هم‌قافیه با باران

۳۲۲ مطلب در دی ۱۳۹۳ ثبت شده است

بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم !



در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید



یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم



ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ



یادم آید : تو بمن گفتی :

ازین عشق حذر کن !

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ، آئینة عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ، که دلت با دگران است

تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !



با تو گفتنم :

حذر از عشق ؟

ندانم

سفر از پیش تو ؟

هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !



اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید



یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم



رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !

بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم


فریدون مشیری

۰ نظر ۱۷ دی ۹۳ ، ۲۱:۴۸
هم قافیه با باران

گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست

دل بکن ! آینه اینقدر تماشایی نیست


حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا

دو برابر شدن غصه تنهایی نیست ؟!


 بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را

قایق ات را بشکن! روح تو دریایی نیست



آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد

آه! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست


آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست

حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست


 خواستم با غم عشقش بنویسم شعری

گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست


فاضل نظری

۰ نظر ۱۷ دی ۹۳ ، ۲۱:۴۸
هم قافیه با باران

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او که هرگز نتوان یافت همانندش را

 

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد 

غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

 

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند

هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را

 

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر

هر که تعریف کند خواب خوشایندش را


مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد

مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

 

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو

به تو اصرار نکرده است فرایندش را


قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت

مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

 


حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید 

بفرستند رفیقان به تو این بندش را :

 

منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

لای موهای تو گم کرد خداوندش را

 

 کاظم بهمنی

۰ نظر ۱۷ دی ۹۳ ، ۲۱:۴۷
هم قافیه با باران

عاقبت بعد از هزاران زنگ و پیغام آمدی

خانه‌ام را موزه کردند و سرانجام آمدی 


آمدی تشریف بردی بی سلام و بوسه‌ای 

مثل ماموران تشریفات اعدام آمدی


احتمال سکته‌ام را پیش بینی کرده‌ای

یا که از ناز تو بود آرام آرام آمدی


روی و موی و دکمۀ پیراهنت باز است و باز

نازکردی در پی تبلیغ اسلام آمدی


ماه را دیدم لبش لرزید حرف اما نزد

چارده شب بعد از آن شب که لب بام آمدی


دل به دستت دادم و گفتی که سیرم، می‌روم 

روزی‌ات بوده، بیا بنشین سرشام آمدی


ریسمانها دور دست و پای من پیچیده بود

آمدی اما برای دیدن دام آمدی


در خودم پیچیده بودم ناگهان برخاستم

با دوای قطعی درمان سرسام آمدی


آرش شفاعی

۰ نظر ۱۷ دی ۹۳ ، ۲۱:۴۷
هم قافیه با باران

"ادخلوها بسلام آمنین" ... در باز شد

ازمیان جمعیت راهی به این سر باز شد


در حرم سهل است، حتی در دل میدان مین

هر زمان که "یارضا" گفتیم معبر باز شد


اول نامش که آمد بر زبانم سوختم

دردلم بال صد و ده تا کبوتر باز شد


از صدای گریه ی زن ها یکی واضح تر است

خوش به حالش بعد عمری بغض مادر باز شد


دار قالی... پنجره فولاد... مادر سال ها

بس که روی هم گره زد بخت خواهر باز شد


مادر از باب_الرضا رد شد به من رو کرد و گفت

بچه که بودی زبانت پشت این در باز شد


شاعری آمد به قصد ترک سیگارش حرم

عادتش را ترک کرد اما کبوترباز شد...!


محمد حسین ملکیان

۰ نظر ۱۷ دی ۹۳ ، ۲۱:۴۶
هم قافیه با باران
وا کرده ام آغوش قُلِ اللهِ شَهیدا
نزدیک بیا اَقرَبُ مِن حَبلِ وَریدا

از کوچه گذشتی و نگاهم به تو افتاد
لزید دلم زُلزِلَ زِلزالَ شَدیدا

عشاق رهیدند و اسیران عُقلایند
مردم دو گروه اند شَقیّاً و سَعیدا

از کعبه و بتخانه قیاماً و قُعودا
رفتم به در میکده عَبداً و عَبیدا

با جوهر خاکستر پروانه نوشتم
مَن ماتَ مِن العِشق فَقَد ماتَ شَهیدا

مهدی جهاندار
۰ نظر ۱۷ دی ۹۳ ، ۲۱:۴۳
هم قافیه با باران

اول عشق تو «لَن» بود نمی دانستم

آخرش هم «ابَداً» بود نمی دانستم

نام عاشق همه جا بیشتر از معشوق است

همه جا صحبت من بود نمی دانستم

چشم من خیس شد، عاشق شدنم هم لو رفت

گریه بر من قَدِغن بود نمی دانستم

بعد از این نام مرا نیز فراموش کنید

عشق، بد نام شدن بود نمی دانستم

تا دم خیمه رسیدیم و ندیدیم تو را

دل ما اهل «قَرَن» بود نمی دانستم

از لب چشمه مرا تشنه برم گرداندند

تشنگی طالع من بود نمی دانستم

مرغ باغ ملکوتم به خدا حیف شدم

در دلم میل چمن بود نمی دانستم


علی اکبر لطیفیان

۰ نظر ۱۷ دی ۹۳ ، ۲۱:۴۳
هم قافیه با باران

کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست

در رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست


چون چشم تو دل می‌برد از گوشه نشینان

همراه تو بودن گنه از جانب ما نیست


روی تو مگر آینه لطف الهیست

حقا که چنین است و در این روی و ریا نیست


نرگس طلبد شیوه چشم تو زهی چشم

مسکین خبرش از سر و در دیده حیا نیست


از بهر خدا زلف مپیرای که ما را

شب نیست که صد عربده با باد صبا نیست


بازآی که بی روی تو ای شمع دل افروز

در بزم حریفان اثر نور و صفا نیست


تیمار غریبان اثر ذکر جمیل است

جانا مگر این قاعده در شهر شما نیست


دی می‌شد و گفتم صنما عهد به جای آر

گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست


گر پیر مغان مرشد من شد چه تفاوت

در هیچ سری نیست که سری ز خدا نیست


عاشق چه کند گر نکشد بار ملامت

با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست


در صومعه زاهد و در خلوت صوفی

جز گوشه ابروی تو محراب دعا نیست


ای چنگ فروبرده به خون دل حافظ

فکرت مگر از غیرت قرآن و خدا نیست


حافظ شیرازی

۰ نظر ۱۷ دی ۹۳ ، ۲۱:۴۲
هم قافیه با باران

رد نشو از میان قبرستان، مرده‌ها را تو بی‌قرار نکن

چادرت را به روی خاک نکش، روحشان را جریحه دار نکن


از قدمهای نرم تو بر خاک، تنشان توی قبر می‌لرزد

دست بر سنگها نزن بانو! به تب و لرزشان دچار نکن 


عطر تو بوی زندگی دارد خطر جان گرفتگی دارد

مرده‌ها خوابشان زمستانی است، زودتر از خدا، بهار نکن 


دلبری را به بید یاد نده، گوشه‌ی زلف را به باد نده

جان من! جان من به مو بند است قبض روح مرا دوبار نکن


عینک دودیت پر از معناست، چهره‌ات با خسوف هم زیباست

پشت آن تاج گل نشو پنهان، ماه من! با گل استتار نکن


ظرف حلوا به دست می‌آیم، چای و خرما به دست می‌آیم

روح دیدی مگر که جا خوردی؟ روح من! از خودت فرار نکن

 

به خودش هی امید داده کسی روبروی تو ایستاده کسی 

به سلامش بیا جواب بده، مرد را پیش مرده خوار نکن


باز کن لب که وقت خیرات است ذکر، شادی روح اموات است 

زندگان هم نگاهشان به تو است، شکر و قند احتکار نکن 


در نگاهت غرور می‌بینم اینقدر بد نباش شیرینم!

سوی فرهاد هم نگاهی کن خسروان را فقط شکار نکن


دل به چشم تو باختم اما، با غرور تو ساختم اما

آه مظلوم دردسر دارد سر این یک قلم قمار نکن


روز من هم شبی به سر برسد، صبح شاید به تو خبر برسد 

«تا توانی دلی بدست آور» اعتمادی به روزگار نکن


شعرِ بر روی سنگ را دیدی؟ قبر کن با کلنگ را دیدی؟

چشم روشن! دو روز دنیا را پیش چشمم بیا و تار نکن


قاسم صرافان

۰ نظر ۱۷ دی ۹۳ ، ۲۱:۴۱
هم قافیه با باران

یکی رد شد شبیه او ، پر از ابهام و تردیدم

همین که دیدمش جا خوردم و ناگاه ترسیدم

به یک لحظه تمام خاطرات کهنه ام طی شد

زمین دور سرم گشت و منم آرام چرخیدم


همان چادر ، همان هیبت ، همان چشمان پر شورش

تمام ارتفاعش را به چشمم در نوردیدم

همین که یادم آمد خنده های بی مثالش را

نمیدانم چه شد بی اختیار از خویش خندیدم ..


دوباره حال نابی را درون سینه حس کردم

دوباره شعله ور گشته تنور سرد امیدم

ته کوچه به چپ پیچید و یک لحظه نگاهم کرد

مسیرم را عوض کردم درون کوچه پیچیدم


قدم را تند تر کردم رسیدم در کنار او

خودم یادم نمی آید سوالی را که پرسیدم

حواسش پرت بود انگار چادر از سرش افتاد

خدایا کور میگشتم ولی او را نمیدیدم


جهان تاریک شد یک لحظه دیدم رقص چادر را

چو عطرش با نسیم آمد منم در باد رقصیدم

همیشه در خیالاتم دلم مغرور و محکم بود

دو تار از موی او دیدم شبیه بید لرزیدم ....


عذابی میکشم وقتی به یادش باز می افتم

به او گفتم ببخشید و ولی خود را نبخشیدم

پشیمانی ندارد سود وقتی عاشقش باشی

نباید عاشقش میگشتم اما دیر فهمیدم ...


سید تقی سیدی 

۰ نظر ۱۷ دی ۹۳ ، ۲۱:۴۰
هم قافیه با باران

دیـــوار مست و پنجـــره مست و اطاق مست!

این چندمین شب است که خوابم نبرده است


رؤیای « تو » مقابل « من » گیج و خط خطی

در جیـــغ جیــــغ گردش خفـّاشهــــای پـست


رؤیای « من » مقابل « تو » - تو که نیستی!-

[ دکتر بلند شد... و مــــرا روی تخت بست ]


دارم یواش واش... کــــه از هوش می رَ...رَ...

پیچـیده توی جمـجمه ام هی صدای دست ↓


هی دست ، دست می کنــی و من که مرده ام

مردی که نیست خسته شده از هرآنچه هست!


یا علم یا کـــه عقل... و یا یک خدای خوب...

- « باید چه کار کرد ترا هیچ چی پرست؟! »


من از...کمک!...همیشه...کمک!...خسته تر... کمک!!

[مامان یواش آمد و پهلوی من نشست]


- « با احتیاط حمل شود که شکستنیـ ... »

یکهو جیرینگ! بغض کسی در گلو شکست!


مهدی موسوی

۰ نظر ۱۷ دی ۹۳ ، ۲۱:۳۶
هم قافیه با باران

او استکان چایی خود را نخورد و رفت

بغض مرا به دست غزل ها سپرد و رفت


گفتم نرو ! بمان ! قسم ات می دهم ولی

تنها به روی حرف خودش پا فشرد و رفت


گفتم که صد شمار بمان تا ببینم ات

یک خنده کرد و تا عدد دَه شمرد و رفت


گفتم که بی تو هیچم و او گفت بی نه با!

در بیت آخرین غزلم دست برد و رفت


یعنی به قدر چای هم ارزش...؟ نه بی خیال

او استکان چایی خود را نخورد و رفت


حسین زحمتکش

۰ نظر ۱۷ دی ۹۳ ، ۲۱:۳۵
هم قافیه با باران

و انسان هرچه ایمان داشت، پای آب و نان گم شد

زمین با پنج نوبت سجده،در هفت آسمان گم شد


شب میلاد بود و، تا سحرگاه آسمان رقصید

به زیر دست و پای اختران، آن شب زمان گم شد


همان شب چنگ زد در چین زلفت، چین و غرناطه

میان مردم، چشم تو یک هندوستان گم شد


از آن روزی که جانت را اذان ِ جبرییل آکند

خروش صورِ اسرافیل، در گوش اذان گم شد


تو نوحِ نوحی، اما قصه ات شوری دگر دارد

که در طوفان ِ نامت کشتی پیغمبران، گم شد


شب میلاد در چشم تو، خورشیدی تبسم کرد

شب معراج زیر پای تو، صد کهکشان گم شد


ببخش ای محرمان در نقطه ی خال لبت حیران

خیالِ از تو گفتن داشتم، اما زبان گم شد


علی رضا قزوه

۱ نظر ۱۷ دی ۹۳ ، ۲۱:۳۵
هم قافیه با باران

به تو دل بستم و غیر تو کسی نیست مرا

جُز تو ای جان جهان، دادرسی نیست مرا

عاشق روی توام، ای گل بی مثل و مثال

به خدا، غیر تو هرگز هوسی نیست مرا

با تو هستم، ز تو هرگز نشدم دور؛ ولی

چه توان کرد که بانگ جرسی نیست مرا

پرده از روی بینداز، به جان تو قسم

غیر دیدار رخت ملتمسی نیست مرا

گر نباشی برم، ای پردگی هرجایی

ارزش قدس چو بال مگسی نیست مرا

مده از جنت و از حور و قصورم خبری

جز رخ دوست نظر سوی کسی نیست مرا


امام خمینی(ره)

۰ نظر ۱۷ دی ۹۳ ، ۲۱:۳۲
هم قافیه با باران

خدمت شروع شد، تاریک و تـو بـه تـو

بی عکس نامزدش، بی عکس «آرزو»


شب های پادگان، سنگین و سرد بود

آخـر خدا چرا؟... آخـر خدا چگو....


نه... نه نمی شود، فریاد زد: برقص...

در خنده ی فـروغ، در اشک شاملو...


توی کلاهِ خود، لاتین نوشته بود

"Your hair is black, Your eyes are blue"


« - : خاتون تو رو خدا،سر به سرم نذار

این جا هـــوا پسه، اینجـــا نگـو نگـو»


یک نامــــه آمد و شد یک تــــراژدی

این تیتر نامه بود: «شد آرزو عرو...


س» و ستاره ها چشمک نمی زدند

انگار آسمــــان حالش گرفته بود


تصمیم را گرفت، بعد از نماز صبح

با اشک در نگـــاه، با بغض در گلو


بالای بــــــرج رفت و ماشه را چکاند

با خون خود نوشت: «نامرد آرزو...»


حامد عسکری

۰ نظر ۱۷ دی ۹۳ ، ۲۱:۳۲
هم قافیه با باران

به استقبال بیدل

تویی بهانه ام اما بهانه ای که ندارم

گذاشتم سر خود را به شانه ای که ندارم


تمام عمر کشاندی مرا به سوی نگاهت

تمام عمر به سوی نشانه ای که ندارم


چگونه حرف دلم را به چشم هات بگویم

قصیده ای که نگفتم، ترانه ای که ندارم


مرا رها کن و بگذار در قفس بنشینم

که دلخوشم به همین آب و دانه ای که ندارم.


سید حمیدرضا برقعی 

۰ نظر ۱۷ دی ۹۳ ، ۲۱:۳۱
هم قافیه با باران

بر تن خورشید می‌پیچد به ناز

چادر نیلوفری رنگ غروب.

تک‌‌درختی خشک در پهنای دشت

تشنه می‌ماند در این تنگ غروب.

 

از کبود آسمان‌ها روشنی

می‌گریزد جانب آفاق دور.

در افق، بر لالة سرخ شفق.

می‌چکد از ابرها باران نور.

 

می‌گشاید دود شب آغوش خویش

زندگی را تنگ می‌گیرد به بر

باد وحشی می‌دود در کوچه‌ها

تیرگی سر می‌کشد از بام و در.

 

شهر می‌خوابد به لالای سکوت.

اختران نجواکنان بر بام شب

نرم‌نرمک بادة مهتاب را،

ماه می‌ریزد دورن جام شب.

 

نیمه شب ابری به پنهای سپهر،

می‌رسد از راه و می‌تازد به ماه

جغد می‌خندد به روی کاج پیر

شاعری می‌ماند و شامی سیاه.

 

در دل تاریک این شب‌های سرد؛

ای امید ناامیدی‌های من،

برق چشمان تو همچون آفتاب،

می‌درخشد بر رخ فردای من.


فریدون مشیری

۱ نظر ۱۲ دی ۹۳ ، ۱۲:۳۶
هم قافیه با باران

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است.


 

حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم :

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.


 و به آنان گفتم :

سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کنلگ .

در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.

پی گوهر باشید.

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.



و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم

و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ .

به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت.


و به آنان گفتم :

هر که در حافظۀ چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند.

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.

آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند

می گشاید گرۀ پنجره ها را با آه.

 


زیر بیدی بودیم.

برگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم :

چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید ؟

می شنیدم که به هم می گفتند :

سحر میداند ، سحر !



سر هر کوه رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند.

باد را نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد.

خانه هاشان پر داوودی بود،

چشمشان را بستیم.

دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش.

جیبشان را پر عادت کردیم.

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.


 سهراب سپهری 

۱ نظر ۱۱ دی ۹۳ ، ۲۳:۲۳
هم قافیه با باران

جانی تو و جانمان عوض خواهد شد

چون با تو جهانمان عوض خواهد شد

با لحن خودت اگر که دستور دهی

دستور زبانمان عوض خواهد شد

 *

 در میدان نبرد کم می خوابند

با دلهره و عذاب و غم می خوابند

اما همه مهره های شطرنج آخر

در جعبه ی خود کنار هم می خوابند...

 *

افسوس به این همه اگر سجده کنیم

از حرص خدا به هر بشر سجده کنیم

ای کاش کمی شبیه شیطان باشیم

تا حداقل به یک نفر سجده کنیم

 *

از جاده چه مانده غیر باریک شدن

از نور چه مانده غیر تاریک شدن

وقتی که همه پشت به مقصد برویم

"ماندن" یعنی به اصل نزدیک شدن

 *

انگار شب سترگ خوابش برده

با زوزه ی تلخ گرگ خوابش برده

لالایی مرگ قصه ی زیبایی ست

حتی مادربزرگ خوابش برده

 *

من به همه ی کون و مکان شک دارم

دیگر به زمین و به زمان شک دارم

خیام اگر به آخرت شک می کرد

من خود حتی به این جهان شک دارم


حسین جنت مکان

۰ نظر ۱۰ دی ۹۳ ، ۲۳:۳۰
هم قافیه با باران

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
عارف از خنده می در طمع خام افتاد

حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد
این همه نقش در آیینه اوهام افتاد

این همه عکس می و نقش نگارین که نمود
یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد

غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید
کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد

من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم
اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد

چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار
هر که در دایره گردش ایام افتاد

در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ
آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد

آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی
کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت
کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد

هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد

صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی
زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد


حافظ شیرازی

۰ نظر ۱۰ دی ۹۳ ، ۲۳:۲۱
هم قافیه با باران
هم قافیه با باران