هم‌قافیه با باران

۱۹۰ مطلب با موضوع «شاعران :: فاضل نظری» ثبت شده است

ای رفته کم‌کم از دل و جان، ناگهان بیا
مثل خدا به یاد ستمدیدگان بیا

قصد من از حیات، تماشای چشم توست
ای جان فدای چشم تو؛ با قصد جان بیا

چشم حسود کور، سخن با کسی مگو
از من نشان بپرس ولی‌ بی‌نشان بیا

ایمان خلق و صبر مرا امتحان مکن
بی‌ آنکه دلبری کنی از این و آن بیا

قلب مرا هنوز به یغما نبرده‌ای
ای راهزن دوباره به این کاروان بیا

فاضل نظری
۰ نظر ۲۴ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۴۰
هم قافیه با باران

همین عقلی که با سنگِ حقیقت خانه می سازد

زمانی از حقیقت های ما افسانه می سازد


سر مغرور من ! با میل دل باید کنار آمد

که عاقل آن کسی باشد که با دیوانه می سازد


مرنج از بیش و کم ، چشم از شراب این و آن بردار

که این ساقی به قدر "تشنگی" پیمانه می سازد


مپرس از من چرا در پیله ی مهر تو محبوسم

که عشق از پیله های مُرده هم پروانه می سازد


به من گفت ای بیابان گردِ غربت کیستی؟ گفتم :

پرستویی که هر جا می نشیند لانه می سازد


مگو شرط دوامِ دوستی دوری است ، باور کن

همین یک اشتباه از آشنا بیگانه می سازد


فاضل نظری

۰ نظر ۱۹ بهمن ۹۳ ، ۲۰:۴۱
هم قافیه با باران
مرا بازیچه ی خود ساخت چون موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

نسیم مست وقتی بوی گُل می داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را!

خیانت قصه ی تلخی است اما از که می نالم؟
خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
چه آسان ننگ می خوانند نیرنگ زلیخا را!

کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست
چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را؟

نمی دانم چه نفرینی گریبانگیر مجنون است
که وحشی می کند چشمانش آهوهای صحرا را!

چه خواهد کرد با ما عشق؟ پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را

فاضل نظری
۰ نظر ۱۹ بهمن ۹۳ ، ۱۳:۳۷
هم قافیه با باران

نه چون اهل خطا بودیم رسوا ساختی ما را

که از اول برای خاک دنیا ساختی ما را

ملائک با نگاه یأس بر ما سجده می کردند

ملائک راست می گفتند، اما ساختی ما را

که باور می کند با اینکه از آغاز می دیدی

که منکر می شویم آخر خودت را ساختی ما را

به ظاهر ماهیانی ناگزیر از تُنگ تقدیریم

تو خود بازیچه ی اهل تماشا ساختی ما را!

به جای شکر، گاهی صخره ها در گریه می گویند:

چرا سیلی خور امواج دریا ساختی ما را؟!

دل آزردگانت را به دام آتش افکندی

به خاکستر نشاندی، سوختی تا ساختی ما را!

.

فاضل نظری

۰ نظر ۱۵ بهمن ۹۳ ، ۱۰:۰۰
هم قافیه با باران

نمی داند دل تنها، میان جمع هم. . . تنهاست


مرا افکنده در تنگی که نام دیگرش دریاست


تو از کی عاشقی؟ این پرسش آیینه بود از من


خودش از گریه ام فهمید مدت هاست! مدت هاست


به جای دیدن روی تو در "خود" خیره ایم ای عشق!


اگر آه تو در آیینه پیدا نیست، عیب از ماست


جهان، بی عشق چیزی نیست جز تکرار یک تکرار


اگر جایی به حال خویش باید گریه کرد اینجاست


من این تکرار را چون سیلی امواج بر ساحل


تحمل می کنم هر چند جانکاه است و جانفرساست


در این فکرم که در پایان این تکرار پی در پی


اگر جایی برای مرگ باشد! زندگی زیباست


فاضل نظری

۰ نظر ۱۲ بهمن ۹۳ ، ۲۲:۴۰
هم قافیه با باران

چقدر چون همگان مثل دیگران باشم

به جای عشق به دنبال آب و نان باشم

اگر پرنده مرا آفریده اند چرا
قفس بسازم و در بند آشیان باشم

اگرچه ریشه در این دشت بسته ام, باید
به جای خاک گرفتار آسمان باشم

من از نزاع"دلم" با "خودم" خبر دارم
چگونه با دو "ستم پیشه" مهربان باشم

نه او به خاطر من می تواند این باشد
نه من به خاطر او می توانم آن باشم


فاضل نظری

۰ نظر ۰۸ بهمن ۹۳ ، ۱۱:۰۹
هم قافیه با باران

به نسیمی همه ی راه به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد؟

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم
با همین سنگ زدن، ماه به هم می ریزد

عشق بر شانه ی هم چیدن چندین سنگ است
گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد

آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
دل به یک لحظه ی کوتاه به هم می ریزد

آه! یک روز همین آه تو را می گیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

فاضل نظری

۰ نظر ۰۷ بهمن ۹۳ ، ۱۷:۴۲
هم قافیه با باران

و عمر شیشه عطر است، پس نمی ماند 

پرنده تا به ابد در قفس نمی ماند 


 مگو که خاطرت از حرف من مکدر شد 

که روی آینه جای نفس نمی ماند 


طلای اصل و بدل آنچنان یکی شده اند 

که عشق جز به هوای هوس نمی ماند 


مرا چه دوست چه دشمن ز دست او برهان 

که این طبیب به فریادرس نمی ماند 


من و تو در سفر عشق دیر فهمیدیم 

قطار منتظر هیچ کس نمی ماند 

 

فاضل نظری 

۰ نظر ۰۳ بهمن ۹۳ ، ۱۱:۰۰
هم قافیه با باران

موج عشق تو اگر شعله به دل ها بکشد

رود را از جگر کوه به دریا بکشد


گیسوان تو شبیه است به شب؛ اما نه،

شب که اینقدر نباید به درازا بکشد!


خودشناسی قدم اول عاشق شدن است

وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد


عقل یکدل شده با عشق، فقط می‌ترسم

هم به حاشا بکشد، هم به تماشا بکشد


زخمی کینه من! این تو و این سینه‌ی من

من خودم خواسته ام کار به اینجا بکشد


یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری است

وای اگر کار من و عشق به فردا بکشد


فاضل نظری

۰ نظر ۰۲ بهمن ۹۳ ، ۱۱:۰۰
هم قافیه با باران

با لبان تشنه آن ساعت که افتادی به خاک
لَم‌تَقُل شیئًا سِوی قُم یا أخا أدرِک أخاک

مشک دور از دست گریان است و قدری دورتر
مانده در صحرا لبی خندان و جسمی چاک‌چاک

عِندَما کُلٌّ یَرَونَ الموتَ أحلی مِن عَسَل
خاک گلگون را نمی‌شویند جز با خون پاک

کُلُّ مَن فی المَوکِبِ قالَ خُذینی یا سُیُوف
تشنگان عشق را از جان فدا کردن چه باک

یَلمَعُ النّورُ الّذی سَمّاه مصباحَ الهُدی
تا قیامت می‌درخشد این چراغ تابناک

داوری عادل‌تر از تاریخ در تاریخ نیست
نور هرگز در شب ظلمت نمی‌گردد هلاک


فاضل نظری

۰ نظر ۰۱ بهمن ۹۳ ، ۱۵:۱۷
هم قافیه با باران

همراه بســـــیار است، اما همدمی نیست

مثل تمام غصـــه ها، این هم غمی نیست

دلــبســــته انـــدوه دامـــنگیر خــــود بـــاش

از عــالـــم غـــم دلرباتر عالمـــــی نیـــست

کــــار بــزرگ خــویــش را کـــــوچــک مـپندار

از دوست دشمن ساختن کار کمی نیست

چشــمی حقیقت بین کنار کعـبه می گفت

«انسان» فراوان است، اما «آدمی» نیست


فاضل نظری

۰ نظر ۲۳ دی ۹۳ ، ۲۳:۵۲
هم قافیه با باران

رسیده ام به خدایی که اقتباسی نیست

شریعتی که در آن حکم ها قیاسی نیست

خدا کسی است که باید به دیدنش بروی

خدا کسی که از آن سخت می هراسی نیست

به عیب پوشی و بخشایش خدا سوگند

خطا نکردن ما غیر ناسپاسی نیست

به فکر هیچ کسی جز خودت مباش ای دل

که خودشناسی تو جز خداشناسی نیست

دل از سیاست اهل ریا بکن، خود باش

هوای مملکت عاشقان سیاسی نیست


فاضل نظری

۰ نظر ۲۱ دی ۹۳ ، ۲۰:۱۰
هم قافیه با باران

انگار که از مشت قفس رستی و رفتی

یکباره به روی همه در بستی و رفتی

هر لحظۀ همراهی ما خاطره ای بود

اما تو به یک خاطره پیوستی و رفتی

نفرین به وفاداری ات ای دوست که با من

پیمان سر پیمان شکنی بستی و رفتی

چون خاطرۀ غنچۀ پرپر شده در باد

در حافظۀ باغچه ها هستی و رفتی

جا ماندن تصویر تو در سینۀ من! آه!

این آینه را آه که نشکستی و رفتی


فاضل نظری

۰ نظر ۲۱ دی ۹۳ ، ۱۶:۲۰
هم قافیه با باران

در این دریا، چه می جویند ماهی های سرگردان

مرا آزاد می خواهی؟ به تنگ خویش برگردان


مرا از خود رها کردی و بال پر زدن دادی

اگر این است آزادی مرا بی بال و پر گردان


دعای زنده ماندن چیست وقتی عشق با ما نیست

خداوندا دعای دوستان را بی اثر گردان


من از دنیا به جادوی تو دل خوش کرده ام ای عشق

طلسمی را که بر من بسته بودی، بسته تر گردان


به جای اینکه هیزم بر اجاقی تازه بگذاری

همین خاکستر افسرده را زیر و زبر گردان


من از سرمایه عالم همین یک «قلب»را دارم

اگر چیزی دگر مانده است، آن را هم هدر گردان


در این دوزخ به جز تردید راهی تا حقیقت نیست

مرا در آتش تردیدهایم شعله ور گردان


فاضل نظری 

۱ نظر ۲۰ دی ۹۳ ، ۱۸:۵۰
هم قافیه با باران

سفر مگو که دل از خود سفر نخواهد کرد

اگر منم که دلم بی تو سر نخواهد کرد

 

من و تو پنجره‌های قطار در سفریم

سفر مرا به تو نزدیکتر نخواهد کرد

 

ببر به بی‌هدفی دست بر کمان و ببین

کجاست آنکه دلش را سپر نخواهد کرد

 

خبرترین خبر روزگار بی‌خبری‌ست

خوشا که مرگ کسی را خبر نخواهد کرد

 

مرا به لفظ کهن عیب می‌کنند و رواست

که سینه‌سوخته از «می» حذر نخواهد کرد

 

فاضل نظری

۰ نظر ۱۹ دی ۹۳ ، ۲۱:۰۳
هم قافیه با باران

تا از تو هم آزرده شوم سرزنشم کن

آه این منم ای آینه ! کم سرزنشم کن

 

آن روز که من دل به سر زلف تو بستم

دل سرزنشم کرد ، تو هم سرزنشم کن

 

ای حسرت عمری که به هر حال هدر شد

در بیش و کم شادی و غم سرزنشم کن

 

یک عمر نفس پشت نفس با تو دویدم

اینبار قدم روی قدم سرزنشم کن

 

من سایه ی پنهان شده در پشت غبارم

آه این منم ای آینه کم سرزنشم کن

 

فاضل نظری

۰ نظر ۱۹ دی ۹۳ ، ۱۹:۳۶
هم قافیه با باران

به دریا می زنم شاید به سوی ساحلی دیگر

مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر !


من از روزی که دل بستم به چشمان تو می دیدم

که چشمان تو می افتند دنبال دلی دیگر …


به هر کس دل ببندم بعد از این خود نیز می‌ دانم

به جز اندوه #دل_کندن ندارد حاصلی دیگر …


من از آغاز در خاکم نَمی از عشق می بینم

مرا می ساختند ای کاش از آب و گلی دیگر


طوافم لحظه ی دیدار چشمان تو باطل شد

من اما همچنان در فکر دور باطلی دیگر !


به دنبال کسی جا مانده از پرواز می‌گردم

مگر بیدار سازد غافلی را غافلی دیگر …


فاضل نظری

۰ نظر ۱۹ دی ۹۳ ، ۱۳:۵۱
هم قافیه با باران

نرگس آتش پرستی داشت شبنم می فروخت

با همان چشمی که می زد زخم مرهم می فروخت


زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر

داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت


زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر

مرگ را همچون شراب کهنه کم کم می فروخت


در تمام سالهای رفته بر ما روزگار

شادمانی می خرید از ما و ماتم می فروخت


من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها

گلفروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت


فاضل نظری

۰ نظر ۱۸ دی ۹۳ ، ۱۷:۰۷
هم قافیه با باران

ﺩﺷﺖ ﺧﺸﻜﯿﺪ ﻭ ﺯﻣﯿﻦ ﺳﻮﺧﺖ ﻭ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻧﮕﺮﻓﺖ

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻌﺪ ﺗﻮ ﺑﺮ ﻫﯿﭻ ﻛﺲ ﺁﺳﺎﻥ ﻧﮕﺮﻓﺖ


ﭼﺸﻤﻢ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻭﻟﯽ ﺧﯿﺮﻩ ﻧﻤﺎﻧﺪ

ﺷﻌﻠﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻟﺮﺯﯾﺪ ﻭﻟﯽ ﺟﺎﻥ ﻧﮕﺮﻓﺖ


ﺩﻝ ﺑﻪ ﻫﺮ ﻛﺲ ﻛﻪ ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ ﺳﭙﺮﺩﯾﻢ ﻭﻟﯽ

ﻗﺼﻪ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﻣﺎ ﺳﺮ ﻭ ﺳﺎﻣﺎﻥ ﻧﮕﺮﻓﺖ


ﺗﺎﺝ ﺳﺮ ﺩﺍﺩﻣﺶ ﻭ ﺳﯿﻢ ﺯﺭ، ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﻣﻦ

ﻋﺸﻖ ﺟﺰ ﻋﻤﺮ ﮔﺮﺍﻧﻤﺎﯾﻪ ﺑﻪ ﺗﺎﻭﺍﻥ ﻧﮕﺮﻓﺖ


ﻣﺜﻞ ﻧﻮﺭﯼ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺍﺑﺪﯾﺖ ﺟﺎﺭﯾﺴﺖ

ﻗﺼﻪ ﺍﯼ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺷﺪ ﺁﻏﺎﺯ ﻛﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻧﮕﺮﻓﺖ


فاضل نظری

۰ نظر ۱۸ دی ۹۳ ، ۱۳:۱۰
هم قافیه با باران

گاهی شرار شرم و گاهی شور شیدایی است

این آتش از هر سر که برخیزد تماشایی است


دریا اگر سر می زند بر سنگ حق دارد

تنها دوای درد عاشق ناشکیبایی است


زیبای من! روزی که رفتی با خودم گفتم

چیزی که دیگر برنخواهد گشت زیبایی است


راز مرا از چشم هایم می توان فهمید

این گریه های ناگهان از ترس رسوایی است


این خیره ماندن ها به ساعت های دیواری

تمرین برای روزهایی که نمی آیی است


شاید فقط عاشق بداند او چرا تنهاست

کامل ترین معنا برای عشق تنهایی است


فاضل نظری

۰ نظر ۱۷ دی ۹۳ ، ۲۱:۵۰
هم قافیه با باران
هم قافیه با باران