هم‌قافیه با باران

۱۱۷۸ مطلب با موضوع «اشعار آئینی» ثبت شده است

کویرم پریشانی ام حد ندارد
دلم با کسی رفت و آمد ندارد

کویرم سکوت مرا زیر و بم نیست
حیات مرا حاصلی جز عدم نیست

چنانم که نای تبسم ندارم
فقیرم می تازه در خم ندارم

صدا کن مرا ای جمالت بهشتی
لب و خنده و خط و خالت بهشتی

صدا کن مرا ای صدای تو از دور
صداکن مرا نور! نور علی نور

شب و روز شیرین و تلخم  فدایت
خراسان و بسطام و بلخم فدایت

صدا کن مرا تا به نام تو باشم
گرفتار زنجیر و دام تو باشم

سلام ای دوام خرابات از تو
ستون های ارض و سماوات از تو

سلام ای دلت منتهای معانی
سلام ای محمد(ص)خدای معانی

سلام ای امان و امین و یقینم
نگاه تو کفرم نگاه تو دینم

بخوان تازه تر «بسم رب الخلق»را
بخوان و بنوشان می ناب حق را

بخوان تا زمان عشق از سر بگیرد
جهان نور الله اکبر بگیرد

بخوان تا بلال جوان جان بگیرد
جهان در صدای اذان جان بگیرد

چنانم که نای تبسم ندارم
فقیرم می تازه در خم ندارم

به یک جلوه غرق صفا کن دلم را
پر از ذکر یا مصطفی کن دلم را

پناهم بده زیر بال محمد(ص)
به حق محمد (ص) و آل محمد(ص)

ناصر حامدی

۰ نظر ۲۴ آذر ۹۵ ، ۲۳:۰۳
هم قافیه با باران

از شهر من تا شهر تو راهی دراز است
اما تو را می بیند آن چشمی که باز است

در عکس ها دیدم مزارت را و عمری ست
شمعی به یادت در دلم در سوز و ساز است

از هر غریب و آشنا پرسیدم از تو
گفتند بیش از هر کسی مهمان نواز است

مردی که زانو زد جمل با ضرب تیغش
می لرزد آن وقتی که هنگام نماز است

در باد، بیرق های خونین محرم
در امتداد پرچمت در اهتزاز است

تنهایی ات، تنهایی ات، تنهایی ات، مرد!
بیش از تمام دردهایت جانگداز است

اما نشد - آنقدر اندوهت کهن بود -
بنویسم از چشمان تو شعری که تازه ست

اعظم سعادتمند

۰ نظر ۱۸ آذر ۹۵ ، ۱۵:۱۱
هم قافیه با باران

کوچه‌ها تیره دشت‌ها خون بود
آب‌ها رنگ بی نهایت شد
آسمان و زمین به هم پیچید
ناگهان موسم قیامت شد
 
چشم‌ها حیرتی مضاعف داشت
آخرین لحظه های دیگر بود
اضطراب از نگاه‌ها می‌ریخت
دیگر امروز... روز محشر بود
 
ناگهان در کشاکش محشر
بانگ آمد که ایهاالانسان!
چشم های غریبه کور شوند
می‌رسد مادر زمین و زمان
 
بوی عطری به عرش می‌پیچد
بوی  گل‌های ناب و پر احساس
می وزد بر کرانۀ محشر
عطر چادرنمازی از گل یاس
 
با شکوه تمام می‌آیند
کاروانی که سبز پوشیدند
می‌شود از نگاهشان فهمید
جامی از درد و داغ نوشیدند
 
جای دستان حضرت عباس
غنچه‌هایی شکفته بود آنجا
غنچه‌ها...سبز...سرخ نیلی رنگ...
رنگ آلاله ها ی باغ خدا
 
کودک از روی دست‌های عمو
گفت من غنچه‌ام ولی پرپر..
پدرم آفتاب نیزه نشین..
مادرم می‌زند صدا: اصغر!
 
کربلا داغ بود و تشنه شدن
مادرم گریه داشت در چشمش
ردی از تشنگی به لب‌هایم
بوسه ای داغ کاشت در چشمش
 
آسمان با تمام تشنگی‌اش
روی دست پدر چه زیبا بود
مثل ماهی به خویش پیچیدم
آه ...باران ...نه ...اشک بابا بود
 
تیر از چله تا رها گردید
چشم‌هایم شبیه دریا شد
روی دستان تشنۀ بابا
حنجرم سینه چاک بابا شد
 
غنچه­ی دیگری به ناز شکُفت
مثل یک رود بود چشم ترش
کیست آن کودکی که می‌خندد
مثل پروانه سوخته است پرش؟
 
محسنم کودکی که می گویند...
پُرم از خاطرات کوچه­ی یاس
عمر کوتاه تر ز گل دارم
مادرم مثل ابر، پر احساس
 
خانۀ ما که سوخت مادر من
آتش از چادرش زبانه گرفت
در و دیوارها به هم خوردند
میخ در سینه را نشانه گرفت
 
در دل کوچه­ی بنی هاشم
روز دنیا چقدر نیلی بود
یک نفر می‌دوید با شمشیر
این صدای شکسته...... سیلی بود
 
باغبان دست بسته بود آنجا
در خزان ...در سکوت ...در سردی
مادری که شبیه یک گل بود
می تکاندش غلاف نامردی
 
من و مادر به آسمان رفتیم
ماند بابا غریب در افلاک
دفن کرد آن شب سیاه ،زمین
پیکر آفتاب را در خاک
 
خون تو سرخ‌تر ز خون من است
آنچه را عشق ، آفرید شدی
خوش به حالت علی اصغر من!
چون که در کربلا شهید شدی
 
 حامد حجتی

۰ نظر ۱۴ آذر ۹۵ ، ۱۳:۰۷
هم قافیه با باران

ای کریمی که کرم پیش تومهمان میشود
می برم نام تورا،آتش گلستان میشود

توکه هستی؟ماه زیبایی که در روی زمین
درکنارنور اوخورشید کتمان میشود

میشودخورشید داغی بردل هفت آسمان
یک نفرمثل توکه ماه خراسان میشود

رویا باقری

۰ نظر ۱۲ آذر ۹۵ ، ۰۴:۴۸
هم قافیه با باران

رمضان هم  دل ما تنگ محرم باشد
اینکه در روضه بمیریم مسلم باشد

هرشب ماه محرم شب قدری است خودش
ای خوش آن مست که در میکده محرم باشد

ماه صوم است و صلاة است ولی بی روضه
به خدا ماه خدا هم نمکش کم باشد

هر چه باشد همه در اشک به ثارالله است
روضه بر هر چه مناجات مقدم باشد
 
دم افطار دم واعطشا میگیریم...
تا سحر چایی روضه همه شب دم باشد

روضه های عطش این ماه کمی ملموس است
روزه داریم عطش قسمت ما هم باشد

در غم تشنگی شاه... اباعبدالله...
چشم ما کاسه ی خون چشمه ی زمزم باشد

روزه و تشنگی و روضه و گریه یکجاست
مجلس سینه زنی باز فراهم باشد

"به فدای لب عطشان حسین بن علی"
دم ما سینه زنان تا سحر این دم باشد

رمضان ماه عزیزی است ولی بی تردید
ماه ما زینبیون ماه محرم باشد...

سید محمد تولیت

۰ نظر ۱۲ آذر ۹۵ ، ۰۲:۳۶
هم قافیه با باران

نوای این دل غمگین نه کم زنای شماست
که تاول دل من بیشتر ز پای شماست

وباز نایب من این دلی که راهی شد
دلی که بی سرو بی پا به کربلای شماست

دلم نه مرز و برات و نه جاده می داند
دلی که برگ عبورش همین دعای شماست

شماکه زائر هرسال کربلا هستید
شماکه دعوتتان از همین صفای شماست

برای ماکه ز دلهایمان جدا ماندیم
همین دلی که دراین جاده پابه پای شماست

دعاکنید که ماهم به سالهای دگر
شویم همنفس جاده ای که جای شماست

مریم عربلو

۰ نظر ۱۱ آذر ۹۵ ، ۲۰:۳۵
هم قافیه با باران
نه تنها در وداع تو جدا شد جان من از من
که می آمد صدای ناله های پنج تن از من

از آنجایی که وابسته است جان من به جان تو
جدا کردند سر از تو جدا کردند تن از من

میان معرکه هم زخم هم جان باختن از تو
میان خیمه ها هم سوختن هم ساختن از من

دلم خوش بود با پیراهنت آن هم به غارت رفت
پس از تو رخت بر بسته است شوق زیستن از من

غریبم آنچنان در سرزمین مادری بی تو
که می پرسد نشانی های زینب را وطن از من

"ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق"
کسی نشنید جز توصیف زیبایی سخن از من

از آن بتخانه ها چیزی نماند آنجا که بر می خاست
طنین تیشهء پیغمبران بت شکن از من

منم حسن ختام باشکوه داستان تو
پس از این اسوه می سازند اساطیر کهن  از من

سیدحمیدرضابرقعی
۱ نظر ۱۱ آذر ۹۵ ، ۱۶:۳۴
هم قافیه با باران

عصای پیری باباست قامت پسرش...
نبینمت که زمین خورده ای مقابل من

بگو چگونه تو را سمت خیمه ها ببرم؟
مرا جواب نکن ای سوال مشکل من

حسین دهلوی

۰ نظر ۱۱ آذر ۹۵ ، ۱۲:۳۳
هم قافیه با باران

آتش گرفته‌اند ز داغ زیارتت
امثال من که لاف زدند از محبتت

پیشانی‌ام به مُهر؛ ولی نقش بسته‌است
بر سینه جایِ خالیِ مُهر لیاقتت!

از سفره‌ی تو هر چه نمکدان شکسته‌ام
اصلا نیامده‌ست به چشم کرامتت!

ای کاروان یار! ندیدی چه کرده‌است
با شانه‌های خسته‌ی من بارِ حسرتت!

یک اربعین گذشت و شرابم نپُخته ماند
ساقی ببخش! این همه دادیم زحمتت

حسین دهلوی

۰ نظر ۱۱ آذر ۹۵ ، ۱۱:۳۳
هم قافیه با باران
عطایت قبل از اظهارِ نیاز است
همیشه نان لطفت داغ و تازه است

غریبی، بی کسی، بیچارگی، درد
همه در بارگاهت امتیاز است

نگاهم را بخوان، بی واژه، بی حرف
بقیه کار شاعر نیست، راز است

دری را بسته اند این خوش خیالان
نمی بینند سقفی را که باز است
...
چرا اینها کمان و تیر دارند؟
 به‌ ما گفتند تشییع جنازه است!

زهرا بشری موحد
۱ نظر ۱۱ آذر ۹۵ ، ۱۰:۵۹
هم قافیه با باران

تو ذره پرور و من خاک، پس امیدی هست
مگر به تبصره فرزند بوتراب شدن!

چه امتیاز بزرگی که روز رستاخیز
به یک نظر، به حساب تو بی حساب شدن!

حسین دهلوی

۰ نظر ۱۱ آذر ۹۵ ، ۰۶:۰۷
هم قافیه با باران

آسمان دلگیر بود اینجا، زمینش خسته بود
قرنها بال کبوتر، پای آهو بسته بود

سرزمین عشق بود اما سلیمانی نداشت
ملک عاشق ها هزاران سال سلطانی نداشت

تا نوشت آیات هجرت را برایش سرنوشت
آمد و خاک خراسان قسمتی شد از بهشت

بعد از آن هر قلب غمگین، کنج گوهرشاد بود
قبله‌ی دلهای خسته، پنجره فولاد بود

چشم وا کن کور مادر زاد! گنبد را ببین
نور صحن عالم آل محمد(ص) را ببین

چشم وا کن پاره‌ای‌ از پیکر پیغمبر است
یا علی گویان بیا! همنام جدش حیدر است

گوش کن اینجا دل هر سنگ می‌گوید رضا
سینه‌ی نقاره با آهنگ می‌گوید رضا

عشق می‌گوید رضا و نور می‌گوید رضا
مشهد از نزدیک و قم از دور می‌گوید رضا

آب سقاخانه‌ی تو، خونِ غیرت می‌شود
آهوی تو، شیر میدان شهادت می‌شود

آمدیم این بار از دست تو، ای مولای عشق!
مثل یارانت بگیریم اذن میدان دمشق

ای شهید عشق! لب تر کن، تو از روی کَرَم
نام ما را هم ببر، بین شهیدان حرم

قاسم صرافان

۰ نظر ۱۰ آذر ۹۵ ، ۲۲:۰۳
هم قافیه با باران

دم به دم تا همیشه قلب پدر
با نفس های تو هم آهنگ است
روز و شب قاصدک خبر می داد
دل بابا برای تو تنگ است

تو تمام وجود بابایی
او ولی از وجود خود دور است
بی تو هر لحظه قطره در قطره
اشک او دانه های انگور است

چه فراقی خدا! که از وصفش
دل واژه، دل قلم خون شد
لحظه لحظه نفس نفس بی تو
دم او زهر و بازدم خون شد

می نویسم ولی نمی دانم
پای این روضه تا کجا بکشد
می نویسم ولی خدا نکند
پدرت روی سر عبا بکشد

مو به مو مثل شام گیسویت
چلهء تاک هم پریشان است
اشک تو روی جسم او یعنی
غسل باران به دست باران است

پیکرش غرق گل شد اما باز
گریه کردی دلت کجاها رفت
لحظه ای چشم بستی و دیدی
تیغ و شمشیر و نیزه بالا رفت

روضه خوان پدر شدی آن دم
یک طرف قلب خیمه ها می سوخت
آن طرف روی نیزه ها دیدی
سر خورشیدِ کربلا می سوخت

بی گمان موقع کفن کردن
بین دستان تو کفن لرزید
چه کشیده ست آن امامی که
عشق را بین بوریا پیچید

سید حمیدرضا برقعی

۱ نظر ۱۰ آذر ۹۵ ، ۲۱:۰۳
هم قافیه با باران

اگر یک صندلی در کوپۀ آخر نگه داری
قطاری را فقط یک ساعت دیگر نگه داری

اگر یک ساعت دیگر، کنار کوپه آخر
نگاه مهربانت را به سمت در نگه داری

اگر وقتی کبوتر ها به گنبد بال می سایند
برای بال پروازم فقط یک پر نگه داری

دلم می سوزد و می سازد از خون جگر بالی
اگر تو آتشم را زیر خاکستر نگه داری

اگر شعری برایت باشم و شعر جدیدم را
بخوانم،بشنوی،در گوشه دفتر نگه داری

اگر نام مرا در بین مشتاقان دیدارت
به عنوان کنیز حضرت مادر نگه داری

اگر قسمت شود پای پیاده می رسم،باشد
مرا وقت شفاعت در صف محشر نگه داری

نغمه مستشار نظامی

۰ نظر ۱۰ آذر ۹۵ ، ۱۹:۰۳
هم قافیه با باران

مسافر است و اگر چه شبانه می گذرد
خودت ببین که به این کوچه ها چه می گذرد

مسافر است و نماز شکسته اش حتی
شکسته شانه شب را چرا؟ چه می گذرد؟
 
سکوت می کند و در قنوت می گرید
در این دقایق دیر آشنا چه می گذرد؟
 
غریبه نیست خدا، خوب خوب می داند
در این زمانه چه دیده است، یا چه می گذرد
 
پدر که موسیِ این قوم بود را کشتند
حساب کن که دگر با رضا چه می گذرد
 
رضا به داده او داده است، شکی نیست
به دل، به داده او داده ها چه می گذرد؟!
 
سلام می کند از دور بر کبوتر توس
میان سجده او با خدا چه می گذرد
 
صدای گریه انگور می رسد از دور
مسافر صفر از این سرا چه می گذرد

نغمه مستشار نظامی

۰ نظر ۱۰ آذر ۹۵ ، ۱۸:۰۳
هم قافیه با باران

شوق وصال داری ازین شوکران بنوش
مثل پدر درست زمان اذان بنوش

یک جرعه سمت مسجد کوفه نگاه کن
یک جرعه هم به سمت گل بی نشان بنوش

وقتش رسیده تا جگرت خون به پا کند!
یک جرعه با نیابت لب تشنگان بنوش

وقتی کنار علقمه دیدی دو دست سرخ
با مشک تشنه اشک بریز و از آن بنوش!

از کربلا به شام ببر خون تازه را
این جرعه را کنار یتیمانمان بنوش!

یک جرعه را به خاک بریزان و سجده کن
در سجده از طراوت هفت آسمان بنوش

وقتی به چند جرعه آخر رسید شعر
آهسته...جرعه جرعه... شهادت بخوان،بنوش

آن جام را رها کن و این جام تازه را
از دستهای سبز امام زمان بنوش!
#
نوشیده ای و واعطشا گریه می کنی
گمنام در لباس عزا گریه می کنی
#
ماه از دل شکسته تو تا خبر گرفت
پشتش هلال تر شد و نام صفر گرفت

وقت سفر رسید و کسی آب هم نریخت
پشت کبوتری که غریبانه پر گرفت

تنها تر از بقیع به دورت طواف کرد
خاکی که اسمان تو او را به بر گرفت

زهر،از خجالت تو عرق کرد در سبو
جوشید و در دهان تو طعم شکر گرفت
 
از شش جهت نشانه گرفتند عشق را
تابوت تیر خورده دلش را سپر گرفت

خواهر چه قدر کرب و بلا پیش چشم داشت
وقتی سراغ داغ تو را از جگر گرفت!

این داغ سالهاست درین خاک مانده است
این شعله بارهاست که در خشک و تر گرفت

نغمه مستشار نظامی

۰ نظر ۱۰ آذر ۹۵ ، ۱۷:۰۲
هم قافیه با باران

هر قدر که مى خواست گدا، شاه کرم داشت
آنقدر که پیش کرمش، خواسته کم داشت

در خانه ى او بود که در اوج غریبى
دل هاى غریبان جهان راه به هم داشت

دلخوش به نفس هاى مسیحایى او بود
شب هاى مدینه که فقط غربت و دم داشت

داغى شده بر سینه ى غم هاى وسیعش
یک کوچه باریک که بیش از همه غم داشت

راحت شد از اندوه جفاکارى یاران
اى کاش که یارى به وفادارى سم داشت

اى آینه ها! آینه ها! ذکر بگویید
اى کاش حرم داشت، حرم داشت، حرم داشت

زهرا بشری موحد

۰ نظر ۱۰ آذر ۹۵ ، ۱۳:۰۲
هم قافیه با باران

با عشق مولانا حسین ما یکه تازی می کنیم
با نوکری در کوی او ما سرفرازی می کنیم

ایزد اصول عشق را در نام او گنجانده است
با حا و سین و یا و نون ما عشقبازی می کنیم

سید محمد تولیت

۰ نظر ۱۰ آذر ۹۵ ، ۰۹:۳۰
هم قافیه با باران
هر کس خماری می و صبا کشیده است
خود را به زیر سایه آقا کشیده است

دستی که بالهای مرا التیام داد
من را به طوف گنبد خضرا کشیده است

او مهربانتر از پدرم قبل خلقتم
شصت وسه سال زحمت من را کشیده است

ما قوم و خویش آل عبا در قیامتیم
آقا عبای خود به سر ما کشیده است

ما را به دست فاطمه ی خود سپرده است
ما را دخیل چادر زهرا کشیده است

با گریه می رسد نسب ما به دخترش
او قطره را نواده ی دریا کشیده است

حالا کنار بستر او گریه می کنیم
با گریه های دختر او گریه میکنیم

فصل خزان عمر من آمد، بهار رفت
دستم شکست تا که ز کف زلف یار رفت

رفتی و مانده در بر زهرا لباس تو
با بوی پیرهن ز کفم اختیار رفت

همسایه ها به گریه من طعنه میزنند
همسایگی و رحم و مروت کنار رفت

دیگر کسی به خانه ما سر نمیزند
از خانواده ام سند اعتبار رفت

با رفتنت کأنّ حسینم ز دست رفت
با رفتن تو حرمت ایل و تبار رفت

تو دست و پا زدی و حسینم شکسته شد
شاید دلش به گودی یک نیزه زار رفت

بعد از تو پهلویم چقدر تیر میکشد
با چشم و صورتم، کمرم تیر میکشد

 محسن حنیفی
۰ نظر ۱۰ آذر ۹۵ ، ۰۸:۵۸
هم قافیه با باران

اگر چه پای فراق تو پیرتر گشتم
مرا ببخش عزیزم که زنده برگشتم

شبیه شعله شمعی اسیر سوسویم
رسیده ام سر خاکت ولی به زانویم

بیا که هر دو بگرییم جای یکدیگر
برای روضه مان در عزای یکدیگر

من از گلوی تو نالم تو هم ز چشم ترم
من از جبین تو گریم تو هم به زخم سرم

من از اصابت آن سنگ های بی احساس
و از نگاه یتیمت به نیزه عباس

بر آن صدای ضعیفت بر این نفس زدنم
برای چاک لبانت به جای جای تنم

من از شکستن آن ابروی جدا از هم
تو از جسارت آن دست های نامحرم

به زخم کاری نیزه که بازی ات میداد
به نقش های کبودی که بر تنم افتاد

همین بس است بگویم که زخم تسکین است
و گوش های من از ضرب دست سنگین است

چگونه با که بگویم دو دل جدا ماندن
که پاره های دلم بین بوریا ماندن

چگونه با تو بگویم که نوزده کودک
ز جمع قافله خواهر تو جا ماندن

یکی دو تا که در آن شب درون خیمه و دود
میان حلقه آتش به شعله ها ماندن

یکی دوتا که زمان هجوم جان دادن
و چند تای دگر زیر دست و پا ماندن

دو طفل در بغل هم ز درد دق کردن
دو طفل موقع غارت زما جدا ماندن

یتیم های تو را جمع کردم اما از
فشار حلقه ی زنجیر بی صدا ماندن

چو گیسویت که به دست نسیم می پیچید
طناب گرد گلوی یتیم میپیچید

چهل شب است که با کودکان نخوابیدم
چهل شب است که از خیزران نخوابیدم

چهل شب است نه انگار چهار صد سال است
...هنوز پیکر تو در میان گودال است

هنوز....
 گرد تنت ازدحام می بینم
به سمت خیمه نگاه حرام می بینم

هر آن چه بود کشیده ز پیکرت بردند
مرا ببخش که دیر آمدم سرت بردند

مرا ببخش نبودم سر تو غارت شد
کنار مادرم انگشتر تو غارت شد

حسن لطفی

۰ نظر ۱۰ آذر ۹۵ ، ۰۷:۵۸
هم قافیه با باران
هم قافیه با باران