هم‌قافیه با باران

۱۱۷۸ مطلب با موضوع «اشعار آئینی» ثبت شده است

می بینمت به روشنی آفتاب ها
قرآن شرحه شرحه ی هر شام خواب ها!

گیجند از تلاطم خون تو رودها
مستند از تلفّظ نامت شراب ها

هرشب، بر این صحیفه ی گسترده تا ابد
سرگرم مشق نام بلندت شهاب ها

آن پرسشی که ظهر عطش بر لبت شکفت
همواره می خروشد و دارد جواب ها

بر روی خاک تب زده از شرم جاری اند
بعد از تو، آبرو که ندارند آب ها

رؤیایشان به کام عطش آب گشتن است
برهم زده ست حلق تو خواب سراب ها

دل ها کتیبه های عطش نامه ی تواند
ناممکن است شعله ی خون در کتاب ها

تنها دو واژه، «خون خداوند»، شرح توست
مستغنی است وصف تو از پیچ و تاب ها

قربان ولیئی

۰ نظر ۱۴ فروردين ۹۶ ، ۰۸:۲۷
هم قافیه با باران

چشم ها پلک به هم بسته بر این منظرها
گریه کردند بر این واقعه، حتی سرها

حضرت سنگ صبور! آه بکش، نفرین کن
که کشیدند ز سرها همه ی معجرها

چشم نرگس به شقایق نگران از سر نِی
چشم زینب نگران است، خدا!... دخترها!!

شادی و هلهله ها می رسد از دور به گوش
دف زنانند زنان با بَزک و زیورها

دیروقتی ست در این شهر نشستند به راه
کینه داران حنین و جمل و خیبرها

والی ِ شهر کمر بسته به آزار شما
مستِ خالی شدن و پر شدن ساغرها

گاه و بیگاه می افتد سری از نِی به زمین
پیش چشمان مصیبت زده ی خواهرها

کوچه جایی ست که سر می شکند دیوارش
سنگ و پیشانی ها از سر بام و درها

الامان از دل داغ تو و «ألشّام ٲلشّام...»
بدترین حادثه در زمره ی دردآورها

خطبه ای سر بده با شیوه ی شهرآشوبی
که بریزد به هم این هیمنه ی کافرها

کربلای تو و میدان نبردت اینجاست
ذوالفقارت سخن و معرکه ات منبرها

با «غُل جامعه» بر گردن و باری بر دوش
محشری تازه به پا کردی از آن محشرها

نفس ریخته بر حنجره ی عشق تویی
شور و حالی بده بر پیکره ی باورها

پرده از راز شکوفایی این خون بردار
که جز این نیست در اندیشه ی پیغمبرها

عبدالرضا کوهمال جهرمی

۰ نظر ۰۹ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۱۶
هم قافیه با باران

حَرَمِت خیلی خوشگله آقا! بایدم باشه، این‌جا ایرونه
این‌جا هر کی که از شما باشه بی‌ضریح و حرم نمی‌مونه

من که این‌جا گدا نمی‌بینم؛ همه دارا میان به‌ درگاهت
شک ندارم گرفتن این مردم حاجتاشونو تو قدم‌گاهت

از کنیزت یه نامه آوردم، از خودم هم یه چن‌تایی کفتر
مادرم خیلی دوستون داره؛ ولی آقا‌! خودم یکم بیشتر

مادرم آخرای دنیاشه، دیگه از جاش نمی‌تونه پاشه
اگه دارو می‌خوای بدی لطفاً واسه زانوی مادرم باشه!

نمی‌تونه بیاد دیگه پیره؛ دلش اما هنوز پیشت گیره
دیدم آخه یه وقتایی میره دامن خواهرت رو می‌گیره

من هنوزم شبیه دیروزم؛ اینو اشکم بهم نشون داده
مرد که گریه نمی‌کنه لابد شعرتون بغضمو تکون داده

مجتبی سپید

۰ نظر ۰۳ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۰۸
هم قافیه با باران

آفتاب آمده و رنگ و صدا دیدنی است
در پناه ملکوتیم و خدا دیدنی است

خانه ی جان به جهان های فراسو پیوست
لحظه ی وا شدن پنجره ها دیدنی است

خیره در من شده خورشید و تو را می نگرد
سفر ذات تو در آینه ها دیدنی است

بید مجنون به من آهسته چنین می گوید
«وزش شیوه ی شیدایی ما دیدنی است

هردو از دیدن زیبایی خود می لرزیم
تپش تابش این حُسنِ رها دیدنی است»

«بگذر از این کلمات» آینه ها می گویند
دم غنیمت بشمار آینه تا دیدنی است

در دل معبد خاموشی خود می سوزم
در مناجات سکوتم که خدا دیدنی است

قربان ولیئی

۰ نظر ۰۳ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۰۳
هم قافیه با باران
خداوندا
برای شانه‌های خسته، قدری عشق
برای گام‌های مانده در تردید، قدری عزم
برای زخم‌ها، مرهم
برای اخم‌ها، لبخند
برای پرسش چشمان ما، پاسخ
برای خواهش دستان ما، باران
برای واژه‌ها، گرما
برای خواب‌ها، رؤیا
برای این همه سرگشتگی، ایمان
برای این همه بیگانگی، الفت
برای بستگی، آغاز
برای خستگی، آغوش
برای ظلمت جان، روشنایی‌های پی در پی
برای حیرت دل، آشنایی‌های پر معنا

خداوندا
برای عشق‌های خسته، قدری روح
برای عزم‌های مانده، قدری راه...

سید علی میرافضلی
۰ نظر ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۵۲
هم قافیه با باران

سوال:«عید رسیده؟» جواب:«این جا نه!»
بهار آمده امسال خانه ی ما؟ نه!
 
چهار فصل پیاپی، اگر زمستان شد
یخ قدیمی این فصل می شود وا؟ نه!
 
بدون تو همه ی سال برف بوده؟ بله!
تمام هم شده یک لحظه فصل سرما؟ نه!
 
بدون موج نگاهت، جهان که یک ماهی ست
رسیده است به آغوش گرم دریا؟ نه!
 
تمام زلزله ها لرزه ی نبودن توست
و هیچ بعد تو آرام بوده دنیا؟ نه!
 
تو ماه صفحه ی نقاشی جهان بودی
به روی صفحه ببین ماه مانده حالا؟ نه!
 
اگرچه اول تقویم ها نوشته بهار
بهار می رسد از راه، بی تو آقا؟ نه!
 
بیا و پس تو خودت از خدا بخواه، که داد ـ
جواب خواهش ما را همیشه او با: نه!
 
خودت بگو به خدا که به چشم یک عاشق
بهار فصل قشنگی ست، بی تو اما نه.

مهدی زارعی

۰ نظر ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۵۲
هم قافیه با باران
خبر دارم که در فردای فرداها
بهار ِ بهترینی هست.

دری را می‌گشایی:
 پشت آن، درهای دیگر هم
خبر دارم
گشوده می‌شود آن آخرین در  هم.

بهاری پشت آن در
             لحظه‌ها را می‌شمارد باز
و هر قفلی
کلیدی تازه دارد باز.

من از دیروزهایِ رفته دانستم
که در امروز ِ ما تقدیر ِ فردا آفرینی هست
خبر دارم
بهار بهترینی هست!

سید علی میرافضلی
۰ نظر ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۵۲
هم قافیه با باران

دوباره روزهای سال شمسی رو به پایان است
ولی خورشید من در پشت ابر تیره پنهان است

ندارد غیر فرشی کهنه و یک قاب آیینه
ببین خانه تکانی در دل ساده چه آسان است

نبود امسال هم بابا سر سفره نمی داند
که من گرمای دستش را... ولی او در پی نان است

حواسش هست اما با من و دلواپسی هایم
دم رفتن به مادر گفته عیدی لای قرآن است

و کفش کهنه ام را در مسیری تازه می پوشم
وگرنه کفش نو در راه بی مقصد فراوان است

عدالت چون درختی خشک هر شب خواب می بیند
بهاری را که در راه است یوسف را که زندان است

زهرا سپه کار

۰ نظر ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۵۳
هم قافیه با باران

بهار آمد بهار من نیامد
گل آمد گل عذار من نیامد

برآوردند سر از شاخ، گل ها
گلی بر شاخسارمن نیامد

چراغ لاله روشن شد به صحرا
چراغ شام تار من نیامد

جهان را انتظار آمد به پایان
به پایان انتظار من نیامد

همه یاران کنار از غم گرفتند
چرا شادی کنار من نیامد

چه پیش آمد در این صحرا که عمری
گذشت و شهسوار من نیامد

سر از خواب گران برداشت عالم
سبک رفتار، یار من نیامد

به کار دوست طی شد روزگارم
دریغ از من به کار من نیامد

مشفق کاشانی

۰ نظر ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۵۲
هم قافیه با باران

ای چشم هایت جاری از آیات فروردین
سرشارتر از شاخه های روشنِ «والتّین»
 
لبخندهایت مهربان تر از نسیم صبح
پیشانی ات سرمشق سبز سوره ی یاسین
 
ای با تو صبح و عصر و شب «فی أحسَنِ التقویم»
ای بی تو صبح و عصر و شب دل مرده و غمگین
 
ای وعده ی حتمی! بگو کی می رسی از راه
کی می شکوفد شاخه های آبی آمین؟
 
رأس کدامین ساعت از خورشید می آیی
صبح کدامین جمعه ها با عطر فروردین؟

مریم سقلاطونی

۰ نظر ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۵۳
هم قافیه با باران
عشق از من و نگاه تو تشکیل می‌شود
گاهی تمام من به تو تبدیل می‌شود

وقتی به داستان نگاه تو می‌رسم
یکباره شعر وارد تمثیل می‌شود

ای عابر بزرگ که با گامهای تو ...
از انتظار پنجره تجلیل می‌شود

تا کی سکوت و خلوت این کوچه‌های سرد
بر چشم های پنجره تحمیل می‌شود؟

آیا دوباره مثل همان سالهای پیش
امسال هم بدون تو تحویل می‌شود؟

بی شک شبی به پاس غزلهای چشم تو
بازار وزن و قافیه تعطیل می‌شود

آنروز هفت سین اهورایی بهار
موعود! با سلام تو تکمیل می‌شود

زهرا بیدکی
۰ نظر ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۵۳
هم قافیه با باران

در این بهار، به دشت و دمن چه می گذرد؟
به حال باغچه، بی یاسمن چه می گذرد؟

صدای شادی گنجشک ها نمی آید
به شاخه های تر نارون چه می گذرد؟

صدای گریه ی خاموش بلبلان از چیست؟
مگر به ساحت سبز چمن چه می گذرد؟

به حال ماه، که با آه و چاه خواهد شد
پس از تو هم نفس و هم سخن چه می گذرد؟

فقط همان درِ آتش گرفته می داند
به زینبت، به حسین و حسن چه می گذرد

میان این همه، کو محرمی که شرح دهد
میان خانه ی مولای من چه می گذرد

اعظم سعادتمند

۰ نظر ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۲۴
هم قافیه با باران
سالی
نوروز
بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید،
‌جنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب
بی گردش ِ مُرغانه‌ی رنگین بر آینه

سالی
نوروز
بی‌گندم ِ سبز و سفره می‌آید،
بی‌پیغام ِ خموش ِ ماهی از تُنگ ِ بلور
بی‌رقص ِ عفیف ِ شعله در مردنگی.

سالی
نوروز
همراه به درکوبی مردانی
سنگینی‌ بار ِ سال‌هاشان بر دوش:
تا لاله‌ی سوخته به یاد آرد باز
نام ِ ممنوع‌اش را
وتاقچه گناه
دیگربار
با احساس ِ کتاب‌های ممنوع
تقدیس شود.
در معبر ِ قتل ِ عام
شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.
دروازه‌های بسته
به ناگاه
فراز خواهدشد
دستان اشتیاق از دریچه ها دراز خواهد شد
لبان فراموشی به خنده باز خواهدشد

وبهار
درمعبری از غریو
تاشهر
خسته
پیش باز خواهدشد

سالی
آری
بی گاهان
نوروز
چنین آغاز خواهدشد

احمد شاملو
۰ نظر ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۲۴
هم قافیه با باران

عطشان ترین حواری تو
باری فرات بود
بر ما ببخش
ـ ما راویان تشنگی خویش ـ
چشمان تو
حقیقت آب حیات بود

قربان ولیئی

۰ نظر ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۲۶
هم قافیه با باران

لحظه‌ها
لحظه‌های ناگوار و تیره بود
بر سکوت باستانی زمین
ظلمتی عمیق چیره بود
آمدی
ـ مثل ماه ـ
در میان رودی از ترانه و سرود
با تنی کبود
هاتفی
در میان آسمان شب
از طلوع روشن تو گفت
ناگهان
یازده ستاره
در ادامه‌ات شکفت

یدالله گودرزی

۰ نظر ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۰۶
هم قافیه با باران

خانه به یمن خنده ی اودر سرور بود
دیوارها و پنجره ها غرق نوربود

خانه -  پر اززلالی بانوی آب ها -
دیگر گلین نبود که قصر بلور بود

خورشیدِ خانه بود که در پیش پای او
حتی غبار، رقص کنانِ غرور بود

از دامنش هر آنچه که می ریخت در اتاق
گلهای عشق بود و بهار حضوربود

سجاده می گشود و به رسم ملائکه
دلواپس تمام گناهان دور بود

از گریه هاش باغچه سیراب می شد و
حوض حیاط ، چشمه ی ناب طهور بود

از بس غزل به گردش دستاس می سرود
در سفره اش هرآینه نان شعوربود

حتی از آه سینه ی او شعله می گرفت
آن آتشِ همیشه که قلب تنور بود

در کام کودکانش هر لقمه ای گذاشت
از جنس واژه های دلش بود ... نوربود...

بی روشنای نامش ، بی نام روشنش
حتما همیشه خانه ی دنیا نمور بود

حتما اگر نبود "مدارای مادری"
در خاطرات تلخ جهان محو و  دور بود

آن از بهشتِ عشق به دنیا گریخته
از کوچه های خاک که گرم عبور بود ،

هر جا رسید مادر گل های زخم شد
دستان لاله پروری او صبور بود
...
زهرا چقدر از سر دنیا زیاد بود
زهرا  فرشته بود ، پری بود ، حور بود...

سودابه مهیجی

۰ نظر ۲۸ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۴۰
هم قافیه با باران

شمیم عطر گل یاس در حرم پیچید
و قلب‌ها شده روشن در آستانۀ عید

پرنده‌ها همه از راه دور برگشتند
بهار با چمدانی پر از شکوفه رسید

درخت، پیرهنی از شکوفه پوشیده‌ست
شکوفه‌های بنفش و شکوفه‌های سفید

هزار دشت بنفشه... هزار لالۀ‌ سرخ
شکفته با نفس گرم دختر خورشید

بهار آمده با عطر پرچم عباس
پر از هوای شقایق شده است سال جدید

بهار با همه گل‌های تازه آمده است
به دست‌بوسی و دیدار مادران شهید

به احترام زنی که شکسته قامت او
شبیه کوه از اندوه چار سرو رشید

بهار، بوی گل سرخ با خود آورده‌ست…
که یادمان نرود زنده است یاد شهید

مریم سقلاطونی

۰ نظر ۲۸ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۴۰
هم قافیه با باران

مرا به شور رساندی، مرا تکان دادی
مسیح من!  که به این روح مرده جان دادی

نه لقمه ی ملکوت و نه جرعه ی لاهوت
گرسنه بودم و تشنه، شراب و نان دادی

ثقیل بود امانت به شانه های زمین
ستون خیمه شدی، خاک را توان دادی

فرازهای فروزان به خاک بخشیدی
اشاره های درخشان به آسمان دادی

به موجِ خون تو وا شد دریچه های شهود
که اذن اوج گرفتن به هر اذان دادی

بهشت، بی تپش، آرام و رام می پژمرد
به خون تازه و روشن به او روان دادی

سفر، شریعۀ خونینِ رفتن و رفتن
به این طریقه به من راه را نشان دادی

قربان ولیئی

۰ نظر ۲۸ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۲۶
هم قافیه با باران

شعری به نام نامی ما"در"شروع شد
اشکی به حال غربت حی"در"شروع شد

این "در"که قافیه ست مگوهاست در دلش
اصلا تمام فاجعه از ""در""شروع شد

مجتبی سپید

۰ نظر ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۳۸
هم قافیه با باران
خدا میخواست قدر تو به پنهانی عیان باشد
هزاران پرده افتاده که قبر تو نهان باشد
 
مشیّت ظرف تقدیر تو ای شان عجل بی شک
خدا می خواست تا هر چه تو میخواهی همان باشد
 
تو قبل از خلقت دنیا و بعد از خلقت نورت
به ظرفیت وجودت صابر از هر امتحان باشد
 
فدک چیزی نبوده، نه فلک ملک شما بانو
یکی از باغ های کوچکت هفت آسمان باشد
 
چشیده میوه ای نارس، رسیده تا مقامی که
امین اللهیِ جبریل طعم قوره های تاکتان باشد
 
بماند باطن لاهوتی ات، در سیر ناسوتی
شروعت انتهای روحیِ لاهوتیان باشد
 
تو حتی گردنِ توحیدشان حق داشتی باید
اطاعت از تو طوقِ گردن پیغمبران باشد
 
چنان کیفیتی ریزد ز قوسِ طرز تعظیمت
که طاق آفرینش از رکوع تو کمان باشد
 
چنان بر تو تفاخر می کند حق، حق بده بانو
که انگشت ملائک از تعجب بر دهان باشد
 
نگنجد در خیالِ وهم حتی درک ذات تو
اگر اندازه ی صد عمر این دنیا زمان باشد
 
به کسوت سایه اندازد عدم در سایه ی لطفت
وجود هرچه موجود است تحت ظلِ آن باشد
 
به ربط کاف و نون بی شک چنین شانی که می دانم
مقامی جز تو ممکن نیست حائل در میان باشد
 
بچرخد  با  نگاهت  آسیاب  آفرینش تا
میان سفره ی رزق دو عالم از تو نان باشد
 
خمیدن غیرت شرم است در سیمای آیینه
جوانی پیر اینجا صورت پیری جوان باشد
 
خمیده دست بر پهلو به کوچه پا کشیدی تا
نبینی دست های شوهرت در ریسمان باشد
 
ادا شد سجده ی تعفیری ات با نیمی از صورت
شتاب ضربه ی چپ دست وقتی ناگهان باشد
 
نمانده از تو غیر از پوستی بر استخوان چیزی
که روی شانه هایی مهربان بار گران باشد
 
غریبانه به روی شانه ی تابوت شب رفتی...
خودت می خواستی تا که مزارت بی نشان باشد
 
ظهیر مومنی
۰ نظر ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۵۱
هم قافیه با باران
هم قافیه با باران