپرد
سوگند بر جوادِ رضا "زنده یاد"شد

در اوّلین قدم به مُراد دلش رسید
سائل ،دمی که ساجدِ"بابُ الجواد"شد

۰ نظر ۲۲ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۵۳
هم قافیه با باران

تو رو خواب دیدم، تو رو یادمه
همون شب که لالاییِ مادرم...
داره بوی عطرت بهم میرسه
توی خلوت کوپه ی آخرم

توروخواب دیدم , تورویادمه
دلم کفتراتو بغل کرده بود
یه گوشه توی دفتر حاجتش
یه شاعر نگاتو غزل کرده بود

دارم میرسم ,میرسه گنبدت
هوای چشام باز بارونیه
چرا حال اینجا یه جور دیگه ست؟
چرا عشق کم نیست  ؟ارزونیه
...
ضریح تو نزدیکه ,راهش کمه
غریبی که ازراه دور اومده
نوشتن:(به خورشید هشتم سلام)
به پابوسیِ ماه دور اومده
...

مگه دست من میرسه دست تو؟
صف عاشقاتو ببین پرشده
خودآسمونم نشسته زمین
نگا کن نگا کن زمین پرشده

میشینم همینجا نگات میکنم
کنارزنی که شبیه منه
داره غرق تو میشه حس می کنم
تورو توی اشکاش صدا میزنه

یه گوشه  یکی  زل زده سوی تو
میدونم میدونی دلش خونه نه ؟
داره عاشقت میشه باهر نگاش
مث عشق لیلی به مجنونه ,نه ؟

یکی توی سجده ست چن ساعته
همه عاشق  صحن وسجاده ان
مث کفترات  توی هفت آسمون
به گلدسته های تو دل داده ان

یه بچه کنارغم مادرش
نشسته  به دستای تو زل زده
چه معصومِ ,انگاری از چشم هاش
 به چشمای معصوم تو پل زده
...
چقد عاشقات پاک وخوبن آقا
میذاری منم خاک پاشون بشم؟
آخه عاشق عاشقاتم شدم
فدای امام رضا(ع) شون بشم
.....
سفر...روز آخر...یه بغض عجیب
نگات میکنم بانگاهِ ترم
داری دور میشی ..دارم میرسم
توی خلوت کوپه ی آخرم

۰ نظر ۰۴ شهریور ۹۴ ، ۱۴:۴۱
هم قافیه با باران

بِچِه یِ مشهد که بِشی، غم نِدِری حالت خوبه
فوری مِری سمت حرم، وَختی که غم در موکوبه

با مادرت حرفت بِره، یا با بابات درگیری شِه
مِندزی خودتِ تو حرم، می گیری محکم ضریح شه!
حرف مِزِنی، غُر مِزِنی، نق نق بیجا مُکُنی
دردا و رازای دِلِ ، اونجه تو حاشا مُکُنی

یا وختایی که خوشحالی، یا خواستته آقا مِدِه
یَک مشت نخودچیته بِخِر، برو نذریته بِده!

دم غروب و صبح زود، نقاره هاش صدا مِدَن
هَمچی که انگار اونا هم، دِرَن رضا رضا مِگَن

خادما لبخند مِزِنن، کفشدارا خوش بِش مُکُنن
اینجه همه خادم مِرَن، قدر آقا ره مِدِنن

خوبی اینجه تو ایه، اینجه حرم نیس توی قاب
بِرِ ایکه بیگیری جواب، مِری تو صحن انقلاب

سقاخانه آب مُخُوری، پنجره فولاد شُلُغه
هرکی که آمِدِه حرم، گفته نِمِده... دُرُغه!

اشکات نم نم می ریزی، یَک کُنجی پیدا مُکُنی
نگا به گنبد مُکُنی، عقده ی دل وا مُکُنی

سِلام امام مهربون، قربون رنگ گنبدت
بازم طلبیدی آقا؟ فدای ناز پرچمت

راستش آقا گرفتارُم، حاجتامم زیاد شده
حکایت مو و شما، قصه ی برگ و باد شده

وَختی خُودمه مُسپُرم، دست شما غم نِدِرُم
حاجتامه سه سوت مِدی، دِگه چیزی کم نِدِرُم

۱ نظر ۰۳ شهریور ۹۴ ، ۲۰:۰۰
هم قافیه با باران

ذکر یا حیدر به جانم نور ایمان ریخته
یا علی گفتم که دیدم قلب قرآن ریخته

می برد از ناودان کعبه ام دل بیشتر
آب باران نجف که زیر ایوان ریخته

مانده ام با لافتی الا علی جبریل را
از دهان منکرانت چند دندان ریخته

تو تعارف کردی از خرمای نخلستان خود
بعد دیدم فاطمه در سفره ام نان ریخته

مزه ی چای نجف بی خود نمیچسبد به دل
فاطمه با دست خود باده به این جان ریخته

در قیام ودرقنوت ودرسلام هر شبش
از لب زهرا فقط ذکر علی جان ریخته

نخل ها و چاه ها ارزانی اهل عراق
اشکهایش را خدا در آب ایران ریخته

از نجف تا کربلا از کربلا تا کاظمن
نقشه ی راه مرا شاه خراسان ریخته

۲ نظر ۰۳ شهریور ۹۴ ، ۱۹:۰۶
هم قافیه با باران

با من بمان که ساحل آرامشم تویی
آن کس که در مجاورتش سرخوشم تویی

این روزها زیاد به خود گیر می دهم
وقتی که روز و شب همه خواهشم تویی

شب ها میان ثانیه ها راه می روم
با وهم اینکه آن طرف بالشم تویی

می خواهمت چنان که خدایان الهه را
بر فرق من قدم بگذار آتشم تویی

از مرز خوب و بد به تو پیغام می دهم
چون راه حل رد شدن از چالشم تویی

در جنگ عقل و دل تو برایم غنیمتی
هرگز اسیر، دل نشود؛ ارتشم تویی

تا صلح در میانه جان مستقر شود
تنها هدف که نقشه آن می کشم تویی

عمریست رفته از من و چیزی نمانده است
تنها بهانه ای که نفس می کشم تویی

۰ نظر ۲۸ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۲۰
هم قافیه با باران

از کار غربتت گره‌ای وا نمی‌کند
این شهر ، با دل تو مدارا نمی‌کند

این شهر ، زخم بی‌کسی‌ات را...عزیز من
جز با دوای زهر مداوا نمی‌کند

این شهر ، در میان خودش جز همین بقیع
یک جای امن بهر تو پیدا نمی‌کند

اینجا اگر کسی به سوی خانه‌ات رود
در را به غیر ضرب لگد وا نمی‌کند

این شهر ، شهرِ شعله و هیزم به دستهاست
با آل فاطمه به جز این تا نمی‌کند

ابن ربیع پست چه آورده بر سرت؟
شرم و حیا ز سِنّ تو گویا نمی‌کند

بالای اسب در پیِ خود می‌کشاندت
رحمی به قامتِ خَمَت امّا نمی‌کند

تا می‌خوری زمین به تو لبخند می‌زند
اصلاً رعایت رَمَقت را نمی‌کند

زخم زبانش از لب شمشیر بدتر است
یک ذرّه احترام به زهرا نمی‌کند

اینجا مدینه هست، دگر کربلا که نیست
پس یورشی به معجرِ زن ها نمی‌کند

۰ نظر ۲۰ مرداد ۹۴ ، ۰۹:۰۷
هم قافیه با باران

باور نمی کنم که به اوهم جفا شده
اوکه عزیزِ جان و دل مصطفی شده

اوکه امام و رهبر و مولای شیعه بود
از چه دلش به غُصه و غم مبتلا شده

مذهب به دست او به ثمرآمده بسی
مکتب به اَمرِحضرت نورش بنا شده

چندین هزار، مثل ابو حمزه ها فقط
درپای درس معرفت او گدا شده

درس وکتاب و بحث و روایات ما همه
با قال : صادقش همگی پُر بها شده

غربت شراره زَد به دل غم چشیده اش
وقتی مدینه با دل او بی وفا شده

با زهرکاری از نفس افتاده ، بی قرار
در بین حجره با غم دل آشنا شده

تنها،نه زهر کاری شده قاتلش،ولی
مسموم کین شده ، غم او منتها شده

آتش به خانه اش زَده اند و، قیامتی
در بین خانه و دل آقا بپا شده

سَجّاده را به وقت نمازش ، زِ پا او
دشمن کشیده ، باعث رنج خدا شده

با دست بسته ،ازحرمش تا که بُرده اند
اورا میان کوچه ، حرم در نوا شده

پای برهنه ، پیر زمانه ، چو بی عبا!
کی دیده دربه در وسط کوچه ها شده؟

یادِ علی غم دل و، با یادِ فاطمه
زخم دلش یکی و غم او دوتا شده

در بین کوچه ، درپی مرکب که می دوید
جانش برای فاطمه بارها فدا شده

گاهی بیادِ حیدروگاهی علی الخصوص
با یادِ زینبش دل او کربلا شده

دربین روضه ها،دل آن روضه خوان عجین..
با روضه ی حسین و تن و بوریا شده

شکرخدا که پیکرش آخر کفن شده
کِی دیگر او سرش به روی نیزه ها شده؟

تنها فقط شبیه حسین ، آن بقیع او
چندمرتبه خراب و ، یَم غُصه ها شده

۰ نظر ۲۰ مرداد ۹۴ ، ۰۹:۰۵
هم قافیه با باران

سر و کار همه عالم به درت می افتد
آسمان تا به زمین زیرِ پرت می افتد

روزیِ چشم یتیمی که ندارد جز تو
از لبِ کیسۀ نانِ سحرت می افتد

تا که شمشیر بگیری نَفَسِ بی جرأت
از شُکوهِ غضب شعله ورت می افتد

ظرف یک یا دو سه تا پلک زدن بی تردید
سر دَه ها نفر از دور و برت می افتد

ای ابَر مَردِ همیشه، نفست طوفانی
اسدالله تویی فاتح هر میدانی

۰ نظر ۱۴ تیر ۹۴ ، ۲۳:۰۷
هم قافیه با باران
<