هم‌قافیه با باران

شبی که با تو نباشم، چه دیر می گذرد!
بهار باشد اگر، زمهریر می گذرد

بیا به روی زمین، آسمان دور از دست!
سرشت خاکی ما سر به زیر می گذرد

از آستان بلندت نزول کن باران
بیا ببین که چه بر این کویر می گذرد

نمی رسیم به مقصد؛ بعید می دانم
که عمر کوته ما در مسیر می گذرد

مسیر سنگی و دشوار زندگی، دل من!
تو رود باشی اگر، دلپذیر می گذرد

قربان ولیئی

۱ نظر ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۲۸
هم قافیه با باران

هر قطره ای از خون تو دریای شهود است
خورشید، تماشای تو را چشم گشوده ست

در چنگ نسیم سحری آیه ی نور است
از صورت گلگون تو تا بوسه ربوده ست

ای مصحف آغشته به خون، خون خداوند!
جبریل، قدح نوش نفس های تو بوده ست

این سرخِ فرو ریخته بر دامن مغرب
شعری ست که خورشید برای تو سروده ست

آهی که سحرگاه مناجات کشیدی
گرد از رخ آیینه ی افلاک زدوده ست

امواج مناجات تو موسیقی ذات است
زیباتر از این زمزمه گوشی نشنوده ست

با یاد تو طوفانی و با یاد تو آرام
دریا به یقین محرم اسرار تو بوده ست

قربان ولیئی

۰ نظر ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۲۶
هم قافیه با باران

امشب سر آن دارم کز خانه برون تازم
این خانه هستی را از بیخ براندازم
 
تن خانه گور آمد ، جان جیفه گورستان
زین جیفه بپرهیزم این خانه بپردازم

دیوانه ام و داند ، دیوانه به خود خواند
او سلسله جنباند من عربده آغازم...

در آتشم و راهی جز صبر نمی دانم
هم گریم و هم خندم هم سوزم و هم سازم
 
دل بستۀ سودایم این سلسله از پایم
بردار که بگریزم بگذار که بگدازم

من مورم و نشمارم بر باد سلیمان را
در بادیۀ عشقش من از همه ممتازم
 
راز ازلی مشکل پوشید توان از دل
دل خواجۀ این منزل من محرم این رازم

در قاف احد دارد سیمرغ صفا منزل
زین شمع نمی بُرّد پروانۀ پروازم

صفای اصفهانی

۱ نظر ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۳۲
هم قافیه با باران

بجای اینکه دو عاشق غمِ جهان بخوریم
بیا  برای  رسیدن  به هم  تکان بخوریم

بیا   بدونِ    اجازه     به  باغِ  هم  بزنیم
گلو و سینه و گوش و لب و زبان بخوریم

تو ساقیِ من و من ساقی تو، رو در رو
سلامتی  بزنیم  و دو  استکان بخوریم

شرابِ  ناب  و  لبانِ   مذاب  را  دریاب
کمی از این بزنیم و کمی از آن بخوریم

لحافِ بسترِ بی خواب و بی حجابم باش
"تو رو بسمتِ زمین،من به آسمان"... بخوریم

خلاصه عهد ببندیم و مال هم باشیم
قسم به ذاتِ خداوند مهربان بخوریم

"کرم نما و فرود آی, خانه خانه ی توست"
بحقِ  خواجه  مبادا  غمِ  مکان  بخوریم

مجتبی سپید

۰ نظر ۲۰ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۴۶
هم قافیه با باران

با من سکوت، نام تو را در میان گذاشت
آن گاه جای هر کلمه آسمان گذاشت

پیچید نور نام تو در حرف های من
خورشید را میان شب واژگان گذاشت

آمد، نگاه کرد و تکان داد روح را
آن گاه در برابر من بی کران گذاشت

طوفان که از عوالم قدسی رسیده بود
از من گذشت، گستره ای بی نشان گذاشت

ناگفتنی است آنچه مرا بر زبان گذشت
ناگفتنی است آنچه مرا بر زبان گذاشت

گسترده بود واقعه، در آسمان گذشت
دیدارِ بعد را به شبِ ناگهان گذاشت

قربان ولیئی

۰ نظر ۲۰ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۲۷
هم قافیه با باران
دست نمی‌دهد مرا بی تو نفس زدن دمی
زانکه دمی که با توام قوت من است عالمی

صبح به یک نفس جهان روشن از آن همی کند
کز سر صدق هر نفس با تو برآورد دمی

نی که دو کون محو شد در بر تو چو سایه‌ای
بس که برآورد نفس پیش چو تو معظمی

از سر جهل هر کسی لاف زند ز قرب تو
عرش مجید ذره‌ای بحر محیط شبنمی

چون بنشیند آفتاب از عظمت به سلطنت
سایه‌ی او چه پیش و پس ذره چه بیش و چه کمی

نقطه‌ی قاف قدرتت گر قدم و دمی زند
هر قدمی و احمدی هر نفسی و آدمی

چون نفست به نفخ جان بر گل آدم اوفتاد
اوست ز هر دو کون و بس هم‌نفسی و محرمی

لیک اگر دو کون را سوخته‌ای کنی ازو
آدم زخم خورده را نیست امید مرهمی

زانکه ز شادیی که او دور فتاد اگر رسد
هر نفسیش صد جهان هر نفسش بود غمی

چون همه چیزها به ضد گشت پدید لاجرم
سور چو بود آنچنان هست چنینش ماتمی

تا به کی ای فرید تو دم زنی از جهان جان
دم چه زنی چو نیستت در همه کون همدمی

عطار
۰ نظر ۲۰ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۲۵
هم قافیه با باران

کار شد تنگ بر این دل ؛ خبرِ یار کنید
دوستان ! بهر خدا چاره‌ی این کار کنید

سیل عشق آمد و این بختِ گران‌خواب مرا
گر خبر نیست از این واقعه ، بیدار کنید

اثری کرد هوا در من و بیمار شدم
به دو چشمش ، که علاج من بیمار کنید

هیچمان از طرف کعبه چو کاری نگشود
بعد از این روی به میخانه‌ی خمّار کنید !

در رُخش آنچه من ای مدعیان ! می‌بینم
گر ببینید شما ، همچو نِی اقرار کنید

من به چشم خویش آورده‌ام اقرار ، مباد
که به سلمان نظر از دیده‌ی انکار کنید !

سلمان ساوجی

۰ نظر ۲۰ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۲۵
هم قافیه با باران

بس که جفا ز خار و گل، دیده دل رمیده ام
همچو نسیم از این چمن، پای برون کشیده ام

شمع طرب زبخت ما، آتش خانه سوز شد
گشت بلای جان ما، عشق به جان خریده ام

حاصل دور زندگی، صحبت آشنا بود
تا تو زمن بریده ای، من زجهان بریده ام

تا به کنار بودیَم ، بود به جا قرار دل
رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیده ام

تا تو مراد من دهی، کشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسی، من به خدا رسیده ام

چون به بهار سر کند لاله زخاک من برون
ای گل تازه یاد کن از دل داغدیده ام

یا ز ره وفا بیا، یا ز دل رهی برو
سوخت در انتظار تو، جان به لب رسیده ام

رهی معیری

۰ نظر ۲۰ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۵۵
هم قافیه با باران

آن که باشد که تو را بیند و عاشق نشود ؟
یا به عشق تو ، مجرد ز علایق نشود ؟

با تو دارم ز ازل سابقه‌ی عشق ، ولی
کار بخت است و عنایت به سوابق نشود !

در سرم هست که خاک کف پای تو شوم
من بر اینم ، مگرم بخت موافق نشود

شعله‌‌ی آتش دل ، سر به فلک باز نهاد
دارم امّید که دودش به تو لاحِق نشود

می‌کند دست‌درازی سر زلفت ، مگذار
تا به رغم دل من با تو مُعانِق نشود !

هر که این صورت و اخلاق و معانی دارد ،
که تو داری ، ز چه محبوب خلایق نشود ؟

شب به یاد تو کنم زنده ، گواهم صبح است
روشن این قول به بی‌شاهدِ صادق نشود

کار کن کار ، که کار تو میسر سلمان !
به عبارات خوش و نکته‌ی رایِق نشود

سلمان ساوجی

۰ نظر ۲۰ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۴۶
هم قافیه با باران
میکُشد آخر مرا دار الریای شهرِ من
آرزوی  زندگی  باید... برای شهر من

آسمان ساکت,زمین نازا و زارع نا رضا
حاصلش قحط است,قحط آب وهوای شهرمن

فقر بسیاراست آری فقرِایمان فقرِ عشق
فرق امانیست در جشن وعزای شهر من

زادگاهش اوج غربت بودونامش شورِ شعر
شکوه های    شاعرِ   نام  آشنای  شهر من

از   غزلهایش   غزلها   آفریدند  "آفرین"
شد نصیبِ شاعرانِ خوش ادای شهر من

سر در آخور،کیسه ها پُر،میچرندومیبرند
گوسفندانِ   حریصِ    کدخدای   شهرمن
 
"چون به خلوت میرسد"شیطان مریدش میشود
شو خِ  شاعر پرورِ   شش لاقبای شهرمن

از  فشارِ  تیغِ  بیعت  بر گلویم خسته ام
من که عمری گفته ام جانم فدای شهر من

میزند بر گوش و هوشم تا جنونم میبرد
این  صداهای  سراسر وای وایِ شهر من

عکس رختم، رنگ بختم را اگر دیدی نخند  
سوخت  در دکّانِ  مسگرها طلای شهر من

صرف شد عمری به پای این دو مضمونِ سیاه
ماجرای   بختِ  من   با  ماجرای  شهر من

مجتبی سپید
۰ نظر ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۴۶
هم قافیه با باران

ترکم نکن، چگونه بمانم بدون تو؟
این لاشه را کجا بکشانم بدون تو؟

من هیچ، هیچ، هیچ ندارم شبیه اشک
از شرم مثل ریگ روانم بدون تو

یک شور کور دارم و عالم تمام بت
تا کی تلف شود هیجانم بدون تو

بر گِردِ هیچ، گرم طوافی سیاه و گنگ
با دیو باد در دَوَرانم بدون تو

حیرانِ ازدحام صداها و رنگ ها
آیینه ای دچار جهانم بدون تو

ای آنِ روشن لحظاتِ بدون من
تاریک شد زمین و زمانم بدون تو

قربان ولیئی

۰ نظر ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۲۷
هم قافیه با باران

یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد

شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نیی شمع مزار خویش شد

نی به آتش گفت: کین آشوب چیست؟
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟

گفت: آتش بی سبب نفروختم
دعوی بی معنیت را سوختم

زانکه می گفتی نیم با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود

با چنین دعوی چرا ای کم عیار
برگ خود می ساختی هر نو بهار

مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است

مجذوب تبریزی

۰ نظر ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۲۸
هم قافیه با باران

نظری کن که دل از جور فراقت خون شد
نیست دل را به جز از دیده‌ی ره بیرون شد

ناتوان بود دل خسته ، ندانم چون رفت ؟
حال آن خسته بدانید که آخر چون شد ؟

تا شدم دور ز خورشید جمالت ، چو هلال
اثر مهر توام روز به روز افزون شد

در هوای گلِ رخسار تو ای گلبنِ حُسن !
ای بسا رخ که در این باغ ، به خونْ گلگون شد

غنچه را پیش دهان تو صبا خندان یافت
آنچنان بر دهنش زد که دهن پر خون شد !

کار برعکس فتاد آینه و لیلی را
آینه ، لیلی و لیلی همگی مجنون شد

پیش از این صورت گل با تو تعلق سلمان !
بیش از این داشت ، تصور نکنی اکنون شد

سلمان ساوجی

۰ نظر ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۴۷
هم قافیه با باران
در قدح عکس تو، یا گل در گلاب افتاده است؟
مهر در آئینه، یا آتش در آب افتاده است؟

بادهٔ روشن، دمی از دست ساقی دور نیست
مـاه، امشب همنشین با آفتاب افتاده است

خفته از مستی بدامان ترم آن لاله روی
برق از گرمی در آغوش سحاب افتاده است

در هوای مردمی، از کید مردم سوختیم
در دل ما آتش از موج سراب افتاده است

طی نگشته روزگار کودکی، پیری رسید!
از کتاب عمر ما، فصل شباب افتاده است

نیست شبنم این که بینی در چمن، کز اشتیاق
پیش لبهایت، دهان غنچه، آب افتاده است

آسمان در حیرت از بالانشینی های ماست
بحر در اندیشه از کار حباب افتاده است

گوشه عزلت بود سر منزل عزت، رهی
گنج گوهر بین که در کنج خراب افتاده است...

رهی معیری
۰ نظر ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۲۸
هم قافیه با باران

ز کنارم رد شدی بی اعتنا نشناختی
چشم در چشمم شدی حتی مرا نشناختی

در تمام خا له بازی های عهد کودکی
همسرت بودم همیشه بی وفا نشناختی؟

لی له بازکوچه ی مجنون صفت ها فکرکن
جنب  مسجد خانه ی آجرنما  نشناختی ؟

دختر  همسایه  یاد  جر  زنیهایت بخیر
این منم تک تاز گرگم برهوا نشناختی؟

اسم من آقاست اما سالها پیش این نبود
ماه بانو یادت آمد؟مشتبا!!  نشناختی؟

کیست این مردنگهبانت که چشمش برمن است
آااااه آری تازه  فهمیدم چرا نشناختی......


مجتبی سپید

۰ نظر ۱۸ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۴۶
هم قافیه با باران

رنگ ز رخ پریده ی ما را کسی ندید
این مرغ پرکشیده ی ما را کسی ندید

چون دود در سیاهی شب گم شد از نظر
خواب ز سرپریده ی ما را کسی ندید

بسیار صید جسته که آمد به جای خویش
اما دل رمیده ی ما را کسی ندید

پنهان ز چشم غیر به کنجی گریستیم
اشک به رخ دویده ی ما را کسی ندید

اغیار محو چاک گریبان او شدند
پیراهن دریده ی ما را کسی ندید

خاری که رفته بود به پا زود چاره شد
خار به دل خلیده ی ما را کسی ندید

گلچین رسید و دست به یغما گشود و رفت
گل های تازه چیده ی ما را کسی ندید

مانند نخل موم که بندد ثمر به خود
یک میوه ی رسیده ی ما را کسی ندید

دامان تر به اشک ریا پاک شسته شد
کالای آبدیده ی ما را کسی ندید

دیوان عمر را دو سه روزی ورق زدیم
ابیات برگزیده ی ما را کسی ندید...

محمد قهرمان

۰ نظر ۱۸ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۲۸
هم قافیه با باران

شب آن شب، عشق پرمیزد میانِ کوچه بازارم
تو را در کوچه می‌دیدم که پا در کوچه بگذارم!

به یادم هست باران شد تو این را هم نفهمیدی
و من آرام رفتم تا ، برایت چتر بردارم

تو‌می‌لرزیدی و دستم ، چه عاجز می‌شدم وقتی
تورا می‌خواست بنویسد، بروی صفحه، خودکارم

میانِ خویش گم بودی، میانِ عشق و دلتنگی
گمانم صبح فهمیدی که من آن‌سوی دیوارم

هوا تاریک‌تر میشد، تو زیرِ ماه می‌خواندی
«مرا عهدی‌ست با جانان که تا جان در بدن دارم...»

چه شد در من؟! نمیدانم فقط دیدم پریشانم
فقط یک لحظه فهمیدم که خیلی دوستت دارم

از آن پس هرشب این کوچه طنینِ عشق را دارد
تو آن‌سو شعـر می‌خوانی، من این‌سو از تو سرشـارم

سحـر از راه می‌آید تو در خورشید می‌گنجی
و من هرروز مجبورم، زمان را بی‌تو بشمارم

شبانگاهان که برگردی به‌سویت بازمی‌گردم
اگرچه گفته‌ام هرشب، که این هست آخـرین بارم...

نجمه زارع

۰ نظر ۱۸ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۲۸
هم قافیه با باران
خوش آن زمانه که تو صبح صادقش بودی
نگاهبان نگاه دقایقش بودی

خوش آن هوا که حضور تو را تنفس کرد
به آن دهان که تو تسبیح ناطقش بودی

 خوش آن زمین که عبور تو را به بوسه نشست
تویی که رازگشای حقایقش بودی

 خوش آن قلم که به شاگردی تو قد خم کرد
تویی که جوهره عشق خالقش بودی

 
خوشا شهادت سرخی که چشم در راهش
خوشا سلاله سبزی که لایقش بودی

 هنوز شش گل ازین باغ مانده تا نرگس
گل ششم گل پرپر شقایقش بودی

 هنوز روشنی مذهب از درخشش توست
که آفتاب پس از صبح صادقش بودی

نغمه مستشار نظامی
۰ نظر ۱۸ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۲۶
هم قافیه با باران

ای زچشمت خانه ی حیرت خراب
ای نگاهت موج در موج شراب

ای همه آیینه ها حیران تو
مسقط الراس عطش چشمان تو

هر نفس ، چشم تو در افسانه ای ست
هر نگاهت صحن حیرتخانه ای ست

سرمه میریزی که دلها خون شوند
در پی ات آیینه ها افسون شوند

ما به صحرا گرم داغت میرویم
لاله آسا با چراغت می رویم

ما ز داغ تو دلی دم کرده ایم
وز غمت زخمی فراهم کرده ایم

رفتی و آیینه تنها مانده است
وز تو تنها صورتی جا مانده است

آه ازین آیینه های بی تو کور
وای ازین تصویرهای از تو دور

بی تو تب بر شاخه تابم می دهد
تشنگی از کوزه آبم می دهد

ای مریدان ! این گل گیسوی کیست
من سرم بر حسرت زانوی کیست

حلقه ی آیینه افشانی ست این
داغ دیدارم ، چه حیرانی ست این

بی تو من آیینه را گم میکنم
بی تو با حیرت تکلم می کنم

ای پر از الفاظ تو معنای من
بی تو می لنگد تکلم ، وای من

ای تکلم ! شعله ی طورت کجاست ؟
ای تجلی ! برق تنبورت کجاست ؟

بی تجلی شاخه ها را نور نیست
شیشه در اندیشه ی انگور نیست

بی تجلی آسمان بی حاصل است
بی تجلی آفرینش باطل است

ای گل باغ تجلی دامنت
یوسف تمثیل ما پیراهنت

ای ز باران تجلی گشته تر
در همه آیننه ها صاحب نظر

ای زچشمت چشمه ی آیینه رود
حیرت برق تو در چشم وجود

ای رسول اکرم آواز من
ناجی شعر ترنم ساز من

ای لبت از ارغوان ها تازه تر
دامنت از دشت پر آوازه تر

ای زگلزار تکلم آمده
ای بهار بیشه ای گم آمده

ای تو از دیروزهای دورمن
ساکن آبادی تنبور من

ای پر از گنجشک و برگ و باد و بید
ای پر از تصنیف گل های سپید

ای ز نقش پرده ی چین آمده
از عدم آیینه آیین آمده

ای سحر از دامن گل بر شده
زیر رگبار تجلی تر شده

ای عبارت های من پیش تو گم
معنی می در تو و لفظ تو خم

ای به حیرتخانه ها آیینه پوش
سینه ی انگور از داغ تو جوش

تو پر از عطر تغافل آمدی 
نی لبک بر دوش از گل آمدی

حیف چون برخوان تصویر آمدم
لقمه ی لفظی گلوگیر آمدم

یک زبان خواهم به نرمای حریر
تا بگوید وصف باغ شهد و شیر

یک زبان خواهم به لحن نور و رنگ
تا بروبد کوچه ی دلهای تنگ

یک زبان از آیه و از سوره پر
یک زبان از صخره و اسطوره پر

یک زبان با یک بناگوش قشنگ
که ازوغلغل کند تخمیر رنگ

یک زبان از آتش گل مشتعل
یک زبان با نبض بلبل متصل

یک زبان خواهم به اجمال سجود
تا بگوید با تو تفصیل وجود

ای زبان با من مدارا کن دمی
معنی ام را لفظ آرا کن کمی

من غریبم مثل گل در شوره زار
راهی ام مثل شقایق از بهار
 
من زلفظ اندیشگی ها خسته ام
از تکلم پیشگی ها خسته ام

این تکلم سد راهم می شود
مانع مد نگاهم می شود
 
ای تکلم دفتر مانی کجاست
بیشه گل های حیرانی کجاست

ای تکلم باز کن پای مرا
لفظ ، زخمی کرده معنای مرا

احمد عزیزی

۰ نظر ۱۸ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۲۶
هم قافیه با باران

امشب ای زیباترین رویای من
گل کن از سر شاخه لالای من

در سراب خواب من سبزینه نیست
خسته شد تصویرم و آیینه نیست

بسکه تنها سوخت در تب شعر من
سکته خواهد کرد امشب شعر من

آخر ای شب من شبیه بیشه ام
رحم کن نیلوفر بی ریشه ام

گوشوار حسرتم، گوشم بده
آه سرگردانم، آغوشم بده

زادگاه من درخت بید بود
سالها همسایه ام خورشید بود

شاپرک بودم مرا پرواز برد
هر پرم را یک نسیم ناز برد

مادر من دختر مهتاب بود
من به دنیا امدم او خواب بود

داستانها دوستانم بوده اند
قصه ها ورد زبانم بوده اند

مثل همسالان شبنم زاد خود
پر کشیدم من هم از میلاد خود

چشم وا کردم زمانم رفته بود
قایق رنگین کمانم رفته بود

پوپک من از نیستان ها گذشت
کهکشانم از بیابان ها گذشت

اینک ای شب من گیاهی خسته ام
در تب آیینه آهی خسته ام

احمد عزیزی

۰ نظر ۱۸ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۲۶
هم قافیه با باران
هم قافیه با باران