هم‌قافیه با باران

۲۵۰ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

پیش از این رفتن فقط رسم مسافرها نبود
تا همیشه کوچه ګردی سهم عابر ها نبود

سال های سال در جغرافیای سینه ام
سرزمینی جز تو در فکر مهاجرها نبود

ایل مان برګشت از قشلاق کاغذ ها ولی
نامه ای با خط تو در بار قاطرها نبود

سوختم هر روز، تا آنجا که یادم مانده است
هیچ کس یاد دل آشفته خاطرها نبود

قهر کن ! باشد ، قلم پادرمیانی می کند
ګرچه قبلا قهر در قاموس شاعرها نبود

من خدا را باختم پای تو؛ فکرش را بکن !
یک نفر هم کیش من مابین کافرها نبود

ترک باید داد ذرات مرا از بودنت
چون نګاهت نشئه ای بین مخدرها نبود

آب و ریحان پشت پای چشم هایت ریختم
برنګشتن از سفر رسم مسافرها نبود

حسنا محمدزاده

۰ نظر ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۳۰
هم قافیه با باران

بر زمین افتاد شمشیرت ولی چون جنگ بود
بر تو می‌شد زخم‌ها زد، بر من اما ننگ بود

با خودم گفتم بگیرم دست یا جان تو را؟
اختلاف حرف دل با عقل صدفرسنگ بود

گر چه دستت را گرفتم باز هم قانع نشد
تا نبخشیدم تو را، دل همچنان دلتنگ بود

چون در آغوشت گرفتم خنجرت معلوم کرد
بر زمین افتادن شمشیر، خود نیرنگ بود

من پشیمان نیستم، اما نمی‌دانم هنوز
دل چرا در بازی نیرنگ‌ها یکرنگ بود

در دلم آیینه‌ای دارم که می‌گوید به آه
در جهان سنگدل‌ها کاش می‌شد سنگ بود

فاضل نظری

۰ نظر ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۱۹
هم قافیه با باران

️سلام ای غریب غریبان سلام !
سلام ای طبیب طبیبان سلام !

️الا ماهتاب شبستان توس
️الا حضرت نور! شمس الشموس

️غریبم من از راه دور آمدم
️به دنبال یک جرعه نور آمدم

️شبم ، آه یک جرعه ماهم بده
️پناهی ندارم پناهم بده

️ببخشا اگر دور و دیر آمدم
️جوان بودم ، امروز پیر آمدم

️منم زائری خام و بی ادعا
️کبوتر کبوتر کبوتر دعا

️اگر مست و مسرور و شاد آمدم
️من از سمت باب الجواد آمدم

️من از عطر نامت بهاری شدم
️تو را دیدم آیینه کاری شدم

️تواین خاک را رنگ و بوداده ای
️به ایران من آبرو داده ای

️ببخشای این عاشق ساده را
️ببخشای این روستا زاده را

️تو را دیدم و روشنایی شدم
️علی ابن موسی الرضایی شدم...

سعید بیابانکی

۰ نظر ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۲۲
هم قافیه با باران

گاه گاهی چهره ی شادش که درهم می شود
قامت لبخندم از بار غمش خم می شود

دختری سرخوش که وقتی مو پریشان می کند
لشکر آشفته ی توفان منظم می شود

سایه های سبز پلکش می رساند عید را
جامه ی مشکی که می پوشد، محرم می شود

رنجشی تا می رسد بر روی ماهش زآفتاب
ابروان آسمان ناگاه درهم می شود

می نشیند، روسری را اندکی شل می کند
در دلم پیوند های عشق، محکم می شود!

محمدرضا طاهری

۲ نظر ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۱۴
هم قافیه با باران

شهر، با حنجره ی پاره ی بی فریادش
شهر، با مردم از داغ دل خود شادش

خسته ام کرده! بگویید کجا بگریزم
که غبار از دل تنگم بتکاند بادش

دل من، این دل بی صاحب من آهویی ست
که سراسیمه دوان است پی صیادش

نذر کردم که شبی زائر خورشد شوم
بلکه تاریکی و وحشت برود از یادش

پر بگیرم به حریمش، که تسلی بخشد
دل غمگین مرا مسجد گوهرشادش

آن همه آینه در چشم پر از حیرت من
چون عروسی ست که دل می برد از دامادش

گرچه غم ریشه دوانده ست و تناور شده است
می کند دست حمایتگر او بنیادش

کفتری بود دلم، کنج قفس می لرزید
کردم امروز در آن صحن و سرا آزادش

بعد از این، لرزه بر این دل نتواند انداخت
شهر، با گزمه و داروغه و با جلادش...

محمدرضا طاهری

۰ نظر ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۱۰:۱۹
هم قافیه با باران

آن شکرخنده که پرنوش دهانی دارد
نه دل من، که دل خلق جهانی دارد

به تماشای درخت چمن‌ش حاجت نیست
هر که در خانه چون او سرو روانی دارد

کافران از بت بی‌جان چه تمتع دارند؟
باری آن بت بپرستند که جانی دارد

ابرویش خم به کمان ماند و قد راست به تیر
کس ندیدم که چنین تیر و کمانی دارد

علت آن است که «وقتی سخنی می‌گوید»
ور نه معلوم نبودی که دهانی دارد

حجت آن است که «وقتی کمری می‌بندد»
ور نه مفهوم نگشتی که میانی دارد

ای که گفتی مرو اندر پی خون‌خواره‌ی خویش
با کسی گوی که در دست عنانی دارد

عشق داغی‌ست که تا مرگ نیاید نرود
هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد

سعدیا! کشتی از این موج به در نتوان برد
که نه بحری‌ست محبت که کرانی دارد

سعدی

۰ نظر ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۰۹:۳۷
هم قافیه با باران

بخوان! نور عجیبی از درون غار می بینم
که از آن لرزه بر تاریکی کفار می بینم

و تو خواندی و بیرون آمدی از غار و از آن پس
مسیر پیش رو را سخت و ناهموار می بینم

لب و دندان حق گوی تو را از سنگ کین خونین
سر پر شور یاران تو را بر دار می بینم

هنوز اما پس از این چارده قرن پر از تشویش
تو را با جهل مردم سخت در پیکار می بینم

عجم را غرق در فقر و خرافات و دروغ و وهم
عرب را دست در دستان استکبار می بینم

غمم را با که گویم جز تو وقتی در بساط شیخ
به جای درد دین دریایی از دینار می بینم

برای بخشش صدها گناه امتت هر شب
تو را نزد خدا در حال استغفار می بینم

تو هر چه داشتی دادی که ما انسان شویم اما
در این جنگل فقط یک عده آدمخوار می بینم!

محمدرضا طاهری

۰ نظر ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۰۹:۱۷
هم قافیه با باران

به یک اشاره پریشان شد و منظم شد
دلم شکست ولی در ازاش محکم شد!

مرا به یاد خطای بزرگ خویش انداخت
صنوبری که به تعظیم سبزه ای خم شد!

محمدرضا طاهری

۰ نظر ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۰۹:۱۵
هم قافیه با باران

زخم هایت به تنم! تن به لجنزار نده!
ای بلایت به سرم! سر به ستمکار نزن!

خون جاری شده را دیدی و خاموش شدی
آفتاب است! بیا و دم از انکار نزن...

محمدرضاطاهری

۰ نظر ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۰۹:۰۵
هم قافیه با باران

چشم هایم دچار تشویش اند
نوری از هیچ سو نمی بینم
جز تصاویر تار پشت سرم
چیزی از روبرو نمی بینم

گفتی آن تکسوار می آید
با خبرهای خوب... از این راه...
چه شد آن تکسوار؟ راه کجاست؟
خبر خوب کو؟ نمی بینم...

محمدرضا طاهری

۰ نظر ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۰۹:۰۰
هم قافیه با باران

بر چار ستون تنم انگار تبر زد
آن روز که بی باک شد و حرف سفر زد

آنقدر کمین کردم و ماندم که سرانجام
از بام من آن کفتر کم حوصله پر زد

او رفت و غمش ماند و هر آیینه به نوبت
چینی به جبین کاشت و داغی به جگر زد

دل کندن از او کار بزرگی ست، که گفتند:
از این من پابسته ی دلباخته سر زد!

دل کندن و دل بستن ما نیز حدیثی ست
گفتند: مبادا که دلش باز بلرزد...

طوری برو  _ای دل!_ که دگر باز نگردی
همچون پسری اهل، که سیلی به پدر زد!

محمدرضا طاهری

۱ نظر ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۲۲
هم قافیه با باران

پَرده بَردار ای حَیاتِ جان و جان اَفزایِ من
غَم گُسار و هم نشین و مونِسِ شب هایِ من

ای شنیده وَقت و بی وَقت از وجودم ناله ها
ای فَکَنده آتشی در جُملۀ اَجزایِ من...

مولانا

۰ نظر ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۰۱
هم قافیه با باران

از تربت تو عسل, شفا می گیرد
با نام تو اوفتاده, پا می گیرد

خورشید,  تب آلوده میاید هرصبح
از توس , برات کربلا می گیرد

میلاد عرفان پور

۰ نظر ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۳۹
هم قافیه با باران

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست
گشاد کار من اندر کرشمه‌های تو بست
 
مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند
زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست
 
ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود
نسیم گل چو دل اندر پی هوای تو بست
 
مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد
ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست
 
چو نافه بر دل مسکین من گره مفکن
که عهد با سر زلف گره گشای تو بست
 
تو خود وصال دگر بودی ای نسیم وصال
خطا نگر که دل امید در وفای تو بست
 
ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت
به خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست
 
حافظ

۰ نظر ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۱۱
هم قافیه با باران

هر روز در سکوت خیابان ِ دوردست
روی ردیف نازکی از سیم می‌نشست

وقتی کبوتران حرم چرخ می‌زدند
یک بغض کهنه توی گلو داشت... می‌شکست

ابری سپید از سر گلدسته می‌پرید:
جمع کبوتران خوش‌آواز خودپرست

آنها که فکر دانه و آبند و این حرم
جایی که هرچقدر بخواهند دانه هست

آنها برای حاجتشان بال می‌زنند
حتا یکی به عشق تو آیا پریده‌است؟

رعدی زد آسمان و ترک خورد ناگهان
از غصه‌ی کلاغ، کلاغی که سخت مست...

ابر سپید چرخ زد و تکه‌پاره شد
هرجا کبوتری به زمین رفت و بال بست

باران گرفت - بغض خدا هم شکسته بود
تنها کلاغ روی همان ارتفاع پست،

آهسته گفت: من که کبوتر نمی‌شوم
اما دلم به دیدن گلدسته‌ات خوش‌ست

مژگان عباسلو

۰ نظر ۲۳ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۰۸
هم قافیه با باران

مگر تو می توانی لحظه ای ای خوب، بد باشی
اگر حتّی طریق دل شکستن را بلد باشی

شبیه کودکی هایم پُرم از عشق و از رویا
مبادا آنکه بر احساس پاکم، دست رد باشی

برایت دسته ای گل با دلی سرسبز آوردم
به امّیدی که مثل گل همیشه سرسبد باشی

دلم همواره می خواهد بروید بر لبت لبخند
اگر می خواهی آن گونه که راضی می شود باشی

طلایی می شوم با تو همیشه کیمیای من
دعای هر شبم این است : با من تا ابد باشی

یدالله گودرزی

۰ نظر ۲۰ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۱۵
هم قافیه با باران

گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت
ور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت رفت

برق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت سوخت
جور شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت

در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار
هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت

عشقبازی را تحمل باید ای دل پای دار
گر ملالی بود بود و گر خطایی رفت رفت

گر دلی از غمزه دلدار باری برد برد
ور میان جان و جانان ماجرایی رفت رفت

از سخن چینان ملالت‌ها پدید آمد ولی
گر میان همنشینان ناسزایی رفت رفت

عیب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه
پای آزادی چه بندی گر به جایی رفت رفت

حافظ

۰ نظر ۲۰ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۱۳
هم قافیه با باران

آن را که درون دل عشق و طلبی باشد
چون دل نگشاید در، آن را سببی باشد

رو بر در دل بنشین کان دلبر پنهانی
وقت سحری آید یا نیم شبی باشد

جانی که جدا گردد جویای خدا گردد
او نادره‌ای باشد او بوالعجبی باشد

آن دیده کز این ایوان ایوان دگر بیند
صاحب نظری باشد شیرین لقبی باشد

آن کس که چنین باشد با روح قرین باشد
در ساعت جان دادن او را طربی باشد

پایش چو به سنگ آید دوریش به چنگ آید
جانش چو به لب آید با قندلبی باشد

چون تاج ملوکاتش در چشم نمی‌آید
او بی‌پدر و مادر عالی نسبی باشد

خاموش کن و هر جا اسرار مکن پیدا
در جمع سبک روحان هم بولهبی باشد

مولانا

۰ نظر ۱۹ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۰۷
هم قافیه با باران

زان خرمن گل حاصل ما دامن چیده‌ست
زان سیب ذقن قسمت ما دست بریده‌ست

ما را ز شب وصل چه حاصل،که تو از ناز
تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده‌ست

چون خضر، شود سبز به هر جا که نهد پای
هر سوخته‌جانی که عقیق تو مکیده‌ست

ما در چه شماریم، که خورشید جهانتاب
گردن به تماشای تو از صبح کشیده‌ست

شد عمر و نشد سیر دل ما ز تپیدن
این قطرهٔ خون از سر تیغ که چکیده‌ست؟

عمری است خبر از دل و دلدار ندارم
با شیشه پریزاد من از دست پریده‌ست

صائب چه کنی پای طلب آبله فرسود؟
هر کس به مقامی که رسیده‌ست، رسیده‌ست

صائب تبریزی

۰ نظر ۱۹ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۰۷
هم قافیه با باران

مادر مرا گرفت در آغوشش، در کنج زیر پله هراسان بود
در خانهء کدام یک از اقوام، این دفعه بمبِ سرزده مهمان بود

گرمای بی ملاحظهء بادم، ناراحت از گلایهء شمشادم
جمع تضاد، زندهء مردادم، در من شروع، نقطهء پایان بود

عمرم در آرزو سپری می شد، در حسرت دوچرخه و کفشی نو
آن روزها که وسعت این دنیا، در چشم من مسیر دبستان بود

یک دست توی جعبهء شیرینی، یک دست سوی شربت در سینی
حق داشت کودکی ام اگر یک سال، چشم انتظار نیمهء شعبان بود

من خسته بودم و پدرم مشتاق، او تندتند سوی اذان می رفت
ناگاه بهجتی به دلم می ریخت، آن مسجدی که در "گذر‌‌خان" بود

در راه بازگشت پدر با من، از روزهای رفته سخن می گفت
از اینکه فقر، خواهر او را کشت، از اینکه فقر، سایهء آنان بود

از اینکه در حرارت تابستان، حتی حصیر بادبزن می سوخت
از اینکه نفتِ توی علاءالدین، تنها حریف فصل زمستان بود

باز از پدر بزرگ که شاعر بود، از کربلا نرفتن او می گفت
می گفت خواب دیده غبارآلود، نعلین هاش گوشهء ایوان بود

باهم قدم زنان به حرم رفتیم، قد می کشید شوق تماشایم
آنچه مرا به شعر فرا می خواند، "تصویر صحن خلوت و باران" بود

مرداد و آذر و دی و شهریور، آبان و مهر و تیر چه فرقی داشت
هروقت آمدم به حرم این جا، اردیبهشت های فراوان بود

سید حمیدرضا برقعی

۰ نظر ۱۸ مرداد ۹۵ ، ۰۷:۳۳
هم قافیه با باران
هم قافیه با باران