هم‌قافیه با باران

۳۱۰ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

این قدر مرا با غم دوریت میازار
با پای دلم راه بیا قدری و بگذار

این قصه سرانجام خوشی داشته باشد
شاید که به آخر برسد این غم بسیار

این فاصله تاب از من دیوانه گرفته
در حیرتم از این همه دلسنگی دیوار

هر روز منم بی تو و من بی تو و لاغیر
تکرار... و تکرار... و تکرار... و تکرار

من زنده به چشمان مسیحای تو هستم
من را به فراموشی این خاطره نسپار

کاری که نگاه تو شبی با دل ما کرد
با خلق نکرده ست، نه چنگیز، نه تاتار

ای شعر! چه می فهمی از این حال خرابم؟
دست از سر این شاعر کم حوصله بردار

حق است اگر مرگ من و عالم و آدم
بگذار که یک بار بمیریم، نه صد بار

تصمیم خودم بود به هرجا که رسیدم
یک دایره آنقدر بزرگ است که پرگار

اوج غم این قصه در این شعر همینجاست
من بی تو پریشان و تو... انگار... نه انگار...!!


رویا باقری
۰ نظر ۲۵ دی ۹۴ ، ۱۵:۵۱
هم قافیه با باران

ای باد صبحدم خبر دلستان بگوی
وصف جمال آن بت نامهربان بگوی

بگذار مشک و بوی سر زلف او بیار
یاد شکر مکن سخنی زان دهان بگوی

بستم به عشق موی میانش کمر چو مور
گر وقت بینی این سخن اندر میان بگوی

با بلبلان سوخته بال ضمیر من
پیغام آن دو طوطی شکرفشان بگوی

دانم که باز بر سر کویش گذر کنی
گر بشنود حدیث منش در نهان بگوی

کای دل ربوده از بر من حکم از آن توست
گر نیز گوییم به مثل ترک جان بگوی

هر لحظه راز دل جهدم بر سر زبان
دل می‌تپد که عمر بشد وارهان بگوی

سر دل از زبان نشود هرگز آشکار
گر دل موافقت نکند کای زبان بگوی

ای باد صبح دشمن سعدی مراد یافت
نزدیک دوستان وی این داستان بگوی


سعدی

۰ نظر ۲۵ دی ۹۴ ، ۱۴:۵۰
هم قافیه با باران
در نگاهت رنگ آرامش نمایان می شود
آه می ترسم که دارد باز طوفان می شود

آرزوهایم همین کاخی که برپا کرده ام
زیر آن طوفان سنگین سخت ویران می شود

خوب می دانم که یک شب در طلسم دست تو
دامن پرهیز من تسلیم شیطان می شود

آنچه از سیمای من پیداست غیر از درد نیست
گرچه گاهی پشت یک لبخند پنهان می شود

عاقبت یک روز می بینی که در میدان شهر
یک نفر با خاطراتش تیر باران می شود

محمد سلمانی
۰ نظر ۲۵ دی ۹۴ ، ۱۳:۴۸
هم قافیه با باران

مباش آرام حتی گر نشان از گردبادی نیست
به این صحرا که من می آیم از آن اعتمادی نیست
 
به دنبال چه میگردند مردم درشبستان ها
در این مسجد که من دیدم چراغ اعتقادی نیست
 
نه تنها غم سلامت باد گفتن های مستان هم
گواهی میدهند دنیای ما دنیای شادی نیست
 
چرا بی عشق سر برسجده ی تسلیم بگذارم
نمیخوانم نمازی را که در آن از تو یادی نیست
 
کنار بسترم بنشین ودستم را بگیر ای عشق
برای آخرین سوگندها وقت زیادی نیست
 
مرا با چشم های بسته از پل بگذران ای دوست
تو وقتی با منی دیگر مرا بیم معادی نیست

فاضل نظری

۰ نظر ۲۵ دی ۹۴ ، ۱۳:۳۴
هم قافیه با باران

شعرها قبل از سرودن، واژه هایی ساده اند
که برای خون به پا کردن همه آماده اند !

«قلب جسم» و «قلب روح» ما دو قلب منفک اند!
«شاعر» و «دیوانه» تا اندازه ای هم مسلک اند!

هیچ کس فکری برای قشر جانی ها نکرد !
هیچ قانونی حمایت از روانی ها نکرد!

احتمالاً بعدِ مرگش هم فقیر و پاپتی ست
شاعری که کارمند دستگاه دولتی ست!

در سر کارم همیشه «رسمیت ها» با من است!
در زمان شعر هم محدودیت ها با من است!

وقت شعر، افتادن یک برگ را حس میکنم!
در سر کارم حضور مرگ را حس میکنم!

یک نفر با کُت، یکی با مانتو میپایدم!
چشمهایی شیشه ای در راهرو میپایدم!

پشت میزم یک نفر زیر نظر دارد مرا !
تا که با آن رفتگان قبل، بشمارد مرا!

پچ پچ بین در و دیوار میترساندم!
دکمه ی آسانسور انگار میترساندم!

«ساعت کار اداری» وقت بیکاری ماست!
«خانه رفتن» تازه آغاز گرفتاری ماست!

میشود «مجری قانون» دور کم کم از خودش!
کار قانون چیست ؟ غیر از منع آدم از خودش!

مجری قانون که سودای غزلخوانی نداشت!
«عشقورزی» و «تعادل» هیچ همخوانی نداشت!

آنچه «پرهیز» تو با این مرد عاجز می کند
«زندگی اجتماعی» با «غرایز » میکند!

سالها از احتمال دردسر ترسیده ایم!
بیشتر از آنچه باید، از خطر ترسیده ایم!

ما به شهر عاشقی، دروازه ای میخواستیم!
در «جنون بازی» دلیل تازه ای میخواستیم!

من در فکر تصاحب، نه شکارت بوده ام!
من فقط در فکر «بودن در کنارت» بوده ام!

تو – اگر از سنگ باشی- من درستش میکنم!
هر زمان دلتنگ باشی، من درستش میکنم!

هرکسی گمگشته ای دارد، تو را گم کرده ام!
قوه ی تشخیص خود را بارها گم کرده ام !

بهترین چیزی که من در این زمان دارم، تویی!
بهترین چیزی که من در این جهان دارم، تویی!

فکر من -از سالهایی دور- درگیر تو بود !
گاه حتی شعرهایم تحت تأثیر تو بود!

هیچ کس مثل تو با روحم همآوایی نکرد!
هیچ کس مرد درونم را شناسایی نکرد!

تو اگر باشی دل من باز هم دل میشود!
بخش پنهان وجودم با تو کامل میشود!

خوب دانستم که همپای جنونم میشوی!
در تمامی رگانم مثل خونم میشوی!

بوده ای از سطح بی پروایی خود، بی خبر!
چون زنی کولی که از زیبایی خود، بی خبر!

چون زنی بی چهره که عمری صدایش با من است
هرکسی را کشته باشی خون بهایش با من است!

قصه اما بخشهای مهلکی در پیش داشت!
شاعر معصوم، شیطانی درون خویش داشت!

با قرار اول از ایمیل خارج میشویم!
چون قطاری ناگهان از ریل خارج میشویم!

بین ما یک اتفاق تازه جاری میشود!
کار ما در روز هم «شب زنده داری» میشود!

من ندانستم که اصلاً اهل آن برنامه ام!
نقش منفی در تمام آن نمایشنامه ام!

«من تو را ...» این «را» به جز یک رای مفعولی نبود!
هر دو دانستیم این یک عشق معمولی نبود!

فکر کن اصلاً از اول صحنه سازی کرده ام!
نقش عاشق را برایت خوب بازی کرده ام!

«شعر» من را از درون مانند یک ابلیس کرد!
«شعر» یعنی اعترافاتی که یک قدیس کرد!

من فقط یک شاعر خوبم- نه چیزی بیشتر –
ظاهراً یک مرد محجوبم – نه چیزی بیشتر-

شاعر خوبی که اصلاً آدم خوبی نبود!
مرد پنهان درونم، مرد محجوبی نبود!

تازگی پیش تو هم محبوب، دیگر نیستم!
خوب میدانم: برایت «خوب» دیگر نیستم!

ظاهراً «دنیای بی من» را مجسم کرده ای!
با یکی از دوستانت مشورت هم کرده ای!

بعد از این با شاملو و آیدا حافظ بخوان!
از همین امروز تصنیف «خداحافظ» بخوان!

قلب روحم تازگی گیج است، سردرگم شده ست!
در درون قلب من انگار چیزی گم شده ست!

یک صدای گنگ، دارد از درون میخواندم!
مثل چشمانی بدون چهره، میترساندم!

من تمام عمر در شب زنده داری بوده ام!
در میان دردهای بیشماری بوده ام!

باز اما تکه ای از اعتمادم مانده است!
حرفهایی که نگفتی نیز، یادم مانده است!

گرچه در این رابطه بدجور خودخواهم! نرو!!
من دقیقاً از درون قلبم آگاهم! نرو!

این دل کج فهم، بعد از تو، برایم دل نشد!
روز بعد از وصل هم از جستجو غافل نشد!

بی تو از من آدمی افسرده می ماند به جا
چون لباسی نو که از یک مرده میاند به جا!

روزی اندامم -از این که هست- بهتر میشود
وزن آدم در زمان مرگ، کمتر میشود !

اصغر عظیمی مهر

۱ نظر ۲۵ دی ۹۴ ، ۱۲:۳۱
هم قافیه با باران

دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزند
هزار فتنه به هر گوشه‌ای برانگیزند

چگونه انس نگیرند با تو آدمیان
که از لطافت خوی تو وحش نگریزند

چنان که در رخ خوبان حلال نیست نظر
حلال نیست که از تو نظر بپرهیزند

غلام آن سر و پایم که از لطافت و حسن
به سر سزاست که پیشش به پای برخیزند

تو قدر خویش ندانی ز دردمندان پرس
کز اشتیاق جمالت چه اشک می‌ریزند

قرار عقل برفت و مجال صبر نماند
که چشم و زلف تو از حد برون دلاویزند

مرا مگوی نصیحت که پارسایی و عشق
دو خصلتند که با یک دگر نیامیزند

رضا به حکم قضا اختیار کن سعدی
که شرط نیست که با زورمند بستیزند

سعدی

۰ نظر ۲۵ دی ۹۴ ، ۱۱:۳۰
هم قافیه با باران

زلف او برده قرار خاطر از من یادگاری
من هم از آن زلف دارم یادگاری بیقراری

روزگاری دست در زلف پریشان توام بود
حالیا پامالم از دست پریشان روزگاری

چشم پروین فلک از آفتابی خیره گردد
ماه من در چشم من بین شیوه شب زنده داری

خود چو آهو گشتم از مردم فراری تاکنم رام
آهوی چشم تو ای آهوی از مردم فراری

گر نمی آئی بمیرم زانکه مرگ بی امان را
بر سر بالین من جنگ است با چشم انتظاری

خونبهائی کز تو خواهم گر به خاک من گذشتی
طره مشکین پریشان کن به رسم سوگواری

شهریاری غزل شایسته من باشد و بس
غیر من کس را در این کشور نشاید شهریاری

شهریار

۰ نظر ۲۵ دی ۹۴ ، ۱۰:۳۱
هم قافیه با باران
شوق درون به سوى درى میکشد مرا
من خود نمی‌روم دگری می‌کشد مرا

یاران مدد که جذبهٔ عشق قوی کمند
دیگر به جای پرخطری می‌کشد مرا

ازبار غم چو یکشبه ماهی به زیر کوه
شکل هلال مو کمری می‌کشد مرا

صد میل آتشین به گناه نگاه گرم
در دیدهٔ تیز بین نظری میکشد مرا

من مست آن قدر که توان پای می‌کشم
امداد دوست هم قدری می‌کشد مرا

دست از رکاب من بگسل محتشم که باز
دولت عنان کشان بدرى مى کشد مرا

محتشم کاشانى
۰ نظر ۲۵ دی ۹۴ ، ۰۹:۴۵
هم قافیه با باران

شمع بخواهد نشست بازنشین ای غلام
روی تو دیدن به صبح روز نماید تمام

مطرب یاران برفت ساقی مستان بخفت
شاهد ما برقرار مجلس ما بردوام

بلبل باغ سرای صبح نشان می‌دهد
وز در ایوان بخاست بانگ خروسان بام

ما به تو پرداختیم خانه و هرچ اندر اوست
هر چه پسند شماست بر همه عالم حرام

خواهیم آزاد کن خواه قویتر ببند
مثل تو صیاد را کس نگریزد ز دام

هر که در آتش نرفت بی‌خبر از سوز ماست
سوخته داند که چیست پختن سودای خام

اولم اندیشه بود تا نشود نام زشت
فارغم اکنون ز سنگ چون بشکستند جام

سعدی اگر نام و ننگ در سر او شد چه شد
مرد ره عشق نیست کش غم ننگست و نام

سعدی

۰ نظر ۲۵ دی ۹۴ ، ۰۹:۲۹
هم قافیه با باران

صبحی مبارکست نظر بر جمال دوست
بر خوردن از درخت امید وصال دوست

بختم نخفته بود که از خواب بامداد
برخاستم به طالع فرخنده فال دوست

از دل برون شو ای غم دنیا و آخرت
یا خانه جای رخت بود یا مجال دوست

خواهم که بیخ صحبت اغیار برکنم
در باغ دل رها نکنم جز نهال دوست

تشریف داد و رفت ندانم ز بیخودی
کاین دوست بود در نظرم یا خیال دوست

هوشم نماند و عقل برفت و سخن ببست
مقبل کسی که محو شود در کمال دوست

سعدی حجاب نیست تو آیینه پاک دار
زنگارخورده چون بنماید جمال دوست

سعدی

۰ نظر ۲۵ دی ۹۴ ، ۰۸:۲۷
هم قافیه با باران

ز بس بی تاب آن زلف پریشانم، نمی دانم
حبابم، موج سرگردان طوفانم؟ نمی دانم

حقیقت بود یا دور و تسلسل حلقه ی زلفت؟
هزار و یک شب این افسانه می خوانم، نمی دانم
...
سراسر صرف شد عمرم همه محو نگاه تو
ولی از نحوه ی چشمت چه می دانم؟ نمی دانم

چو اشکی سرزده یک لحظه از چشم تو افتادم
چرا در خانه ی خود عین مهمانم؟ نمی دانم

ستاره می شمارم سال های انتظارم را :
هزار و سیصد و چندین و چندانم؟ نمی دانم

نمی دانم بگو عشق تو از جانم چه می خواهد؟
چه می خواهد بگو عشق تو از جانم؟ نمی دانم

نمی دانم به غیر از این نمی دانم، چه می دانم؟
نمی دانم، نمی دانم ، نمی دانم ، نمی دانم!!

قیصر امین پور

۰ نظر ۲۵ دی ۹۴ ، ۰۷:۲۷
هم قافیه با باران

تو را دوست دارم ، چرا باورت نیست ؟
به عشقت دچارم ، چرا باورت نیست ؟

تمام خودم را _ اگر چند ناچیز _
به تو می سپارم ، چرا باورت نیست ؟

من ابری ترین بُغض - بُغضی که باید -
که باید ببارم ، چرا باورت نیست ؟

اگر هم در آتش ، ولی باز با تو
قدم می گذارم ، چرا باورت نیست ؟

کویرم ، پُر از تشنگی... با تو امّا
پُر از چشمه سارم چرا باورت نیست ؟

کنار تو چون جویباران ِ جاری
صدای بهارم ، چرا باورت نیست ؟

سهیل محمودی

۰ نظر ۲۵ دی ۹۴ ، ۰۷:۰۹
هم قافیه با باران

امشب از حسرت رویت، دگر آرامم نیست
دلم آرام نگیرد که دلارامم نیست

گردش باغ نخواهم، نروم طَرْف چمن
روی‌ گلزار نجویم که گُلندامم نیست

من از آغاز که روی‌ تو بدیدم گفتم:
در پی‌ طلعت این حوروش، انجامم نیست

من به یک دانه، به دام تو به خود افتادم
چه گمان بود که در ملک جهان دامم نیست؟

خاک کویش شوم و، کامْ، طلبکار شوم
گرچه دانم که از آن کامْ طلبْ، کامم نیست

همه ایّام، چو «هندی‌» سر راهش گیرم
گر چه توفیقِ نظر در همه ایامم نیست

امام خمینی

۱ نظر ۲۴ دی ۹۴ ، ۲۳:۵۶
هم قافیه با باران
بگیر مرثیه‌گو! شاعرا! قلم بر دست
به یاد دست قلم، بر به سوی دفتر، دست

بزن درون دوات این قلم به نیّت غسل
مگو بدون طهارت از آن «مطهّرْ دست»

ببین ظهور «یدالله فوق أیدیهم»
که حیدر است به حق دست و این به حیدر، دست

بریده دست امان‌نامه‌آوران بادا!
که پای دادن جان، داده با برادر، دست

چه غم که زخم ببارد، احد شود تکرار؟
که برنداشت دمی حیدر از پیمبر، دست

دمی ز یاد گل یاس تشنه، غافل نیست
که روی آب کند قابِ عکسِ اصغر، دست

یقین شرار جگرهای تفته با خود داشت
که دید آب چو آتش شده ا‌ست و مجمر، دست

عبث نبود لب خشک، تر نکرد از آب
نخورد آب که یابد به حوض کوثر، دست

نوشت عشق، فتوّت، ادب، عطش، ایثار
قلم به کف عَلَمش بود و گشت دفتر، دست

ببین به غیرت و همّت، وفا، علمداری
که دست شد قلم از تن ولی علم در دست

چو تیر خورد به مشک، آبروی دریا ریخت
که یک حرم پی یک مشک بود یکسر دست

مطیع امر ولی هر که می‌شود ز ادب
به روی چشم گذارد به امر رهبر، دست

به جای دست نهادن به چشم خود عبّاس
گذاشت تیر که او را نبود دیگر دست

«چگونه سر ز خجالت برآورم برِ دوست؟»*
نه مشک، آبی دارد، نه آب‌آور، دست

علی به مهد زدش بوسه و حسین به خاک
چه نقشی اوّلِ دست و چه بردی آخرْ دست

اگر چه بار گناهان به دوش سنگین است
شفیعه آورد از او به روز محشر، دست

بیار مشکل خود را مبین به بی‌دستیش
که دست او شده مشکل‌گشاتر از هر دست

علی انسانی
۰ نظر ۲۴ دی ۹۴ ، ۲۳:۵۲
هم قافیه با باران

معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان یکاد بخوانید و در ، فراز کنید

رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گویند
که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

نخست موعظه پیر صحبت این حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

وگر طلب کند انعامی از شما حافظ
حوالتش به لب یار دلنواز کنید

حافظ

۰ نظر ۲۴ دی ۹۴ ، ۲۳:۳۳
هم قافیه با باران
شاهرگ های زمین از داغ باران پر شده است
آسمانا! کاسه ی صبر درختان پر شده است

زندگی چون ساعت شماطه‌دار کهنه‌ای
از توقف ها و رفتن های یکسان پر شده است

چای می‌نوشم که با غفلت فراموشت کنم
چای می نوشم ولی از اشک، فنجان پرشده است

بس که گل هایم به گور دسته جمعی رفته اند
دیگر از گل های پرپر خاک گلدان پر شده است

دوک نخ ریسی بیاور؛ یوسف مصری ببر
شهر از بازار یوسف‌های ارزان پر شده است

شهر گفتم!؟ شهر! آری شهر! آری شهر! شهر
از خیابان! از خیابان! از خیابان پر شده است

فاضل نظری
۰ نظر ۲۴ دی ۹۴ ، ۲۲:۰۵
هم قافیه با باران

پیکر تراش پیـــرم و با تیشه ی خیال
یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام

تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم
ناز هزار چشــــم سیــه را خریده ام

بر قامتت که وسوسه ی شستشو در اوست
پاشیده ام شراب کف آـود مـاه را

تا از گزند چشم بدت ایمنی دهـــــم
دزدیده ام زچشم حسودان ، نگاه را

تا پیچ و تاب قد تــــو را دلنشین کنـــم
دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام

از هـــر زنی ، تراش تنی وام کرده ام
از هر قدی ، کرشمه رقصی ربوده ام

اما تو چون بتی کـــــه به بت ساز ننگرد
در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای

مست از می غــــروری و دور از غـــــــم منی
گویی دل از کسی که تو را ساخت، کنده ای

هشدار زآنکه در پس این پرده ی نیاز
آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام

یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند
ببینند سایه ها که تو را هم شکسته ام !

ناد نادرپور

۰ نظر ۲۴ دی ۹۴ ، ۲۱:۳۱
هم قافیه با باران

شیرین تری از آنکه بخواهی عسل شوی
زیباتری از آنکه بخواهی غزل شوی

معشوقه‌ای نداشته تاریخ مثل تو
باید خودت بیایی و ضرب المثل شوی

زیبا و باوقارتری زیر چادرت
چیزی نمانده حضرت عز و جل شوی

لبخند! بازگرد به لبهای یار من
ای چای! خوب تر که تو در قند حل شوی...

گاهی نیاز نیست برای تو شعر گفت
گاهی نیاز هست که تنها بغل شوی

بانو بیا و قید همین شعر را بزن
حیف تو نیست خرج من و این غزل شوی؟

حسین صیامی

۰ نظر ۲۴ دی ۹۴ ، ۲۰:۰۵
هم قافیه با باران

گرچه شاعرنشدم, با همه ی طبع ترم!
چه بلاها که سر شعر, نیامد به سرم!

مثل  افراد گرفتار در  آتش, دائم
نگرانم نوزد شعله ای از دور و برم!

پدرم خواست که شاعر بشوم, اما... من
بارها گفته ام این راکه مبادا... پسرم!

ضعف اعصاب مرا, غربت شعرم رو کرد
مثلا شاعر این شهر  خرابم, خبرم!

شعرناب است وحسادت , منو یک قوم حسود
قاتق نان  که  نه، شد قاتل جانم, اثرم!

من ازاین کوچه که دل میشکنندآدمهاش
به  گمانم  نتوانم  سر  سالم  ببرم!

مثل سرباز ضعیفی که حریفش قدراست
نا امیدانه به سمت هدفم حمله  ورم!

من مجنون کم آورده ازاین عاقل ها
به  کدام عادل دیوانه شکایت ببرم؟

فندکم قاتل بالفطره ی شعرم شده است
بسکه از خیر غزلهای خودم  میگذرم!

شب جمعه ست نثاردل مرحوم خودم
بروم ازسر بازارچه, خرما بخرم!

مجتبی سپید

۱ نظر ۲۴ دی ۹۴ ، ۱۹:۰۵
هم قافیه با باران

یار من با دگران یار شد افسوس افسوس!
رفت و هم‌ صحبت اغیار شد، افسوس افسوس!

سال‌ها عهد وفا بست ولی آخر کار
عهد بشکست و جفاکار شد، افسوس افسوس!

آن که چون روز، شب عیشم ازو روشن بود
رفت و روزم چو شب تار شد، افسوس افسوس!

آن که هم راحت جان بود و هم آسایش دل
قصد جان کرد و دل آزار شد، افسوس افسوس!

گفتم ای دل به کمند سر زلفش نروی!
عاقبت رفت و گرفتار شد، افسوس افسوس!

آن همه گوهر دانش که به چنگ آوردم-
ناگه از دست به یک بار شد... افسوس افسوس!

مدتی داشت هلالی ز بتان عزت وصل
عزتی داشت، ولی خوار شد، افسوس افسوس!

هلالی جغتایی

۲ نظر ۲۴ دی ۹۴ ، ۱۸:۰۵
هم قافیه با باران
هم قافیه با باران