هم‌قافیه با باران

۳۷۸ مطلب در بهمن ۱۳۹۳ ثبت شده است

تو ای نسیم صباحی که پیک دلشدگانی

علی‌الصباح روان شو به جستجوی صباحی

سراغ منزل آن یار مهربان چو گرفتی

چو صبح خرم و خندان شتاب سوی صباحی

گرت هواست که در بر رخ تو زود گشاید

طفیل روی صبیحی برو به کوی صباحی

پس از سلام به کنجی نشین و بهر تحیت

نخست صبحک الله بخوان به روی صباحی

اگر به یاد غریبان این دیار برآید

حدیثی از لب شیرین و بذله گوی صباحی

بگو که هاتف محنت نصیب غمزده تا کی

شبان تیره نشیند در آرزوی صباحی

به جان رسیده ز رنج خمار دوری و خواهد

صبوحی از می انفاس مشکبوی صباحی


هاتف اصفهانی

۰ نظر ۱۹ بهمن ۹۳ ، ۱۴:۳۸
هم قافیه با باران
مرا بازیچه ی خود ساخت چون موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

نسیم مست وقتی بوی گُل می داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را!

خیانت قصه ی تلخی است اما از که می نالم؟
خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
چه آسان ننگ می خوانند نیرنگ زلیخا را!

کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست
چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را؟

نمی دانم چه نفرینی گریبانگیر مجنون است
که وحشی می کند چشمانش آهوهای صحرا را!

چه خواهد کرد با ما عشق؟ پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را

فاضل نظری
۰ نظر ۱۹ بهمن ۹۳ ، ۱۳:۳۷
هم قافیه با باران

سلام!


حال همه‌ی ما خوب است


ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،


که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند


با این همه عمری اگر باقی بود


طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم


... که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و


نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


تا یادم نرفته است بنویسم


حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود


می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است


اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی


ببین انعکاس تبسم رویا


شبیه شمایل شقایق نیست!


راستی خبرت بدهم


خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام


بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار … هی بخند!


بی‌پرده بگویمت


چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد


فردا را به فال نیک خواهم گرفت


دارد همین لحظه


یک فوج کبوتر سپید


از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد


باد بوی نامهای کسان من می‌دهد


یادت می‌آید رفته بودی


خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟


نه ری‌را جان


نامه‌ام باید کوتاه باشد


ساده باشد


بی حرفی از ابهام و آینه،


از نو برایت می‌نویسم


حال همه‌ی ما خوب است


اما تو باور نکن! 


*سیّد علی صالحی

۰ نظر ۱۹ بهمن ۹۳ ، ۱۲:۳۷
هم قافیه با باران

ﻟﺤﻈﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺍﺳﺖ

ﺑﺎﺯ ﻣﻦ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﻡ، ﻣﺴﺘﻢ

ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﺩ،

ﺩﻟﻢ،

ﺩﺳﺘﻢ

ﺑﺎﺯ ﮔﻮﯾﯽ ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻫﺴﺘﻢ

ﻫﺎﯼ !

ﻧﺨﺮﺍﺷﯽ ﺑﻪ ﻏﻔﻠﺖ ﮔﻮﻧﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ،

ﺗﯿﻎ

ﻫﺎﯼ،

ﻧﭙﺮﯾﺸﯽ ﺻﻔﺎﯼ ﺯﻟﻔﮑﻢ ﺭﺍ،

ﺩﺳﺖ

ﻭ ﺁﺑﺮﻭﯾﻢ ﺭﺍ ﻧﺮﯾﺰﯼ،

ﺩﻝ

ﺍﯼ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﻣﺴﺖ

ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺍﺳﺖ


مهدی اخوان ثالث

۰ نظر ۱۹ بهمن ۹۳ ، ۱۱:۳۶
هم قافیه با باران
می بوسمت یک روز در میدان آزادی
می بوسمت وقتی که تهران دست ما افتاد

می بوسمت وقتی صدای تیرها خوابید
می بوسمت وقتی سلاح از دست ها افتاد...

می بوسمت پای تمام چوبه های دار
وقتی کبوتر روی آنها آشیان دارد

وقتی قفس تابوت مرغ عشق دیگر نیست
وقتی که او هم بال و پر در آسمان دارد...

می بوسمت پشت در سلول ها وقتی
بوی شکنجه از در زندان نمی آید!

وقتی که زخمی روی تن هامان نمی خندد!
وقتی که از چشمانمان باران نمی آید...

می بوسمت وقتی پلیس ضد شورش هم
یکرنگ با مردم سرود صلح می خواند

وقتی که نان عده ای اعدام گندم نیست!
در مزرعه، گندم سرود صلح می خواند...

من آرزوهای خودم را با تو می بینم
وقتی کنارم در خیابان راه می آیی

وقتی که شال سبز تو در باد می رقصد
یک روز می بوسم تو را بانوی رویایی!!

آغوش تو بوی بهاری سبز را دارد
تو دختری از جنس باران های خردادی..

می بوسمت!می بوسمت!می بوسمت ای عشق!
می بوسمت یک روز در میدان آزادی...

امیررضا وکیلی
۰ نظر ۱۹ بهمن ۹۳ ، ۱۰:۳۴
هم قافیه با باران

بدون اطلاع قبلی
دم در بیمارستان شهید می‌شوم
نگهبانی دست مرا می‌گیرد
و به سمت بهشت می‌برد
به غرفه‌های ستاره و گل
قدم می‌نهم
جام‌های بهشتی
یک‌بارمصرف است
سیگاری روشن می‌کنم
و خاکسترش را در ملکوت می‌تکانم
سکوت می‌شکند
مومنان از زیارت هم جا می‌‌خورند
جام پنجره‌ها 
لبریز از سوال
روی دست کنج‌کاوی‌ها چرکین می‌شود
فرشته من ساعت می‌زند
و نگهبان بدون اطلاع قبلی
از پیروزی شیعیان جنوب لبنان
حراست می‌کند
ایندرال، آدرنالین، منشاوی، آرنولد...
خسته‌ام از بازیگوشی
میان خیابان
و عبور از خط‌کشی‌های منطقه‌دار 
هستی
حس می‌کنم حوصله‌ی مرا ندارد
در کنار ستاره و گل
سرم به چارچوب‌های خیالی می‌خورد
بدون اطلاع قبلی
دم در بیمارستان شهید می‌شوم 
و در حاشیه میدان شهدا 
فرشته‌ی جوانی در دل آه می‌کشد
و آرزوهای گرسنه مرا بدرقه می‌کند...


سید حسن حسینی

۰ نظر ۱۹ بهمن ۹۳ ، ۰۹:۰۹
هم قافیه با باران

وسط یک خرابه ‌ی بی ‌مرز، شوت محکم به قوطی «رانی»

آن طرف زیر چند مرد جوان، جیغ یک بچّه ‌ی دبستانی

جفت ‌گیری سوسک ‌ها با موش، بالشی را گرفته در آغوش

در کنار بخاری خاموش، گریه توی شبی زمستانی

دلخوشی به کبوتری بادی، فکر یک رأی تا شب شادی

شعر گفتن برای آزادی، پشت تبلیغ ‌های «روحانی»

وسط رقص با دو تا دختر، گریه با خاطرات چند نفر

خوردن پیک اوّل و آخر، نوش با یاد چند زندانی

روی مرز ندیدن و دیدن، بمب در انتظار ترکیدن

دور خود تا همیشه چرخیدن، فکر کردن به خطّ پایانی

نه! به یک اسم توی خاطره ‌ها! روزها گریه ‌ی پیشمانی

ماه‌ها گریه ‌ی پشیمانی، سال ‌ها گریه ‌ی پشیمانی

از معانی شادی و غم‌ها، از جهان بزرگ آدم ‌ها

واقعاً هیچ ‌چی نمی‌فهمی، واقعاً هیچ‌چی نمی‌ دانی

بی ‌تفاوت شبیه یک حشره، می‌ روی توی تخت یک نفره

وسط روزنامه‌ها خبر ِ انقراض ِ پلنگ ِ ایرانی !


سیدمهدی موسوی

۰ نظر ۱۹ بهمن ۹۳ ، ۰۸:۳۲
هم قافیه با باران

شاعری شوریده


از خودش بر می گشت


کاغذی در کف داشت


پی یک شاعر دیگر می گشت !


سید حسن حسینی

۰ نظر ۱۹ بهمن ۹۳ ، ۰۳:۰۸
هم قافیه با باران

تیغ یادش ریشه ی اندوه و غم را می زند

آفتاب هستی اش چشم عدم را می زند

اینک از اعجاز او آیینه ی من صیقلی است

طالع از آفاق جانم آفتاب یا علی است

یا علی می تابد و عالم منور می شود

باغ دریا غرق گل های معطر می شود

چشم هستی آب ها را جز علی مولا ندید

جز علی مولا برای نسل دریاها ندید

موج نام نامی اش پهلو به مطلق می زند

تا ابد در سینه ها کوس اناالحق می زند

قلب من با قلب دریا همسرایی می کند

یاد از آن دریای ژرف ماورایی می کند

اینک این قلب منو ذکر رسای یا علی

غرش بی وقفه ی امواج، در دریا علی

موج ها را ذکر حق این سو و آن سو می کشد

پیر دریا کف به لب آورده، یاهو می کشد

مثل مرغان رها در اوج می چرخد دلم

شادمان در خانقاه موج می چرخد دلم

موج چون درویش از خود رفته ای کف می زند

صوفی گرداب ها می چرخد و دف می زند

ناگهان شولای روحم ارغوانی می شود

جنگل انبوه دریاها خزانی می شود

کلبه ی شاد دلم ناگاه می گردد خراب

باز ضربت می خورد مولای دریا از سراب

پیش چشمم باغ های تشنه را سر می برند

شاخه هایی سرخ از نخلی تناور می برند

خارهای کینه قصد نوبهاران می کنند

روی پل تابوت ها را تیر باران می کنند

در مشام خاطرم عطر جنون می آورند

بادهای باستانی بوی خون می آورند

صورت اندیشه ام سیلی ز دریا می خورد

آخرین برگ از کتاب آب ها، تا می خورد


سید حسن حسینی

۰ نظر ۱۹ بهمن ۹۳ ، ۰۳:۰۷
هم قافیه با باران
شاهد مرگ ِ غم انگیز بهارم ، چه کنم ؟
ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم ؟

نیست از هیچ طرف ، راه ِ برون شد ز شبم
زلف افشان تو گردیده حصارم ، چه کنم ؟

از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند
سخت دلبسته این ایل و تبارم ، چه کنم ؟

من کزین فاصله ، غارت شده چشم توام
چون به دیدار تو افتد سر و کارم ، چه کنم ؟

یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است
میله های قفسم را نشمارم چه کنم ؟!

سید حسن حسینی
۰ نظر ۱۹ بهمن ۹۳ ، ۰۳:۰۷
هم قافیه با باران

صبحت به خیر آفتابم!...دیشب نخوابیدی انگار

 این شانه ها گرم و خیسند...تا صبح باریدی انگار


 دنیای تو یک نفر بود...دنیای من خالی از تو...

 من در هوای تو و...تو جز من نمی دیدی انگار


 هربار یک بغض کهنه، روی سرت خالی ام کرد

 تو مهربان بودی آنقدر...طوری که نشنیدی انگار


 گفتم که حالِ بدم را فردا به رویم نیاور

 با خنده گفتی: تو خوبی...یعنی که فهمیدی انگار


 تا زود خوابم بگیرد...آرام...آرام...آرام…

 از "عشق" گفتی...دلم ریخت...اما تو ترسیدی انگار


 گفتی: رها کن خودت را...پیشم که هستی خودت باش

 گفتم: اگر من نباشم!؟...با بغض خندیدی انگار


 صبح است و تب دارم از تو...این گونه ها داغ و خیسند

 در خواب، پیشانی ام را با گریه بوسیدی انگار...!

 

اصغر معاذی

۰ نظر ۱۹ بهمن ۹۳ ، ۰۲:۵۰
هم قافیه با باران

از زندگانیم گله دارد جوانیم

شرمنده ى جوانى از این زندگانیم


دارم هواى صحبت یاران رفته را

یارى کن اى اجل که به یاران رسانیم


پرواى پنج روز جهان کى کنم که عشق

داده نوید زندگى جاودانیم


چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر

وز دور مژده ى جرس کاروانیم


گوش زمین به ناله ى من نیست آشنا

من طایر شکسته پر آسمانیم


گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند

چون میکنند با غم بى همزبانیم


اى لاله ى بهار جوانى که شد خزان

از داغ ماتم تو بهار جوانیم


گفتى که آتشم بنشانی، ولى چه سود

برخاستى که بر سر آتش نشانیم


شمعم گریست زار به بالین که شهریار

من نیز چون تو همدم سوز نهانیم


استاد شهریار

۰ نظر ۱۹ بهمن ۹۳ ، ۰۲:۵۰
هم قافیه با باران

منم آن کس که برای تو غزل گفت ... و تو ...

مژه ام جای قدمهای تو را رُفت ... و تو ...


منم آنکس که به عشق لب گیلاسی تو

هی غزل گفت و غزل گفت و غزل گفت ... و تو ...


و تو این خاطره ها را که نخواهی فهمید

گریه پنجره ها را که نخواهی فهمید


تو که یک عمر به هرکس که شده دل دادی

معنی دلهره ها را که نخواهی فهمید


 حسین زحمتکش 

۰ نظر ۱۹ بهمن ۹۳ ، ۰۲:۵۰
هم قافیه با باران

ناز کن، ناز، که نازت به جهان می‌ارزد

بوسه‌ای از لب لعلت بروان می‌ارزد


بگشا غنچۀ لب را بنما بر همه کس

یک شکر خنده که با روح روان می‌ارزد


رخ و زلف و خط و خالت به گلستان ماند

چه گلستان که به صد باغ جنان می‌ارزد


ای صبوحی پس از این جای تو و میخانه

زانکه خاکش بهمه کون و مکان می‌ارزد


شاطر عباس صبوحی

۰ نظر ۱۹ بهمن ۹۳ ، ۰۲:۵۰
هم قافیه با باران

مثل آن لحظه که حفظ غم ظاهر سخت است

ماندن چشم به دنبال مسافر سخت است 


چشمهایت ، دل من ، کار خدا یا قسمت

و در این غائله تشخیص مقصر سخت است 


ساحلی غم زده باشی چه کسی می فهمد

که فراموشی یک مرغ مهاجر سخت است 


مثل یک کوچه بن بست خرابت شده ام

گاهی از من بگذر، حسرت عابر سخت است! 


قرص آن صورت ماهت شده یادآور قرص

با دو تا قرص هم آرامش خاطر سخت است 


در مسیری که تو رفتی همه شاعر شده اند

با تو شاعر شدن قرن معاصر سخت است 


کوچه با غربت خود بعد تو یادم داده

دل سپردن به قدمهای مسافر سخت است 


علی صفری

۰ نظر ۱۹ بهمن ۹۳ ، ۰۲:۳۲
هم قافیه با باران

قد می‌کشم که باد شوی، پرپرم کنی
بو بو و برگ برگ فراون ترم کنی

سوسو زدی و من به هوای تو آمدم
پس حقّم این نبود که خاکسترم کنی

خوش می‌گذشت شاخه؛ رسیدم، که رد شدی
تا یک دهن بچینی‌ام و نوبرم کنی

از اوج سبزهای بلند آمدم که تو
با زرد های ریخته هم بسترم کنی

تن داده ام که رقص سر انگشت های تو
بندم کند، عروسک بازیگرم کنی

تکرار کردم آنچه تو می‌خواستی و ... آه
غافل شدم از این که کس دیگرم کنی

من یک حقیقتم اگر از من گذر کنی
من یک دروغ محضم اگر باورم کنی

چیزی نمانده از منِ آن روزهای من
گل داده ام که باد شوی، پرپرم کنی

مهدی فرجی

۰ نظر ۱۷ بهمن ۹۳ ، ۲۳:۰۷
هم قافیه با باران

خاستم پنجره را باز کنم گفتی نه
جای ِ مهتاب تو را ناز کنم گفتی نه

دست بردم بزنم پرده به یکسو و خودم
خانه را غرق در آواز کنم گفتی نه

به سرم زد گل ِ گلدان ِ اتاقت بشوم
عطر ِ خود را به تو ابراز کنم گفتی نه

آرزو داشتم آیینه شوم تا که تو را
یک دل ِ سیر برانداز کنم گفتی نه

زخمه برداشتم از شوق شده مثل نسیم
تاری از موی ِ تو را ساز کنم گفتی نه

آمدم حافظ ِ آن شاخه نباتت باشم
عشق را ساکن ِ شیراز کنم گفتی نه

زیر ِ آوار ِ سکوتی که به جانم می ریخت
لب گشودم سخن آغاز کنم گفتی نه

دلخور از تو به در ِ باز ِ قفس خیره شدم
آسمان گفت که پرواز کنم
گفتی نه!

شهراد میدری

۰ نظر ۱۷ بهمن ۹۳ ، ۲۲:۰۷
هم قافیه با باران

گرچه بر چشمت جسارت کرده، آهو را ببخش
گرچه خود را جا زده جای ِ تو، شب بو را ببخش

هیچ منظوری ندارد می خرامد مثل ِ تو
کبک ِ نازم! راه رفتن های ِ تیهو را ببخش

با فقط یک تار، احساس ِ رهایی میکنند
بادهای ِ هرزه گرد ِ بوسه بر مو را ببخش

آرزو دارد غلام ِ حلقه بر گوشت شود
خوش خیالی های ِ باغ ِ آلبالو را ببخش

جان به در برده ست از امواج ِ چشم ِ آبی ات
آن که کشف از پلکهایت کرد پارو را ببخش

خاستار ِ شورشی با طعم ِ لبهای ِ تواند
کودتای ِ آنهمه سرباز ِ کندو را ببخش

دور اگر برداشت دور ِ دستهایت بیخیال
آفتاب ِ تن طلای ِ من! النگو را ببخش

کرده از اندام ِ تو معماری اش را اقتباس
اصفهان و آن پل ِ گستاخ ِ خاجو را ببخش

از شفاخاهی ِ دستت نسخه ها برداشتند
بوعلی سینا و طبّ ِ نوشدارو را ببخش

بی گمان نقشت کمال الملک را نقاش کرد
خودسرانه عاشقی های ِ قلم مو را ببخش

بازتاب ِ ماه ِ تو در ماه ِ تو در ماه ِ توست
آینه در آینه ایوان ِ نه تو را ببخش

با خیالت خاطراتی دور پنهان کرده اند
دلخوشی ِ گنجه های ِ کنج ِ پستو را ببخش

فلسفه یعنی تو که بالاتری از درک ِ عشق
سفسطه بازی ِ سقراط و ارسطو را ببخش

شاعری مثل ِ مرا کرده خدا دیوانه ات
پس به من خرده نگیر و

تا ابد او را

ببخش


شهراد میدری

۰ نظر ۱۷ بهمن ۹۳ ، ۲۱:۰۷
هم قافیه با باران

رها کن که در چنگ طوفان بمیرم‌ 
به این حال و روز پریشان بمیرم‌ 

نه می‌خواستی با تو آزاد باشم‌ 
نه دل داشتی کنج زندان بمیرم‌ 

گل‌ِ چیده‌ام قسمتم بود بی تو 
که در بستر خشک گلدان بمیرم‌ 

اگر ایستادم نه از ترس مرگ است‌ 
دلم خواست مثل درختان بمیرم‌ 

نه‌... بگذار دست تو باشد تمامش‌ 
بسوزان بسوزم‌، بمیران بمیرم‌ 

شب سوز پاییز، سرمای آذر 
ولم کرده‌ای زیر باران بمیرم‌؟ 

تو وقتی نباشی چه بهتر که یکشب‌ 
بیفتم کنار خیابان‌... 


مهدی فرجی

۰ نظر ۱۷ بهمن ۹۳ ، ۲۰:۰۷
هم قافیه با باران

دروغ ِ مَرد ِ شاعر را تو باید خوب بشناسی

تنت،جمهوریِ مطلق لبت،اصلِ دموکراسی


سیاسی می شَوم این بار به استبداد،بدبینم

بدونِ طرح ِ توجیهی تو را اینطور می بینم


تَب ِ دیکتاتوری داری خود ِ پینوشه در شیلی

دلیل ِ اتفاقات ِ شروع ِ جنگ ِ تحمیلی


مخالف بودنم،حتمی ست به نوعی،بنده،چپ/کوکم

من از این بندر ِ آرام به تهران ِ تو، مشکوکم 


تو حزب الله لبنانی وَ چشمان ِ تو بیروت ست

تمام پاچه گیری ها به سگ های تو مربوط ست! 


به ثبت ِ رسمی ِ محضر تو قطعا"،معتبر هستی 

فلسطین تو خواهم شد اگر،اشغالگر هستی! 


تو مثل فتح ِ خرمشهر به دست ِ بوسه ای پنهان

تویی خوشحالی ِ بعد از شکست ِ حصر ِ آبادان

 

هوایِ داغ ِ بندر کُش تو با من، تووی لنگرگاه

شروع ِ فتنه ای تازه از آغوش ِ تو، بسم الله


ناصر ندیمی
۰ نظر ۱۷ بهمن ۹۳ ، ۱۴:۱۳
هم قافیه با باران
هم قافیه با باران