هم‌قافیه با باران

۱۹۰ مطلب با موضوع «شاعران :: فاضل نظری» ثبت شده است

دین راهگشا بود و تو گمگشته دینی

 تردید کن ای زاهد اگر اهل یقینی

آهو نگران است بزن تیر خطا را

صیاد دل از کف شده! تا کی به کمینی؟

این قدر میاندیش به دریا شدن ای رود

هر جا بروی باز گرفتار زمینی

مهتاب به خورشید نظر کرد و درخشید

هر وقت شدی آینه، کافی است ببینی

ای عقل بپرهیز و مگو عشق چنان است

ای عشق کجایی که ببینند چنینی

هم هیزم سنگین سری دوزخیانی

 هم باغ سبک سایه فردوس برینی

ای عشق! چه در شرح تو جز «عشق» بگوییم

در ساده ترین شکلی و پیچیده ترینی

 
فاضل نظری

۰ نظر ۲۰ فروردين ۹۴ ، ۱۳:۴۳
هم قافیه با باران

من آسمان ِ پر از ابرهـــای دلگیرم
اگر تو دلخوری از من ... من از خودم سیرم

من آن طبیب ِ زمین گیر زار و بیمارم
که هرچه زهر به خود میدهم نمــیمیرم

من و تو آتش و اشکیم در دل یک شمع
به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم

به دام زلف بلندت دچـــار و سردرگم
مرا جدا مکن از حلقه های زنجیرم

درخت سوخته ای در کنار رودم من
اگر تو دلخوری از من ؛ من از خودم سیرم ..


فاضل نظری

۰ نظر ۱۰ فروردين ۹۴ ، ۲۱:۴۸
هم قافیه با باران

اگرجای مروت نیست با دنیا مدارا کن
به جای دلخوری ازتنگ بیرون را تماشا کن
دل از اعماق دریای صدف های تهی بردار
همین جا در کویر خویش مروارید پیدا کن 
چه شوری بهترازبرخورد برق چشم ها با هم 
نگاهش راتماشا کن ،اگر فهمید حاشا کن
من ازمرگی سخن گفتم که پیش از مرگ می آید
به آه عشق کاری برتر ازاعجاز عیسی کن 
خطرکن !زندگی بی او چه فرقی می کند بامرگ 
به اسم صبر، کم با زندگی امروز و فردا کن 

فاضل نظری

۱ نظر ۰۹ فروردين ۹۴ ، ۰۱:۳۶
هم قافیه با باران

دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت

آه از آیینه کـــه تصویـــر تـــو را قاب گرفت


خواستم نوح شوم، موج غمت غرقم کرد

کشتی ام را شب طوفانی گرداب گرفت


در قنوتـــم ز خدا «عقـل» طلب مــــی کردم

«عشق» اما خبر از گوشه ی محراب گرفت


نتوانست فـــرامــــوش کند مستــــی را

هر که از دست تو یک قطره می ناب گرفت


کـــی بـــــه انداختن سنگ پیاپـی در آب

ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت؟!


 فاضل نظری

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۴ ، ۱۴:۰۵
هم قافیه با باران

هنوز گریه بر این جویبار کافی نیست

ببار ابر بهاری، ببار... کافی نیست

 

چنان که یخ زده تقویم ها اگر هر روز

هزار بار بیاید بهار، کافی نیست

 

به جرم عشق تو باشد که آتشم بزنند

برای کشتن حلاج، دار کافی نیست

 

گل سپیده به دشت سپید می روید

سپیدبختی این روزگار کافی نیست

 

خودت بخواه که این انتظار سر برسد

دعای این همه چشم انتظار کافی نیست


فاضل نظری

۰ نظر ۰۳ فروردين ۹۴ ، ۰۲:۰۷
هم قافیه با باران

تمام مردم اگر چشمشان به ظاهر توست

نگاه من به دل پاک و جان طاهر توست!

 

فقط نه من به هوای تو اشک می ریزم

که هرچه رود در این سرزمین مسافر توست

 

همان بس است که با سجده دانه برچیند

کسی که چشم تو را دیده است و کافر توست!

 

به وصف هیچ کس جز تو دم نخواهم زد

خوشا کسی که اگر شاعر است، شاعر توست!

 

که گفته است که من شمع محفل غزلم؟!

به آب و آتش اگر می زنم بخاطر توست

 

فاضل نظری

۰ نظر ۰۳ فروردين ۹۴ ، ۰۱:۰۵
هم قافیه با باران

تقدیر نه در رمل نه در کاسه چینی ست

 آینده ی ما دورتر از آیینه بینی ست

 

ما هرچه دویدیم به جایی نرسیدیم

ای باد سرانجام تو هم گوشه نشینی ست

 

از خاک مرا برد و به افلاک رسانید

این است که من معتقدم عشق زمینی ست

 

یک لحظه به بخشایش او شک نتوان کرد

با این همه تردید در این باره یقینی ست

 

شادم که به هر حال به یاد توام اما

خون می خورم از دست تو و باز غمی نیست

 

فاضل نظری

۰ نظر ۰۳ فروردين ۹۴ ، ۰۰:۰۵
هم قافیه با باران

شیدا تر از این شدن چگونه ؟

شیدا تر از این شدن چگونه ؟

 رسوا تر از این شدن چگونه ؟

بیهوده به سرمه چشم داری

 زیبا تر از این شدن چگونه؟

من پلک به دیدن تو بستم

 بینا تر از این شدن چگونه ؟

پنهان شده در تمام ذرات

 پیدا تر از این شدن چگونه ؟

ای با همه مثل سایه همراه

 تنها تر از این شدن چگونه

عاشق شدم و کسی نفهمید

 رسوا تر از این شدن چگونه ؟

 

فاضل نظری

۰ نظر ۰۲ فروردين ۹۴ ، ۲۲:۴۰
هم قافیه با باران
بعد یک سال بهار آمده می بینی که
باز تکرار به بار آمده می بینی که

سبزی سجده ما را به لبی سرخ فروخت
عقل با عشق کنار آمده می بینی که

آنکه عمری به کمین بود به دام افتاده
چشم آهو به شکار آمده می بینی که

حمد هم از لب سرخ تو شنیدن دارد
گل سرخی به مزار آمده می بینی که

غنچه ای مژده پژمردن خود را آورد
بعد یک سال بهار آمده می بینی که

فاضل نظری
۰ نظر ۰۲ فروردين ۹۴ ، ۱۱:۰۰
هم قافیه با باران

نیستی کم! نه از آیینه نه حتی از ماه

که ز دیدار تو دیوانه ترم تا از ماه

 

من محال است به دیدار تو قانع باشم

کی پلنگی شده راضی به تماشا از ماه

 

به تمنای تو دریا شده ام! گرچه یکی ست

سهم یک کاسه ی آب و دل دریا از ماه

 

گفتم این غم به خداوند بگویم، دیدم

که خداوند جدا کرده زمین را از ماه

 

صحبتی نیست! اگر هم گله ای هست از اوست

می توانیم برنجیم مگر ما از ماه!

 

 فاضل نظری

۰ نظر ۰۲ فروردين ۹۴ ، ۰۸:۰۵
هم قافیه با باران
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویشتن جز گردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر ؟ ای یاقوت بی قیمت !
 که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم ؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

فاضل نظری
۰ نظر ۲۹ اسفند ۹۳ ، ۲۱:۲۰
هم قافیه با باران

ای که برداشتی از شانه‌ی موری باری
بهتر آن بود که دست از سر من برداری 

ظاهر آراسته‌ام در هوس وصل، ولی
من پریشان‌ترم از آنم که تو می‌پنداری 

هرچه می‌خواهمت از یاد برم ممکن نیست
من تو را دوست نمی‌دارم اگر بگذاری 

موجم و جرأت پیش آمدنم نیست، مگر
به دل سنگ تو از من نرسد آزاری 

بی‌سبب نیست که پنهان شده‌ای پشت غبار
تو هم ای آینه از دیدن من بیزاری؟! 

فاضل نظری

۰ نظر ۲۵ اسفند ۹۳ ، ۱۹:۳۰
هم قافیه با باران

این چیست که چون دلهره افتاده به جانم

حال همه خوب است، من اما نگرانم


در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر

مثل خوره افتاده به جانم که بمانم


چیزی که میان من و تو نیست غریبی ست

صد بار تو را دیده ام ای غم به گمانم


انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت

اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم


از سایه سنگین تو من کمترم آیا؟!

بگذار به دنبال تو خود را بکشانم


ای عشق مرا بیشتر از پیش بمیران

آنقدر که تا دیدن او زنده بمانم 


فاضل نظری

۰ نظر ۲۲ اسفند ۹۳ ، ۱۴:۳۷
هم قافیه با باران
اگر جای مروت نیست با دنیا مدارا کن
به جای دلخوری از تنگ بیرون را تماشا کن

دل از اعماق دریای صدف‌های تهی بردار
همین‌جا در کویر خویش مروارید پیدا کن

چه شوری بهتر از برخورد برق چشم‌ها باهم
نگاهش را تماشا کن، اگر فهمید حاشا کن

من از مرگی سخن گفتم که پیش از مرگ می‌آید
به «آه عشق» کاری برتر از اعجاز عیسی کن

خطر کن! زندگی بی او چه فرقی می‌کند با مرگ
به اسم صبر، کم با زندگی امروز و فردا کن

فاضل نظری
۰ نظر ۱۴ اسفند ۹۳ ، ۱۹:۲۰
هم قافیه با باران

تیرم به خطا می رود اما به هدر نه!

من خود دلم از مهر تو لرزید، وگرنه


تیرم به خطا می رود اما به هدر نه!

دلخون شده وصلم و لب های تو سرخ است


سرخ است ولی سرخ تر از خون جگر، نه

با هر که توانسته کنار آمده دنیا


با اهل هنر؟ آری! با اهل نظر؟ نه!

بد خلقم و بد عهد، زبانبازم و مغرور


پشت سر من حرف زیاد است! مگر نه؟

یک بار به من قرعه عاشق شدن افتاد


یک بار دگر، بار دگر، بار دگر...نه!


فاضل نظری

۰ نظر ۰۷ اسفند ۹۳ ، ۲۲:۲۹
هم قافیه با باران

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند

تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»

تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی

شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند


فاضل نظری 

۰ نظر ۰۷ اسفند ۹۳ ، ۲۲:۲۷
هم قافیه با باران

با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج

حرفی بزن ای قلب مرا برده به تاراج


ای موی پریشان تو دریای خروشان

بگذار مرا غرق کند این شب مواج


یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم

یک آه کشیدیم و رسیدیم به معراج


ای کشتۀ سوزاندۀ بر باد سپرده

جز عشق نیاموختی از قصه حلاج


یک بار دگر کاش به ساحل برسانی

صندوقچه ای را که رها گشته در امواج


فاضل نظری

۰ نظر ۰۳ اسفند ۹۳ ، ۲۳:۵۰
هم قافیه با باران

بگذار اگر اینبار سر از خاک برآرم

بر شانه ‌ی تنهایی خود سر بگذارم


از حاصل عمر به ‌هدر رفته ‌ام ای ‌دوست

ناراضی‌ ام، امّا گله‌ ای از تو ندارم


در سینه‌ ام آویخته دستی قفسی را

تا حبس نفس‌ های خودم را بشمارم


از غربت‌ام آنقدر بگویم که پس‌ از تو

حتّی ننشسته ‌ست غباری به مزارم


ای کشتی جان! حوصله کن می‌رسد آن‌ روز

روزی که تو را نیز به دریا بسپارم


نفرین گل سرخ بر این «شرم» که نگذاشت

یک‌ بار به پیراهن تو بوسه بکارم


ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار

تا دست خداحافظی ‌اش را بفشارم...


فاضل نظری

۰ نظر ۰۲ اسفند ۹۳ ، ۰۰:۱۲
هم قافیه با باران

فردا اگر بدون تو باید به سر شود

فرقی نمی کند شب من کی سحر شود


شمعی که در فراق بسوزد سزای اوست

بگذار عمر بی تو سراپا هدر شود


رنج فراق هست و امید وصال نیست

این «هست و نیست» کاش که زیر و زبر شود


رازی نهفته در پس حرفی نگفته است

مگذار درددل کنم و دردسر شود


ای زخم دلخراش لب از خون دل ببند

دیگر قرار نیست کسی با خبر شود


موسیقی سکوت صدایی شنیدنی است

بگذار گفتگو به زبان هنر شود


فاضل نظری

۰ نظر ۰۱ اسفند ۹۳ ، ۱۶:۵۴
هم قافیه با باران

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد


لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد


با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد


هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد


خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!

 

فاضل نظری

۰ نظر ۲۵ بهمن ۹۳ ، ۲۳:۲۵
هم قافیه با باران
هم قافیه با باران