هم‌قافیه با باران

۱۴۳ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

انداخته شیرینی تو شور به انگور
چندی است که باغت شده محصور به انگور

لب های ترک خورده ی من روی لب تو
چسبید همانگونه که زنبور به انگور

طی می کند این مرحله را یک شبه تا می
چشم تو بیفتد اگر از دور به انگور

این رنگ که از چشم تو سر رفته چه رنگی است؟
انگار که تابیده سحر نور به انگور

یک دانه هوس کرده ام ای باغ تو آباد
معتاد شدم جان تو بدجور به انگور

در حسرت یک خوشه دلم لک زده اما
رد می شوم از باغ تو انگور به انگور

عبدالحسین انصاری

۰ نظر ۱۱ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۴۰
هم قافیه با باران

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر، با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله زر تار  پودش باد
گو بروید، یا نروید، هر چه در هر جا که خواهد،
یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو  گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ  لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت
پست  خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب  یال افشان  زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها، پاییز

مهدی اخوان ثالث

۰ نظر ۱۱ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۱۵
هم قافیه با باران

بیا یک شب یکی از ما دوتا مهمان هم باشیم
برای هم عزیز ومهربان ومحترم باشیم

مرا باتو ببیننداین جماعت را،رهایش کن
فقط یک شب نترسیم ازخلایق باجنم باشیم

بیایک حرف برداریم و حرفی دیگراندازیم
بر این"ساکت"قدم بودن بیا"ثابت"قدم باشیم

من وتودستمان دردست هم باشد،خیالی نیست
چه غم بگذار درچشم حسودان متهم باشیم

جنون آمیززیبایی و من دیوانه وارعاشق
فقط کافیست مایکباربا هم همقسم باشیم

نمیدانند این مردم ،چه میدانند این مردم
که مااموال هم هستیم و باید مال هم باشیم

لبت تنهاست،میفهمم،لبم تنهاست،میفهمی؟
بیاتاعامل پیونداینها دسته کم باشیم

مجتبی سپید

۰ نظر ۱۰ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۵۰
هم قافیه با باران

هرکجادعوتت کنند، آنجا
همه چشمندو ، این طبیعی نیست
تابدین حدقشنگ مشکوک است
اینقدردلنشین  ، طبیعی نیست!

آفرین ازکسی نمیترسی
داغ اجرای رقص بی نقصی
پخته تر از جمیله میرقصی
رقص پایی چنین ... طبیعی نیست

لعبت بی نظیر فامیلی
حین هرجشن مست وپاتیلی
پیک وارونه کن که تکمیلی
حالتت،نازنین طبیعی نیست !

به همین بوسه های با فوتت
چشمک ناز بعد هرسوتت
به تماشاچیان مبهوتت
حس بد دارم ،  این طبیعی نیست

چه شده مهربان شدی بامن ؟!
واقعامهربان شدی؟یامن...
راستش رابگو، والا من...
حال مارا ببین...طبیعی نیست!

تن برنزین مو طلا، لطفا
کم به نزدیکی ام بیا لطفا
شادی ام را نکن عزا لطفا
زن چنین شوخ وشین طبیعی نیست

صادقانه بگویم اینجا،قم
شهرچشمان تیزوسردرگم
تن تو از نگاه این مردم
زیرهر ذره بین طبیعی نیست...

گرچه صوت تو صوت داوداست
خنده ات، خنده های معبوداست
در تو فردوس محض موجوداست
این بهشت نوین، طبیعی نیست !

شهرتو مردمان در وهم اند
شهرمن عالمان بی رحم اند
شهرتو شهرمن نمیفهمند
این تهاجم به دین طبیعی نیست

شاعراعتصابی شهرم
باصداقت ندیده هاقهرم
باهمین محرمان نا محرم
جنگ دارم ...همین طبیعی نیست

دهه هاهست حالمان خوش نیست
حرفی از رستم و سیاوش نیست
هیچکس اهل نقدوکاوش نیست
درداین سرزمین  ،طبیعی نیست

بیخیالش به جشن برگردیم
هرچه خوردیم را پس آوردیم
مادر آغوش هم چه میکردیم؟!!
شکل رویاست این... طبیعی نیست!!

مجتبی سپید

۰ نظر ۱۰ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۰۸
هم قافیه با باران

در یاد منی حاجت باغ و چمنم نیست
جایی که تو باشی خبر از خویشتنم نیست

اشکم که به دنبال تو آواره ی شوقم
یارای سفر با تو و رای وطنم نیست

این لحظه چو باران فرو ریخته از برگ
صد گونه سخن هست و مجال سخنم نیست

بدرود تو را انجمنی گرد تو جمع اند
بیرون ز خودم راه در آن انجمنم نیست

دل می تپدم باز درین لحظه ی دیدار
دیدار ‚ چه دیدار ؟ که جان در بدنم نیست

بدرود و سفر خوش به تو آنجا که رهاییست
من بسته ی دامم ره بیرون شدنم نیست

در ساحل آن شهر تو خوش زی که من اینجا
راهی به جز از سوختن و ساختنم نیست

تا باز کجا موج به ساحل رسد آن روز
روزی که نشانی ز من الا سخنم نیست

شفیعی کدکنی

۰ نظر ۱۰ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۵۷
هم قافیه با باران

بزرگ شده‌ام دیگر ...
و می‌توانم از پس اشک‌هایم بر بیایم
وقتی گربه‌ای زیر ماشین می‌رود
وقتی خبر مرگ دوستی می‌آید
وقتی به خاطرات کودکی می‌اندیشم ... می‌توانم کنترل کنم
حواس‌های پنچ گانه‌ام را
وهنگامی که به کسی دروغ می‌گویم
می‌توانم نگذارم صدایم بلرزد
یا گلویم بگیرد ... بزرگ شده‌ام
ودیگر به وقت خواندن شعر
تپق نمی‌زنم
و قطره‌های عرق
پیشانی‌ام را نمی‌پوشانند ... دیگر هر حرفی را باور نمی‌کنم،
از هرچیزی برای خود بتی نمی‌سازم
و آن‌قدر قوی شده‌ام
که چشم در چشم مفتش بگویم
تعهدی را امضا نمی‌کنم ... بزرگ شده‌ام اما
شنیدن نامت کافی‌ست
به همان پسرک خجالتی بدل شوم
که دلِ دادن گل سرخی را به تو نداشت

وصدایش
هنگام سخن گفتن از پشت تلفن
چنان می‌لرزید
که تو را به خنده می‌انداخت .

بزرگ شده ام...
و مطمئن قدم بر می‌دارم در زندگی
اما وقتی پای تو در میان باشد
پشت پا می‌خورم از خودم
و بر سنگ‌فرش خیابان می‌غلتم ...

یغما گلرویی

۰ نظر ۱۰ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۰۶
هم قافیه با باران

بگذار که بر شاخه ی این صبح دلاویز
بنشینم و از عشق سرودی بسرایم

آنگاه، به صد شوق، چو مرغانِ سبکبال،
پر گیرم ازین بام و به سوی تو بیایم

خورشید از آن دور، از آن قله ی پر برف
آغوش کند باز، همه مهر، همه ناز

سیمرغ طلایی پر و بالی است که ـ چون من ـ
از لانه برون آمده، دارد سر پرواز

پرواز به آنجا که نشاط است و امید است
پرواز به آنجا که سرود است و سرور است

آنجا که، سراپای تو، در روشنی صبح
رویای شرابی است که در جام بلور است

آنجا که سحر، گونه ی گلگون تو در خواب
از بوسه ی خورشید، چو برگ گل ناز است

آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد،
چشمم به تماشا و تمنای تو باز است!

من نیز چو خورشید، دلم زنده به عشق است
راه دل خود را، نتوانم که نپویم

هر صبح، در آیینه ی جادویی خورشید
چون می‌نگرم، او همه من، من همه اویم !

او، روشنی و گرمی بازار وجود است
در سینه ی من نیز، دلی گرم‌تر از اوست

او یک دل آسوده به بالین ننهادست
من نیز به سر می‌دوم اندر طلب دوست

ما هر دو، در این صبح طربناک بهاری
از خلوت و خاموشی شب، پا به فراریم
 
ما هر دو، در آغوش پر از مهر طبیعت
با دیده ی جان، محو تماشای بهاریم

ما، آتش افتاده به نیزار ملالیم
ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم

بگذار که - سرمست و غزلخوان - من و خورشید:
بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم

فریدون مشیری

۰ نظر ۱۰ فروردين ۹۶ ، ۰۸:۳۴
هم قافیه با باران
دلم گرفته، به دلتنگیِ شبانه قسم
به گیسوان سیاه تو روی شانه قسم …

تو بهترین غزل عاشقانه را با چشم،
سروده ای، به غزل های عاشقانه قسم

درخت های کهنسال با رسیدن تو
جوان شدند، به شادابی جوانه قسم

خلاف عامه ى مردم به عشق پابندم
به سنگ های شکیبای رودخانه قسم …

فدائیان غم عشق و کشتگان فراق
نمرده اند! به غم های جاودانه قسم …

سجاد سامانی
۰ نظر ۱۰ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۲۰
هم قافیه با باران

در حیرتم که باز نشد قفل با کلید
مخصوصاً اینکه بوده کلید تو شاکلید

یادم نرفته نطق دلیرانه‌ات که: نه!
از قفل‌های گنده ندارد ابا کلید

بعدش شبیه تیغ به دست دلاوری
بیرون شد از نیام قبا و عبا کلید

لازم به ذکر نیست، خودت دکتری ولی
فرق است بین آدم مسئول و جاکلید

صدروزه بود قول و قرار تو و کلید
این خلف وعده زیر سر توست یا کلید؟

انکاری است جنس سؤالم، به جان تو
پر واضح است بر همه، دارد خطا کلید

باعرضه، باکفایت و بادست‌و‌پا تویی
بی‌عرضه، بی‌کفایت و بی‌دست‌و‌پا کلید

آمد خودی نشان جهان داد و غیب شد
از ما گرفت رأی و نشد مال ما کلید

«ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود»
ای چیز، ای فلان‌شده، ای بی‌وفا کلید

لطفاً برای دوره‌ی بعدی به هوش باش
بیرون نیاور از بغلت بی‌هوا کلید

دیگر به وعده‌های کلیدت امید نیست
هرچیز بهتر است به جان تو تا کلید

کفگیر، میخ، دسته‌ی کتری، پریز برق!
حاضر شو این سری به شعار پساکلید

رضا احسان‌پور

۰ نظر ۱۰ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۲۳
هم قافیه با باران

دل دیوانه‌ام با دیدن بیگانه می‌لرزد
چه با بیگانه می‌گویی؟ دل دیوانه می‌لرزد

توان گریه‌ی آرام در ابر بهاری نیست
اگر از های های گریه‌هایم شانه می‌لرزد

برای دیدنم ای کاش در قلب تو شوقی بود
که حتی شمع هم با دیدن پروانه می‌لرزد

فرو می‌ریزد ایمان مرا موی پریشانی
که گاهی با نسیم کوچکی ویرانه می‌لرزد

تو را می‌بیند و در دست زاهد رشته‌ی تسبیح
تو را می‌بینم و در دست من پیمانه می‌لرزد

سجاد سامانی

۰ نظر ۰۹ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۲۴
هم قافیه با باران

سرد بودن با مرا، دیوار یادت داده‌است
نارفیق بی‌مروّت، کار یادت داده‌است

توبه‌ات از روزهایم عشقبازی را گرفت
آه از آن زاهد که استغفار یادت داده‌است

دوستت دارم ولی با دوستانت دشمنی
گردش دنیا فقط آزار یادت داده‌است

عطر موهایت قرار از شهر می گیرد بگو
دل ربودن را کدام عطار یادت داده‌است؟

عهد با من بستی و از یاد بردی، روزگار
از وفاداری همین مقدار یادت داده‌است ...

سجاد سامانی

۰ نظر ۰۹ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۲۴
هم قافیه با باران

گلم سلام ، نمی خواستم پسر باشی
خدا گذاشته از عشق با خبر باشی

خدا گذاشته تو همدمم شوی در غم
خدا گذاشته تو مادر پدر باشی

گلم ، قشنگ تری از گل و بهار و بهشت
بشر شدی تو که از هر فرشته سر باشی !

خدا تورا به نگاه خودش تبرک کرد
که از هر آنچه که خوبست خوبتر باشی

میان دست تو تسبیحی از ستاره گذاشت
که آفتاب شوی ، مژده سحر باشی !

از آسمان به زمین هدیه داده شد نورت
که نور چشم و عزیز پیامبر باشی !

نغمه مستشار نظامی

۰ نظر ۰۹ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۲۲
هم قافیه با باران

پرسیده اند بچه محل ها که، یار توست؟
این با همه غریبه از ایل و تبار توست؟

فورا جواب داده ام آری و بعد از آن
این کوچه سخت عرصه ی گشت و گذار توست

هر شب یکی به پنجره ام سنگ میزند
تنها منم که با خبرم کار، کار توست

هر شب تویی که منتظری تا ببینی ام
هر شب منم که دغدغه ام انتظار توست

در مستی ام همیشه مراعات کرده ام
امشب ولی بهانه ی من، افتخار توست

جز این ندیده رقص مرا، چشم روزگار
این اتفاق، معتقدم شاهکار توست

با من بیا که گم نکنم راه خانه را
امشب زمین کج است و زمان در مدار توست

با پوششت مخالفم، اما موافقم
با اینکه اعتبار تو در استتار توست

مقصود من به ساحت ممنوعه ات قسم
بی اختیار دست دلم بی قرار توست

این از خودم غنی تر و از من عزیزتر
این شعر تر که میشکفد یادگار توست

هر شب یکی به پنجره ام سنگ میزند
تنها منم که با خبرم کار، کار توست

مجتبی سپید

۰ نظر ۰۹ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۰۸
هم قافیه با باران

عشق دنیای مرا سوزاند، اما پیشکش
داد از این دارم که دینم سوخت، دنیا پیشکش

ای که می‌گویی طبیب قلب‌های عاشقی!
کاش دردم را نیفزایی، مداوا پیشکش

دشمنانت در پی صلحند اما چشم تو
دوستان را هم فدا کرده‌ست، آنها پیشکش

بس‌که زیبایی اگر یوسف تو را می‌دید نیز
چنگ بر پیراهنت می‌زد، زلیخا پیشکش

ماهیِ تنهای تنگم، کاش دست سرنوشت
برکه‌ای کوچک به من می‌داد، دریا پیشکش !

سجاد سامانی

۰ نظر ۰۹ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۰۶
هم قافیه با باران

دلم گرفته چو یک جنگلِ بلوطی که
درست از وسطش خطّ ریل می گذرد

زبانِ دردِ دلم را کسی نمی فهمد
چو چشمِ من که ز خطّ بریل می گذرد

هوای چشم و دلِ من دوباره طوفانی است
خبر! خبر! بگریزید سیل می گذرد

بگو دوباره به این نا امیدِ بی تدبیر
که زود دورۀ این حیف و میل می گذرد

بگو به مجلسیان نیز عمرِ این مجلس
بدونِ حاشیه با صدر و ذیل می گذرد

سلام من که رساند به کاروانی که
بدونِ یوسف از این چاهِ ویل می گذرد

غلامعباس سعیدی

۰ نظر ۰۹ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۲۴
هم قافیه با باران

صبح آمده ست ، صبح ، عید آمده ست ، عید
چون سیب سرخ عید ، لبخندتان رسید
 
پیغام داده اید ، احوال تان خوش است
اعیادکم ربیع ، ایامکم سعید
 
در صبح ناگهان ، گل داده  است جان
لبریزم  از نشاط ، سرشارم  از امید
 
یاران من  سلام ! یاران من کجاست ؟
یاری که پر گشود ، یاری که پر کشید
 
هر چند خسته ایم ، در خود شکسته ایم
باید غزل سرود، باید غزل شنید
 
 باید دوباره سوخت ، باید دوباره ساخت
باید دوباره رفت ، باید دوباره دید
 
در قلب من بهار ، شرمنده ی خداست
در چشم من بهار ، شرمنده ی شهید ...

علیرضا قزوه

۰ نظر ۰۹ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۲۲
هم قافیه با باران
از عنایات مدیران شعارآلوده
شده اهواز به کل گردوغبارآلوده

یک نفر ماسک زند بر دهن مسئولان
گوش مردم شده از قول و قرار آلوده

عاشقان لب کارون همگی پژمردند
شهر آلوده دل آلوده نگار آلوده

نفس باد صبا تنگ شد از نخوت غیر
استخوان توی گلو، چشم به خار آلوده

دشمن و دوست کمر بسته به حلوا خوردن
زندگی نیست در این خاک مزارآلوده

عوض قیچی و روبان، عوض بیل و کلنگ
کاش دستی شود این بار به کار آلوده

بهر آرامشت اهواز! دعا خواهم کرد
صندلی‌ها بشود بلکه بخارآلوده!

رضا احسان‌پور
۰ نظر ۰۹ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۲۳
هم قافیه با باران
 تنهاترین بهانه ی دنیای من تویی
در رو بروی آینه زیبای من تویی

وقتی که از تمام جهان خسته می شوم
آغوش دلنشین و پذیرای من تویی

با بوی سیب خنده ی تو زنده می شوم
تو یوسف مؤنث و عیسای من تویی !

وقتی به شام آخر خود فکر می کنم
احساس می کنم که یهودای من تویی!

بر لوح سرنوشت من امضای چشم توست
مُهر نماز و خاتَمِ طُغرای من تویی

وقتی که زیر گوش خدا حرف می زنم
راز و نیاز و ناله و نجوای من تویی

مجنون ترین حماسه ی دنیای تو منم
شیرین ترین تغزل شیوای من تویی !!

یدالله گوودرزی
۰ نظر ۰۹ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۲۳
هم قافیه با باران
هستی ام در طلبش سوخت ولی گفت: کم است
وای بر حال من ای عشق! اگر کم این است

من به هر چیز که دل بستم، از دستم رفت
گله از دست که می کردم؟ عالم این است

سجاد رشیدی پور
۰ نظر ۰۹ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۲۳
هم قافیه با باران

چشم ها پلک به هم بسته بر این منظرها
گریه کردند بر این واقعه، حتی سرها

حضرت سنگ صبور! آه بکش، نفرین کن
که کشیدند ز سرها همه ی معجرها

چشم نرگس به شقایق نگران از سر نِی
چشم زینب نگران است، خدا!... دخترها!!

شادی و هلهله ها می رسد از دور به گوش
دف زنانند زنان با بَزک و زیورها

دیروقتی ست در این شهر نشستند به راه
کینه داران حنین و جمل و خیبرها

والی ِ شهر کمر بسته به آزار شما
مستِ خالی شدن و پر شدن ساغرها

گاه و بیگاه می افتد سری از نِی به زمین
پیش چشمان مصیبت زده ی خواهرها

کوچه جایی ست که سر می شکند دیوارش
سنگ و پیشانی ها از سر بام و درها

الامان از دل داغ تو و «ألشّام ٲلشّام...»
بدترین حادثه در زمره ی دردآورها

خطبه ای سر بده با شیوه ی شهرآشوبی
که بریزد به هم این هیمنه ی کافرها

کربلای تو و میدان نبردت اینجاست
ذوالفقارت سخن و معرکه ات منبرها

با «غُل جامعه» بر گردن و باری بر دوش
محشری تازه به پا کردی از آن محشرها

نفس ریخته بر حنجره ی عشق تویی
شور و حالی بده بر پیکره ی باورها

پرده از راز شکوفایی این خون بردار
که جز این نیست در اندیشه ی پیغمبرها

عبدالرضا کوهمال جهرمی

۰ نظر ۰۹ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۱۶
هم قافیه با باران
هم قافیه با باران