هم‌قافیه با باران

۱۱۷۸ مطلب با موضوع «اشعار آئینی» ثبت شده است

داد زد، ها! سر از این خاک کجا بردارد

کیست آیا قدمی سمت خدا بردارد؟

خیمه زد روی پدر، رو به جماعت پرسید:

یک نفر نیست که بابای مرا بردارد؟

یک نفر نیست که مردی کند و برخیزد

حجم این داغ بزرگ از دل ما بردارد؟

یک نفر نیست از این جمع، قدم بگذارد

و بیاید سر بابای مرا بردارد؟

کسی از بین شما، داغ برادر دیده ا‌ست؟

یا کسی با غم من داغ برابر دارد؟

آفتاب از نفس افتاد و جماعت رفتند

خیمه زد روی پدر، خیمه که تا بردارد 


مریم سقلاطونی

۰ نظر ۱۳ آبان ۹۳ ، ۱۷:۱۳
هم قافیه با باران

مشک تشنه، ماه تشنه، خیمه‌گاه تشنه‌تر

ماه از میان نخل‌های شرمگین گذشت

چشم‌های مست مرگ، مشک و ماه را به خواب دید

مشک سیر، ماه تشنه، خیمه‌گاه منتظر

ماه دست‌های خویش را به آب داد

چشم‌های خویش را به آفتاب

مرگ همچنان به ماه خیره مانده بود

تیری از کمان پرید

مشک مُرد و ماه تشنه جان سپرد

خیمه‌گاه، بغض کودکان خویش را به آسمان سپرد

مرگ مانده بود و ماه می‌گذشت

شط هنوز تا همیشه روسیاه می‌گذشت


سید ضیاءالدین شفیعی

۰ نظر ۱۳ آبان ۹۳ ، ۱۷:۱۲
هم قافیه با باران

از خواهش لبهای او بی تاب شد آب

 از شرم آن چشمان آبی آب شد آب

 

 وقتی که خم شد نخل‌ها یکباره دیدند

 لبخند زد مَرد و پر از مهتاب شد آب

 

 آنقدر بر بانوی دریا سجده می‌کرد 

 تا در قنوت آخرش محراب شد آب

 

 زیباترین طرح خدا بر پرده‌ها رفت

 وقتی میان دستهایش قاب شد آب

 

 یک لحظه با او بود اما تا همیشه

 از چشمهای تشنه‌اش سیراب شد آب

 

 آن تیرها، شمشیرها بارید و بارید

 توفان گرفت و گرد او گرداب شد آب

 

 تیر آمد و ... از حسرت مشکی که می‌مرد

 مرداب شد، مرداب شد، مرداب شد آب

 

 قاسم صرافان

۰ نظر ۱۳ آبان ۹۳ ، ۱۷:۱۰
هم قافیه با باران

هر که می‌داند بگوید، من نمی‌دانم چه شد

مست بودم مست، پیراهن نمی‌دانم چه شد 


من فقط یادم می‌آید گفت: وقت رفتن است

دیگر از آنجا به بعد اصلاً نمی‌دانم چه شد 


روبه روی خود نمی‌دیدم به جز آغوش دوست

در میان دشمنان، دشمن نمی‌دانم چه شد 


سنگ باران بود و من یکسر رجز بودم رجز

ناله از من دور شد، شیون نمی‌دانم چه شد 


من نمی‌دانم چه می‌گویید، شاید بر تنم

از خجالت آب شد جوشن، نمی‌دانم چه شد 


مرده بودم، بانگ هل من ناصرش اعجاز کرد

ناگهان برخواستم، مردن نمی‌دانم چه شد 


پا به پای او سرم بر نیزه شد از اشتیاق

دست و پا گم کرده بودم، تن نمی‌دانم چه شد 


ناگهان خاکستری شد روزگار آسمان

در تنور آن چهره روشن نمی‌دانم چه شد 

*** 

وصف معراج جنونش کار شاعر نیست، نیست 

از خودش باید بپرسی، من نمی‌دانم چه شد


سید حمیدرضا برقعی

۰ نظر ۱۳ آبان ۹۳ ، ۱۷:۰۸
هم قافیه با باران

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد

ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد


در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد

شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد


احساس کرد از همه عالم جدا شده ست

در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده ست


در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت

وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت


وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت

مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت


«باز این چه شورش است که در جان واژه هاست

شاعر شکست خورده ی طوفان واژه هاست»


می رفت سمت روضه ی یک شاه کم سپاه

آیینه ای ز فرط عطش می کشید آه


انبوه ابر نیزه و شمشیر بود و ماه...

شاعر رسیده بود به گودال قتلگاه


فریاد زد که چشم مرا پر ستاره کن!

«مادر بیا به حال حسینت نظاره کن»


بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت

دستی ز غیب ، قافیه را کربلا گذاشت


یک بیت بعد واژه ی لب تشنه را گذاشت

تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت


حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند

دارد غروب «فرشچیان» گریه می کند


با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید

بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید


او را چنان فدای خدا بی ریا کشید

بر پیکرش به جان کفن بوریا کشید


در خون کشید قافیه ها را حروف را

از بس که گریه کرد تمام لهوف را


اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت

بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت


این بند را جدای همه روی نیزه ساخت

«خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت


بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود»

او کهکشان روشن هفده ستاره بود


خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن...

پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن...


خون را میان معرکه حس کرد و بعد از آن...

شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن...


در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ کس

شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...


سید حمید رضا برقعی

۱ نظر ۱۳ آبان ۹۳ ، ۱۷:۰۰
هم قافیه با باران

تا زنده ایم مجلس روضه پناه ماست

آب و هوای عشق، همین اشک و آه ماست

غرق غمیم و عاشق ماه محرمیم

ای تشنه کام! ماه عزای تو ماه ماست

روی کتیبه نام «محبان فاطمه» است

این پرچم کبود تمام گواه ماست

مارو سپیدِ خادمی ِ هیات توایم

روشن ترین لباس، لباس سیاه ماست

حر نیستیم اگر ولی از حر شنیده ایم

لطف حسین بیشتر از اشتباه ماست

از آب هم مضایقه کردند کوفیان

اما ملال نیست! عطش خیمه گاه ماست 

تا آخرین نفس به ولای تو زنده ایم

عطر هزار لاله میان سپاه ماست

هرصبح ِ جمعه ناحیه ها ندبه می کنند:

می آید آنکه منتقم و دادخواه ماست 


زهرا بشری موحد

۰ نظر ۱۳ آبان ۹۳ ، ۱۶:۵۷
هم قافیه با باران

سخت است وقتی روضه وصف دختری باشد

حالا تصور کن به دستش هم، سری باشد


حالا تصور کن که آن سر، ماهِ خون رنگی

در هاله‌ای از گیسویی خاکستری باشد


دختر دلش پر می‌کشد، بابا که می‌آید،

موهای شانه کرده‌اش در معجری باشد


ای کاش می‌شد بر تنش پیراهنی زیبا ...

یا لااقل پیراهن سالم‌تری باشد


سخت است هم شیرین زبان‌ باشی و هم فکرت

پیش عموی تشنه‌ی آب آوری باشد


با آن‌همه چشم انتظاری باورش سخت است

سهمت از آغوش پدر تنها سری باشد


شلاق را گاهی تحمل می‌کند شانه

اما نه وقتی شانه‌های لاغری باشد


اما نه وقتی تازیانه دست ده نامرد

دور و برِ گم گشته‌ی بی‌یاوری باشد


خواهرتر از او کیست؟ او که، هر که آب آورد،

چشمش به دنبال علی اصغری باشد


وای از دل زینب که باید روز و شب انگار

در پیش چشمش روضه‌های مادری باشد



وای از دل زینب که باید روضه‌اش امشب

«بابا ! مرا این بار با خود می‌بری؟» باشد


بابا ! مرا با خود ببر ، می‌ترسم آن بدمست

در فکر مهمانی و تشت دیگری باشد


باید بیایم با تو، در برگشت می‌ترسم 

در راه خار و سنگ‌های بدتری باشد


باید بیایم با تو، آخر خسته شد عمه

شاید برای او شب راحت تری باشد؟


قاسم صرافان

۰ نظر ۱۳ آبان ۹۳ ، ۱۶:۵۵
هم قافیه با باران

روزی که بـاغ عشــق پُراز التهــاب شـد

آن روز محشری شد و یوم الحساب شد


هُـرم عطش شـرر بـه گلستــان وحی زد

نبض زمیـن دچـار غـم و اضطراب شد


دریـا دلی که بـود علمـــدار معــرفت

سقّــا بـرای اهـل حــرم انتخاب شـد


مثل نسیــم از دل صحــرا عبــور کــرد

یک دشت لاله خیـز پر از عطر ناب شد


وقتی به یـاد لعـل لب غنچــه هـا فتــاد

دریـا دلی رسیـد بـه دریــا وآب شد


نـاگـاه ازشــرار غـم آن امیــر عشــق

"مـرغ هـوا و مـاهی دریـا کباب شد"*


وقتی که دست او چو علـم برزمیـن فتاد

گوئی که در زمیـن و زمـان انقلاب شد


یکباره آب مشک ز تیری به خـاک ریخت

دشتی ز اشک حســرت او پُر گلاب شد


از لحظــۀ فتــادن او بـر زمیــن، زمــان

یک لحظه ایستاد و سپس در شتاب شد


خورشید چون رسید به بالین مـاه خویش

یکبـاره آسمــان به ســر او خراب شد


دیگـر خبـر ز سـاقی لب تشنـه گـان نبود

دریـا به پیش دیــدۀ گلها سراب شد


گرآسمـان عشـق «وفـائی» منـّور است

مـاهی در آسمـان ادب آفتــاب شــد



۰ نظر ۱۳ آبان ۹۳ ، ۱۶:۵۴
هم قافیه با باران

ما بعد از آنکه بر غم تو مبتلا شدیم

بــا راه بنده گـی خـدا آشــنا شدیم 

هرکس وسیله داشت برای هدایتش 

ما با نســیم روضـهء تو با خــدا شدیم 

وقتی که جاه ومال وهوس راهمان گرفت 

با رمز یاحسین ز شیطان جدا شدیم 

ذکر حسین اشرف اذکار عالم است 

گفتیــم و همـدم همهء انبیــا شدیم 

مسکین و مستکین و فقیر آمدیم و بعد 

با کیمیـای مهر شمــا پر بها شدیم 

اشکی چکید و آتش دوزخ فرو نشست 

تأثیـر گریـه است اگـر بـا حیــا شدیم 

ما را خدا برای غمت برگزیده است 

با دست مادرت ز بقیّه سوا شدیم 

شبهای جمعه مادرتان روضه خوان ماست 

با ناله های دل شکنش هم نوا شدیم 

شبهای جمعه هیئت ما مثل کربلاست 

با یک سلام ، راهی کرب و بلا شدیم


مصطفی هاشمی نسب

۰ نظر ۱۳ آبان ۹۳ ، ۱۶:۵۳
هم قافیه با باران

حرمتش را، خیمه اش را، لشکرش را...بگذریم

کینه ی شمشیر زن ها اکبرش را...بگذریم


قاسمش را ضربه ها هم قامت عباس کرد

تیر بی رحمی گلوی اصغرش را...بگذریم


گوشه گودال بود و سایه ای نزدیک شد

روبرویش ایستاد و خنجرش را...بگذریم


عرش می لرزید حتی اعتنایی هم نکرد

گر چه از هر سو صدای مادرش را... بگذریم


چشمشان پیراهن صدپاره ی او را گرفت

چشم مردی هم گرفت انگشترش را...بگذریم


تا بیامیزند با هم استخوان و خون و خاک

اسبها را تاختند و پیکرش را...بگذریم


باز آتش کار خود را کرد و صحرا تار شد

ناله های دخترانش خواهرش را...بگذریم


کاروان آماده ی فریاد بود و ناگهان

روبروی محمل خواهر سرش را...بگذریم


بگذریم از کوفه و از شام، اما آنچه شد

می سپارم دست قلبم باورش را، بگذریم


عاقبت کنج خرابه، نیمه شب، دختر که دید-

چشم و ابروی پر از خاکسترش را...بگذریم


شاعرت انگشتهایش داغ شد، از تو نوشت

این غزل باروت بود و دفترش را...بگذریم


حسن اسحاقی

۰ نظر ۱۳ آبان ۹۳ ، ۱۶:۵۰
هم قافیه با باران

برداشت به نام علی اول قدمش را

در چهره نهان کرد زوایای غمش را

امروز قسم خورده که با آب بیاید

از خاطر خود می برد آیا قسمش را؟

راهی شد و با یک دل دریایی و آرام

برداشت بلافاصله مشک و علمش را

این جاده عشق است و پشیمان شدنی نیست

ماهی که خریده ست به جان پیچ و خمش را

«لب تشنگی آموز اگر طالب فیضی

هرگز نخورد آب» کسی که حرمش را

لب تشنه و دلخسته و بی تاب ببیند

چون زنده کند خاطره صبحدمش را

عالم شده یک عمر نمک گیر اباالفضل

انداخته تا سفره جود و کرمش را

حیف است که بر خلق زمین حکم براند

در عرش برافراشته ساقی علمش را

من سخت خمارم، سر ساقی به سلامت

باید که ببخشد به من او بیش و کمش را

این شاعر دلخسته چه دارد بنویسد

باید به خود او بسپارد قلمش را

این با خود ساقی¬ست که تصمیم بگیرد

تا پله چندم ببرد محتشمش را

ساقی شده تا جام مرا پر کند از می

یارب تو بگو دوری از آن میکده تا کی؟

احمد علوی

۰ نظر ۱۳ آبان ۹۳ ، ۱۶:۴۹
هم قافیه با باران

خورشید نگاهش به جمال قمر افتاد

راز قمر هاشمی از پرده در افتاد

وقتی که به چشمان اباالفضل نظر کرد

انگار نگاهش به نگاه پدر افتاد

در بدرقه¬اش خواست بگوید که برادر

اما سخن عشق به وقتی دگر افتاد

ماهیست درخشنده که بر منبر نی¬هاست

سرویست جوانمرد که بی دست و سر افتاد

لشکر همه دیدند که یک شیر خروشان

مانند کبوتر شد و بی بال و پر افتاد

دیدند که یکروز پس از رجعت سرخت

گیسوی تو در دست نسیم سحر افتاد

این زمزمه را از لب مختار شنیدند

« با آل علی هر که در افتاد ور افتاد »

کوتاه سخن این که بلند است مقامت

ای تشنه لبان تشنه¬ی یک جرعه مرامت


احمد علوی

۰ نظر ۱۳ آبان ۹۳ ، ۱۶:۴۸
هم قافیه با باران
عاشق اگر شدم، اثر چشم های توست
 اصلاً تمام زیرِ سرِ چشم های توست

 دلهایِ سنگ را به نگاهی طلا کنی
 این کیمیاگری هنر چشم های توست

 باید غزل، قلم به دواتِ عسل زند
 حالا که صحبت شکر چشم های توست

 بعد از ابوتراب، تمام حجاز و شام
 مبهوت جرأتِ جگر چشم های توست

 کال و رسیده! گندم ری را خریده ای
 این خصلتِ بخر- ببر چشم های توست

 آیا بهشت می بری ام یا نمی بری!؟
 محشر خدا پیِ نظر چشم های توست

 با کاروان گریه سرانجام می رسم
 راه بهشت از گذر چشم های توست

 تا «إن یکاد» صبح و شبِ زینب تو هست
 بال فرشته ها سپر چشم های توست

 خرده گرفته اند که اغراق می کنم!!!
 تیر سه شعبه در به در چشم های توست

 این جا مدینه نیست، به فکر نقاب باش
 مُشتی حسود دور و بر چشم های توست

 بالای نیزه گریه ی شرمندگی فقط
 از روضه هایِ معتبر چشم های توست

 لعنت به حرمله؛ که به دنبال نیزه ها
سایه به سایه همسفر چشم های توست

وحید قاسمی
۰ نظر ۱۳ آبان ۹۳ ، ۱۶:۴۶
هم قافیه با باران

ماه ، در کسوت سقا به میان آمده است

رود برخواست ، که موسی به میان آمده است

رود ، از بس که شعف داشت تلاطم می کرد

رود ، با خاک کفِ پاش تیمم می کرد

ماه افتاده در آئینه ز تصویر بگو

مشک لبریز شد از علقمه، تکبیر بگو

ماه اگر چه همه ی علقمه را پیموده

غرقه گشته ست و نگشته ست به آب آلوده

رود را تا به ابد ، تشنه ی مهتاب گذاشت

داغ لبهای خودش را به دل آب گذاشت

لب اگر تر کند از چشمه ی دریا عباس

چه جوابی بدهد ام بنین را عباس ؟

دیگر این مشک نه مشک است که میخانه ی اوست

چشم امید رباب است که بر شانه ی اوست

دستش افتاده ولی ، راه دگر پیدا کرد

کوه غیرت ، گره کار به دندان وا کرد

می توانست به آنی همه را سنگ کند

نشد آنگونه که می خواست دلش ، جنگ کند

چه بگویم که چه شد ؟ یا که چه برسر آمد ؟

ناگهان رایحه ی چادر مادر آمد

پسرم ، دست مریزاد قیامت کردی

تا نفس داشتی از عشق ، حمایت کردی

آسمان ها همه یکپارچه بارانیِ توست

من بمیرم ، عرق شرم به پیشانی توست

مشک خالی شده برخیز که تا برگردیم

اتفاقی است که افتاده بیا برگردیم

آه ! برخیز که گهواره به غارت نرود

دختر فاتح خیبر به اسارت نرود...


سیدحمیدرضابرقعی

۰ نظر ۱۳ آبان ۹۳ ، ۱۶:۴۵
هم قافیه با باران

ظاهراً در یکی از نسخه های دیوان حافظ مربوط به اواخر قرن نهم و همچنین نسخه عثمانی (با اندکی تفاوت) غزلی وجود دارد که در اکثر نسخه های بعدی وجود ندارد؛ این غزل چنین است:


تا جمالـت عاشقـان را زد به وصـل خـود صــلا

جـان و دل افـتـاده‌اند از زلـف و خـالـت در بــلا


آنچه حال عاشقان از دست هجرت می‌کشد

کس نـدیـده در جهـان جـز کـشـتـگـان کـربـلا


تُـرک ما گر می کند مستی و رندی در جهان

تَـرک مـسـتـوری و رنـدی کـرد بـایـــــــــد اولا


بـزم عیـش و مـوسـم شـادی و هنـگام طرب

پـنـج روز ایـام عـشـرت را غنـیـمـت دان هـلا


حافـظـا گـر پای‌بـوس شاه دستـت می‌دهـد

یافـتـی در هـر دو عالـم رتـبـت و عـزّ و عــلا


حافظ شیرازی

۰ نظر ۱۳ آبان ۹۳ ، ۱۶:۴۴
هم قافیه با باران

چنان اسفند می سوزد به صحرا ریگ ها فردا

چه خواهد شد مگر در سرزمین کربلا فردا

تمام دشت را زینب به خون آغشته می بیند

مگر باران خون می بارد از عرش خدا فردا

برادر! دل گواهی می دهد امشب شب قدر است

اگر امشب شب قدر است، قرآن ها چرا فردا...

همه در جامۀ احرام دست از خویشتن شستند

شگفتا عید قربان است گویا در منا فردا... 

ببین شش ماه ات بی تاب در گهواره می گرید

علی از تشنگی جان می دهد امروز یا فردا

ببوسم کاش دست و پای اکبر را و قاسم را

همانانی که می افتند زیر دست و پا فردا

برادر! وقت جان افشانی عباس نزدیک است

قیامت می شود وقتی بگوید یا اخا فردا

برادر! خوب می خواهم ببینم روی ماهت را

هراسانم که نشناسم تو را بر نیزه ها فردا

به مادر گفته بودم تا قیامت با تو می مانم

تمام هستی من، می روی بی من کجا فردا؟


 میلاد عرفان پور

۰ نظر ۱۳ آبان ۹۳ ، ۱۶:۴۲
هم قافیه با باران

پس زجا ن بر خواهر استقبال کرد 

تا رخش بوسد الف را دال کرد


همچو جان خود در آغوشش کشید 

این سخن آهسته در گوشش کشید


کـای عنـا نگیـر من آیا زینبـی 

یا کـه آه درد منـدان در شبی


پیش پـای شـوق زنجیـری مکن 

راه عشق است این عنانگیری مکن


با تو هستم جـا ن خواهـر همسفـر 

تو به پا این راه کوبی من به سر


خانه سوزان را تو صاحبخانه باش 

با زنان در همرهی مردانه باش


جان خواهر در غمم زاری مکن 

با صدا بهـرم عـزاداری مکن


معجر از سر پرده از رخ وا مکن 

آفتاب و مـا ه را رسـوا مکـن


هست بـر من نـاگوار و ناپسنـد 

از تو زینب گر صدا گردد بلند


هر چه باشد تو علی را دختری 

ماده شیرا کی کم از شیر نری


با زبان زینبـی شـاه آنچه گفت 

با حسینی گوش زینب می شنفت


با حسینی لب هر آنچ او گفت راز 

شه به گـوش زینبی بشنید باز


گوش عشق آری زبان خواهد زعشق 

فهم عشق آری بیان خواهد زعشق


با زبا ن د یگر ایـن آواز نیست 

گوش دیگر محرم این راز نیست


ای سخنگو لحظه ای خاموش باش 

ای زبا ن از پا ی تا سر گوش باش


تا ببینم از سر صدق و صواب 

شاه را زینب چه می گوید جواب


گفت زینب در جواب آن شاه را 

کای فروزان کرده مهر و ماه را 


عشق را از یک مشیمه زاده ایم 

لب به یک پستا ن غم بنهاده ایم


تربیت بوده است بر یک دوشمان 

پرورش در جیب یک آغوشمان


تا کنیم این راه را مستـانه طی 

هر دو از یک جام خوردستیم می


هر دو در انجام طاعت کاملیم 

هر یکی امر دگر را حـا ملیم


تو شهادت جستی ای سبط رسول 

من اسیری را به جان کردم قبول 


عمان سامانی

۰ نظر ۱۳ آبان ۹۳ ، ۱۶:۴۱
هم قافیه با باران

ظهر عاشورا شد و یک دشت حرمان ماند و او

پیکر هفتاد و دو سرو خرامان ماند و او

با سر آن سروها می‌خواست بنماید وداع

دست‌های خالی حسرت به دامان ماند و او

قتلگاه از جوش و خون، گرداب حایل گشته بود

گریه‌ی توفانی در سینه پنهان ماند و او

تا علی‌وار آن مصیبت را کند اظهار درد

یک سر شوریده در چاه گریبان ماند و او

گر چه طولانی‌تر از یک قرن بود آن نیم‌روز

روز، آخر شب شد و شام غریبان ماند و او

خیمه‌ها، خاتونی از او داغ‌پرورتر نداشت

یک صدف آغوش و یک خیل پریشان ماند و او

گشت تا فریاد بربندید محمل‌ها بلند

کاروان در کاروان، کوچ اسیران ماند و او

تا کند آن کوچ را تقریر با طومار سرخ

پای تاول‌خسته را خار بیابان ماند و او

خطّ پایان، خطبه‌ی خونین زینب بود و شام

داستان راستان را اوج پایان ماند و او

خطبه‌ای خونین‌تر از این کی دگر گردد ادا؟

کربلا! ای کربلا! ای کربلا! ای کربلا! 


کیومرث عباسی قصری

۰ نظر ۱۳ آبان ۹۳ ، ۱۶:۳۹
هم قافیه با باران

نخستین کس که در مدح تو شعری گفت آدم بود 

شروع عشق و آغاز غزل، شاید همان دم بود

نخستین اتّفاق تلخ‌تر از تلخ در تاریخ 

 که پشت عرش را خم کرد، یک ظهر محرّم بود

فتاد از پا کنار رود در آن ظهر دردآلود 

 کسی که عطر نامش، آبروی آب زمزم بود

دلش می‌خواست می‌شد آب شد از شرم، امّا حیف 

دلش می‌خواست صد جان داشت امّا باز هم کم بود

مدینه نه که دیگر مکّه حتّی جای امنی نیست 

 تمام کربلا و کوفه، غرق ابن‌ملجم بود

اگر در کربلا توفان نمی‌شد کس نمی‌فهمید 

چرا یک عمر پشت ذوالفقار مرتضی خم بود


علیرضا قزوه

۰ نظر ۱۳ آبان ۹۳ ، ۱۶:۳۸
هم قافیه با باران

لحظه ی وصل رسیده ست خدا رحم کند

 نفس روضه بریده ست خدا رحم کند


تویی آن شاپرکِ ناز که بین راهت

دشمنت تار ، تنیده ست خدا رحم کند


ادب و رحم و جوانمردی و اینگونه صفات

دور از این قومِ دریده ست خدا رحم کند


وسط خطبه ی تو کاش دگر هو نکشند

رنگ عباس پریده ست خدا رحم کند


مادرش داد علی را ببری آب دهی

حرمله نقشه کشیده ست خدا رحم کند


از همین لحظه که هنگام خداحافظی است

قامت عمه خمیده ست خدا رحم کند


از تو آقا چه بگویم که نرنجد مادر

صحبت از رٱس بریده ست خدا رحم کند


کاظم بهمنی

۰ نظر ۱۱ آبان ۹۳ ، ۲۲:۵۲
هم قافیه با باران
هم قافیه با باران