هم‌قافیه با باران

۱۱۷۸ مطلب با موضوع «اشعار آئینی» ثبت شده است

در جوانی بی حسین احساس پیری می کنم

بگذر از پیری که احساس حقیری می کنم

دولتِ عشقش بنازم با لباس نوکری

در سفارت خانه ی دل ها سفیری می کنم

من فقیر اهل بیتم لیک کَشکولم پُر است

فخر بر تاجِ شهان با این فقیری می کنم

گفت زاهد: از چه رو بر سینه محکم می زنی؟

گفتم از آئینه ی دل گَردگیری می کنم

من اسیر رشته ی زلف حسینم، مدعی

ناز بر آزادگان با این اسیری می کنم

گر امیرالعاشقین این عشق را امضاء کند

می روم عرش و ملائک را امیری می کنم

در حرم ناخوانده رفتم حضرت معشوق گفت

خود بیا، بی خود بیا مهمان پذیری می کنم


ولی الله کلامی زنجانی

۰ نظر ۱۱ آبان ۹۳ ، ۲۲:۴۹
هم قافیه با باران

به خودش آمد و فهمید که چشمش تر بود

دو قدم مانده به بالای سر اکبر بود


تازه فهمید چه روزی به سرش آمده است

یا که بهتر چه به روز پسرش آمده است


پسر دسته گلش را چو گل پرپر دید

هر طرف را که نظر کرد علی اکبر دید


مثل مه پاره ی افتاده به خاک است تنش

در هم آمیخته خون و بدن و پیرهنش


نه توانست بغل گیرد و نه بوسه زند

نه توانست بماند نه از او دل بکند


زخم قلب پدر از جسم پسر بدتر بود

اربا اربا دل بابای علی اکبر بود


دشت مانده است وسواری که زمین گیر شده

تن صدچاک پسر دیده ،پدر پیر شده


ناله اش بین کف و هلهله ها گم شده بود

گریه اش مایه ی خندیدن مردم شده بود


ارتفاع بدنش تا به زمین کم شده بود

همه گفتند رکوع است ز بس خم شده بود


پسری مانده به خاک و پدری می نگرد

مانده حیران که چگونه بدنش را ببرد


چون که این چاک ترین جسم میان شهداست

مدد از کل جوانان بنی هاشم خواست


خوب شد بار دگر بوسه بر آن لب نگذاشت

ور نه می مرد از آن بوسه....که زینب نگذاشت


نوید اسماعیل زاده 

۰ نظر ۱۱ آبان ۹۳ ، ۲۲:۴۸
هم قافیه با باران

چقَدَر خوب که غارتگر ِ دلها شده‌ای

حیدری زاده، پسر خوانده‌ی زهراشده‌ای


حضرتِ ماه که خورشید پناهنده یِ توست

کاشف الکَربِ ولی الَهِ عُظما شده‌ای


قمر ِهاشمیان، سَروِ ِکَلابی هایی

اَلحق عباس، سزاوار ِ تماشا شده‌ای


ضرباتی که به صِفّین زدی محشر کرد

الگوی مشق ِ نبردِ نَخَعی ها شده‌ای


حافظ عصمتِ ناموس ِخدایت کردند

همه ی دلخوشیِ زینبِ کبریشده‌ای


کمترین معجزه ی چشم ِ تو سلمان سازی ست

حیفِ تو نیست بگوئیم مسیحا شده‌ای؟!


دست بر قبضه مَبَر جنگ به تأخیر افتد

مشک کافی ست که تو حضرت سقّا شده‌ای


لشکر از هیبتِ عباسیِ تو ریخت به هم

دل به دریا زده و حسرتِ دریا شده‌ای


روی قولِ تو رقیه چه حسابی وا کرد

ذکر ِ آرامش ِ اصغر شبِ‌ لالا شده ای


زخم ِ شرمندگی اهلِ حرم با تو چه کرد

که زمینگیر ترین ساقیِ دنیا شده‌ای


هیچ کس فکر نمیکرد زمینت بزنند

بَد زمین خورده ولی بر سر ِ نِی پا شده‌ای


چقدر کم شده‌ای! حجم ِ تنت را بُردند

زیر ِ پا سخت در این معرکه پیدا شده‌ای


ای گُل ِ اُمِّ بنین این چه شکوفا شدنی ست؟!

علقمه گُل شده از بسکه ز هم وا شده‌ای


حرمله چَشم ِ تو را از حَدَقه بیرون ریخت

خار ِ چَشم ِ همه ی تنگ نظرها شده‌ای


شیر شد ریخت سر ِشانه سرت را ز عمود

دید وقتی که تو بی دستی و تنها شده‌ای


آب گشتی و نشد تا به حصیرت ببرند

ای که در کوچکیِ ‌قبر معمّا شده‌ای


علیرضا شریف

۰ نظر ۱۱ آبان ۹۳ ، ۲۲:۴۵
هم قافیه با باران

ای من فدای اکبر و عباس و اصغرت 

این شور و شوق چیست که افتاده در سرت؟ 


با این شتاب سوی کجا می‌روی؟ مرو! 

قدری بمان حسین! تو را جان مادرت 


بعد از تو خاک بر سر این خاک بی‌وفا 

جانم! چگونه تاب بیارم که پیکرت... 


این کربلاست؟ یا که حرایی دوباره است؟! 

پیغمبری! که معجزه‌ات خون حنجرت 


تنها نه من که هر که تو را دیده بی‌دل است 

دیدم که نی، نوا شده از صوت دلبرت 


عشقت تمام قاعده‌ها را بهم زده است 

وقتی که شاه می‌شود از عشق، نوکرت 


خورشیدِ ماهتابی و ماه از تو روسفید 

خورشید، روسیاه شد از ماهِ منظرت 


تو آبروی آبی و آب از تو شرمسار 

تعظیم کرده اشک اگر در برابرت 


تورات سرخ! حضرت انجیل! هل اتی! 

عالم معطّر است از آیات پرپرت 


رضا احسان‌پور

۰ نظر ۱۱ آبان ۹۳ ، ۲۲:۴۳
هم قافیه با باران
جواب رد دادی، خاندان مادری ات را
که آشکار کنی غیرت برادری ات را

عمو تو باشی و اهل حرم جواب نگیرند؟
فرات منتظر است اقتدار حیدری ات را

کسی ندید... که یک لحظه هم بروز ندادی
در آن شکوه عقابی، دل کبوتری ات را

اگر چه کینه ی آن قوم،خون پاک تو را ریخت
زبان گشود عرب، قصه ی دلاوری ات را

چنان حسین زپاکان هاشمی است نژادت
اگر قبول نکردی دمی برابری ات را

تو ماه،ماه بنی هاشمی که دختر خورشید
همان نخست، پذیرفته بود مادری ات را

مهدى فرجى
۰ نظر ۱۱ آبان ۹۳ ، ۲۲:۴۱
هم قافیه با باران

رحمی قرار نیست که بر پیکرش کنند

پس تیغ میکِشند که زخمی ترش کنند

 

از آب هم مضایغه کردند آمدند

سیراب از سرابِ دم ِ خنجرش کنند

 

هِی میزدند و باز نفس میکِشد حسین

راهی نمانده است مگر بی سرش کنند 

 

گفت این خداست پیش من از او حیا کنید

مقتل شلوغ بود و نشد باورش کنند

 

خنجر اثرنکرد به حنجر قرار شد

مقتولِ یک جسارت زجر آورش کنند

 

با کینه سنگ بر دل آئینه اش زدند

تا که هزار تکه علی اکبرش کنند

 

وقتی به پاره پیروهنش چشم داشتند

امکان نداشت رحم به انگشترش کنند


مصطفی متولی

۰ نظر ۱۱ آبان ۹۳ ، ۲۲:۴۰
هم قافیه با باران

مرگ و مشک و ماه

مشک تشنه

ماه تشنه

خیمه‌گاه تشنه‌تر

ماه از میان نخل‌های شرمگین گذشت. 

چشم‌های مستِ مرگ

مشک و ماه را به آب داد

چشم‌های خویش را به آفتاب

مرگ

همچنان به مشک خیره مانده بود

تیری از کمان پرید

مشک مُرد و 

ماه تشنه جان سپرد

خیمه‌گاه، بغض کودکان خویش را

به آسمان سپرد. 


مرگ مانده بود و 

ماه می‌گذشت

شط 

ـ هنوز تا همیشه ـ 

رو سیاه می‌گذشت


سید ضیاءالدین شفیعی

۰ نظر ۱۱ آبان ۹۳ ، ۲۲:۳۶
هم قافیه با باران

پس زجان بر خواهر استقبال کرد 

تا رخش بوسد الف را دال کرد


همچو جان خود در آغوشش کشید 

این سخن آهسته در گوشش کشید


کـای عنـان گیـر من آیا زینبـی 

یا کـه آه درد منـدان در شبی


پیش پـای شـوق زنجیـری مکن 

راه عشق است این عنانگیری مکن


با تو هستم جـا ن خواهـر همسفـر 

تو به پا این راه کوبی من به سر


 خانه سوزان را تو صاحبخانه باش 

با زنان در همرهی مردانه باش


 جان خواهر در غمم زاری مکن 

با صدا بهـرم عـزاداری مکن


معجر از سر پرده از رخ وا مکن 

آفتاب و مـا ه را رسـوا مکـن


 هست بـر من نـاگوار و ناپسنـد 

از تو زینب گر صدا گردد بلند


هر چه باشد تو علی را دختری 

ماده شیرا کی کم از شیر نری


با زبان زینبـی شـاه آنچه گفت 

با حسینی گوش زینب می شنفت


با حسینی لب هر آنچ او گفت راز 

شه به گـوش زینبی بشنید باز


گوش عشق آری زبان خواهد زعشق 

فهم عشق آری بیان خواهد زعشق


با زبا ن د یگر ایـن آواز نیست 

گوش دیگر محرم این راز نیست


ای سخنگو لحظه ای خاموش باش 

ای زبا ن از پا ی تا سر گوش باش


تا ببینم از سر صدق و صواب 

شاه را زینب چه می گوید جواب


گفت زینب در جواب آن شاه را 

کای فروزان کرده مهر و ماه را 


عشق را از یک مشیمه زاده ایم 

لب به یک پستا ن غم بنهاده ایم


 تربیت بوده است بر یک دوشمان 

پرورش در جیب یک آغوشمان


 تا کنیم این راه را مستـانه طی 

هر دو از یک جام خوردستیم می


 هر دو در انجام طاعت کاملیم 

هر یکی امر دگر را حـا ملیم


 تو شهادت جستی ای سبط رسول 

من اسیری را به جان کردم قبول 


عمان سامانی

۰ نظر ۰۸ آبان ۹۳ ، ۲۱:۴۷
هم قافیه با باران
کوتاه کن کلام... بماند بقیّه‌اش
مرده است احترام... بماند بقیّه‌اش

از تیرهای حرمله یک تیر مانده بود
آن هم نشد حرام... بماند بقیّه‌اش

هر کس که زخمی از علی و ذوالفقار داشت
آمد به انتقام... بماند بقیّه‌اش

شمشیرها تمام شد و نیزه‌ها تمام
شد سنگ ها تمام... بماند بقیّه‌اش

گویا هنوز باور زینب نمی‌شود
بر سینۀ امام...؟ بماند بقیّه‎اش

پیراهنی که فاطمه با گریه دوخته
در بین ازدحام... بماند بقیّه‌اش

راحت شد از حسین همین که خیالشان
شد نوبت خیام....بماند بقیّه‌اش

رو کرد در مدینه که یا ایّها الرّسول
یافاطمه! سلام... بماند بقیّه‌اش

از قتلگاه آمده شمر و ز دامنش
خون علی الدّوام... بماند بقیّه‌اش

سر رفت آه، بعد هم انگشت رفت، کاش
از پیکر امام بماند بقیّه‌اش

بر خاک خفته‌ای و مرا می برد عدو
من می روم به شام... بماند بقیّه‌اش

دلواپسم برای سرت روی نیزه‌ها
از سنگ پشت بام... بماند بقیّه‌اش

دلواپسی برای من و بهر دخترت
در مجلس حرام... بماند بقیّه‌اش

حالا قرار هست کجاها رود سرش؟
از کوفه تا به شام... بماند بقیّه‎اش

تنها اشاره‌ای کنم و رد شوم از آن
از روی پشت بام ... بماند بقیّه‌اش

قصّه به "سر" رسید و تازه شروع شد
شعرم نشد تمام... بماند بقیّه‌اش

محمد رسولی
۰ نظر ۰۶ آبان ۹۳ ، ۲۰:۵۱
هم قافیه با باران

ورود به کربلا، زبان حال خانم زینب کبری س:


ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮐﻪ ﺁﻣﺪیم ﻏﻢ ﻭ ﻏﺼﻪ ﭘﺎ ﮔﺮﻓﺖ

ﺩﻟﺸﻮﺭﻩ ﺍﯼ ﻋﺠﯿﺐ ﻭﺟﻮﺩ ﻣﺮﺍ ﮔﺮﻓﺖ


ﺣﺲ ﻏﻢ ﺟﺪﺍﯾﯽ ﺍﯾﻦ ﺩﺷﺖ ﻻ‌ﻟﻪ ﺧﯿﺰ

ﺑﺎﻝ ﻭ ﭘﺮﻡ ﺟﺪﺍ، ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺟﺪﺍ ﮔﺮﻓﺖ


ﻓﺎﻟﯽ ﺯﺩﻡ ﺑﻪ ﻣﺼﺤﻒ ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ ﺍﺕ ﺣﺴﯿﻦ

ﺁﯾﺎﺕ ﻏﺮﺑﺖ ﺗﻮ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﻓﺮﺍ ﮔﺮﻓﺖ


ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﺴﯿﻨﯿﻪ ﮐﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﻋﺮﺵ ﮐﺒﺮﯾﺎﺳﺖ

ﺣﻖ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺯ قﺎﻓﻠﻪ ﺍﻧﺒﯿﺎﺀ ﮔﺮﻓﺖ


ﺑﯿﻦ ﺧﯿﺎﻡ ﺧﯿﻤﻪ ﻋﺒﺎﺱ ﺩﯾﺪﻧﯽ ﺍﺳﺖ

ﺷﮑﺮ ﺧﺪﺍ ﺭﮐﺎﺏ ﻣﺮﺍ ﺁﺷﻨﺎ ﮔﺮﻓﺖ


ﺗﺎ ﻭﻗﺖ ﻫﺴﺖ ﺣﻠﻘﻪ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮﯼ ﺩﺭ ﺁﺭ

ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺳﺎﺭﺑﺎﻥ ﺩﻝ ﺯﯾﻨﺐ ﻋﺰﺍ ﮔﺮﻓﺖ


ﻭﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﻝ ﺭﺑﺎﺏ ﮐﻪ ﺑﯿﻨﺪ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺁﺏ

ﺗﯿﺮ ﺳﻪ ﭘﺮ ﺑﻪ ﺣﻨﺠﺮ ﺷﺶ ﻣﺎﻫﻪ ﺟﺎ ﮔﺮﻓﺖ


 ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺩﺭﺧﺖ ﻭ ﻧﯿﺰﻩ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ

ﻫﺮ ﯾﮏ ﺑﻪ ﺳﻬﻢ ﺧﻮﯾﺶ ﻧﺸﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﮔﺮﻓت


ﻭﺍﯼ ﺍﺯ ﺷﺘﺎﺏ ﺩﺳﺖ ﭘﻠﯿﺪﯼ ﮐﻪ ﻋﺎﻗﺒﺖ

ﺯﯾﻮﺭ ﺯ ﮔﻮﺵ ﺩﺧﺘﺮﮐﺎﻥ ﺑﯽ ﻫﻮﺍ ﮔﺮﻓﺖ


* اگر نام شاعر را می دانید به ما اطلاع دهید. با تشکر

۲ نظر ۰۶ آبان ۹۳ ، ۱۹:۱۱
هم قافیه با باران

 اینجا که آمدیم غم وغصه پاگرفت

 دلشوره ای عجیب وجود مرا گرفت

 حس غم جدایی این دشت لاله خیز

 بال وپرم جدا ودلم راجدا گرفت

 فالی زدم به مصحف پیشانی ات حسین

 آیات غربت تو دلم را فراگرفت

 دراین حسینیه که همان عرش کبریاست

 حق امتحان زقافله انبیا گرفت

 تنها دلیل بودن من سایه سرم

 زینب فقط به عشق برادربقا گرفت

 بین خیام خیمه عباس دیدنی است

شکرخدا رکاب مرا آشنا گرفت

تا وقت هست رکاب انگشتری درآر

 ازترس ساربان دل زینب عزاگرفت

 وای ازدل رباب که ببیند به جای آب

 تیرسه پربه حنجرششماهه جا گرفت

 اینجا درخت ونیزه تفاوت نمیکند

 هریک به سهم خویش نشان تورا گرفت

توناله میزنی عوضش سنگ میزنند

 وای ازشتاب دست پلیدی که عاقبت

زیورزگوش دخترکان بی هوا گرفت

حتی مدینه این همه زجرم نداده بود

 یک نیم روزجان مرا کربلا گرفت


* اگر نام شاعر را می دانید به ما اطلاع دهید. با تشکر

۰ نظر ۰۶ آبان ۹۳ ، ۱۷:۵۱
هم قافیه با باران

پیچیده دراین دشت عجب بوی عجیبی

بوی خوشی از نافه ی آهوی نجیبی


یا قافله ای رد شده بارش همه گلبرگ

جامانده از آن قافله عطر گل سیبی


یک شمه شمیم خوش فردوس ..نه پس چیست 

پس چیست عجب بوی خداوند فریبی


کی لایق بوی خوشی از کوی بهشت است 

جانی که ازاین عطر نبرده است نصیبی


این گل گل صدبرگ نه هفتاد و دو برگ است 

لب تشنه و تنهاست چه مضمون غریبی


با خط چلیپای پرازخون بنویسید 

رفته است مسیحایی بالای صلیبی


پیران همه رفتند جوانان همه رفتند

جز تشنگی انگار نمانده است حبیبی


گاهی سر نی بود و زمانی ته گودال 

طی کرد گل من چه فرازی چه نشیبی


* اگر نام شاعر را می دانید به ما اطلاع دهید. با تشکر

۰ نظر ۰۶ آبان ۹۳ ، ۱۵:۵۱
هم قافیه با باران

در سرم پیچیده باری، های وهوی کربلا

می روم وادی به وادی رو به سوی کربلا

‌***

تشنگی می‌بارد از ابر سترون، می‌روم

تا بنوشم جرعه آبی از سبوی کربلا


ترسم این بیراهه‌ها با خویش مشغولم کنند

“بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا”


امید مهدی نژاد

۰ نظر ۰۶ آبان ۹۳ ، ۱۵:۲۱
هم قافیه با باران

می رسد از دور اسبی با نگاه غرق خونی


می رسد از دور با زین و یراق واژگونی


مشک های با وضویی 


اشک های بی عمویی


دست های با شکوهی 


خیمه های بی ستونی


ساروان آهسته ران آرام جانم رفت آری


وه چه لیلایی چه مجنونی چه جانی چه جنونی


تو امام کاف و نونی، کاف ها یا عین صادی


آتشی در خیمه افتاده است؛ قل یا نارُ کُوْنی


ای گلوی یار ، حرفی

ای گلوی یار ، آهی


ای گلوی یار،چیزی…ای گلوی یار چونی


شیعتی مَهما شَربْتمُ عَذبَ ماءٍ فاذکرونی


أو سمعتُم بغریبٍ أو شهیدٍ فاندُبونی


می رسد این بار یاری، دستگیری، تک سواری


رسد این بار مردی، ذوالفقار آب داری


مهدی جهاندار

۰ نظر ۰۶ آبان ۹۳ ، ۱۴:۵۱
هم قافیه با باران

مرهم کنون به زخم رسیده چه فایده !

بابا سرت رسیده بریده ؟ چه فایده !

امشب که آمدی به خرابه ببینمت

سویی نمانده است به دیده چه فایده

تو آمدی که بوسه زنی جای سیلی ام

با این لب بریده بریده چه فایده

می خواستم به پای تو خیزم پدر، ولی

قدم شبیه عمه خمیده چه فایده

از دست های پر ورمم چه توقعی است

از پای روی خار دویده چه فایده

گیرم که گوشواره برایم خریده ای

من لاله گوش هام بریده چه فایده

گفتم که عشوه می کنم و ناز می خری

حالا که رنگ و روم پریده چه فایده

می خواستم فقط تو کشی دست بر سرم

رفتی و دست غیر کشیده چه فایده


* اگر نام شاعر را می دانید به ما اطلاع دهید. با تشکر

۰ نظر ۰۶ آبان ۹۳ ، ۱۳:۵۰
هم قافیه با باران

دخترم بر تو مگر غیر از خرابه جا نبود

گوشة ویرانه جای بلبل زهرا نبود


جان بابا خوب شد بر ما یتیمان سر زدی

هیچ کس در گوشة ویران، به یاد ما نبود


دخترم روزی که من در خیمه بوسیدم تو را

ابر سیلی روی خورشید رخت پیدا نبود


جان بابا هر کجا نام تو را بردم به لب

پاسخم جز کعب نی، جز سیلی اعدا نبود


دخترم وقتی که دشمن زد تو را زینب چه گفت؟

عمه آیا در کنارت بود بابا یا نبود؟


جان بابا هم مرا هم عمه‌ام را می‌زدند

ذرّه‌ای رحم و مرّوت در دل آنها نبود


دخترم وقتی عدو می‌زد تو را برگو مگر

حضرت سجاد زین العابدین آنجا نبود؟


جان بابا بود اما دست‌هایش بسته بود

کس به جز زنجیر خونین یار آن مولا نبود


دخترم من از فراز نی نگاهم بر تو بود

تو چرا چشمت به نوک نیزه اعدا نبود؟


جان بابا ابر سیلی دیده‌ام را بسته بود

ورنه یک لحظه دل من غافل از بابا نبود


* اگر نام شاعر را می دانید به ما اطلاع دهید. با تشکر

۰ نظر ۰۶ آبان ۹۳ ، ۱۳:۳۶
هم قافیه با باران

کوچکترین ستاره ی دریا کمی بخواب

آتش گرفت دامن صحرا کمی بخواب


دیگر بس است بر سر نی هرچه دیده ای

لختی ببند چشم تماشا کمی بخواب


بر نی سه ساله بغض تو را جار می زنند

ای راز و رمز سوره ی طاها کمی بخواب


تو کودکانه حسّ مرا داغ می زنی

آتش مزن به سینه ی گلها کمی بخواب


بی تازیانه زخم مرا تازه می کنی

آه ای بلور گریه ی زهرا کمی بخواب


جایی برای داغ تو پیدا نمی کنم

هفتاد و چندُمین غم بابا کمی بخواب


دیگر بس است بغض و بهانه، پدر رسید

لا لای و لا لا لالا لالا کمی بخواب


ایوب پرند آور

۱ نظر ۰۶ آبان ۹۳ ، ۱۲:۳۴
هم قافیه با باران

من غم مهر حسین با شیر از مادر گرفتم

روز اول کامدم دستور تا آخر گرفتم


بر مشام جان زدم یک قطره از عطر حسینی

سبقت از مشک و گلاب و نافه و عنبر گرفتم


عالم ذر ذره ای از خاک پای حضرتش

از برای افتخار از حضرت داور گرفتم


بر در دروازۀ ساعات یک ساعت نشستم

تا سراغ حضرتش از زینب مضطر گرفتم


زینبی دیدم چه زینب کاش مداحش بمیرد

من ز آه آتشینش پای تا سر در گرفتم


سر شکسته دل پر از خون دیده خون آلود اما

حالتی دیدم که بر خود حالتی دیگر گرفتم


ام لیلا رعشه بر اندام دیدم اوفتاده

گفت من این رعشه از داغ علی اکبر گرفتم


نا گه از بالای نی فرمود شاه تشنه کامان

سر براه دوست دادم زندگی از سر گرفتم


اکبرم کشتند و عون و جعفر وعباس و قاسم

تا خودم از تشنگی اب از دم خنجر گرفتم


گفت ساعی زین مصیبت از دردربار جانان

حظّ ازادی برای اکبر و اصغر گرفتم


مرشد چلویی

۱ نظر ۰۶ آبان ۹۳ ، ۱۱:۵۵
هم قافیه با باران
می شود آسمان غریبانه،یک شبِ تلخ نی لبک بزند؟!
بعد آتشفشان به جوش آید،شعله بر بال شاپرک بزند؟!

دیده ای روز رنگ شب بشود،زیرِ پای ِخزان بیفتد نور؟!
دیده ای خون به جای آب روان،از دل موج ها شَتَک بزند؟!

اَلاَمان از دل سیاه شب،می رساند به حد، وقاحت را
کی شده زیر بار این همه ظلم،یک نفر ماه را کتک بزند؟

فصل بیداد نیزه داران است،نور از سایه ها گریزان است
نگذارید آی آدم ها!عشق در قلبتان کپک بزند

این همه راه ،این همه غربت،آه ه ه از این زمین بی غیرت
خار لب تشنه آمده بی تاب،بوسه بر پای پر ترک بزند

ناگهان بوی عصر یخ بندان،می دود در هوای شرجی ِشهر
می رود قدرِ صبرِ یک زن را،کنج ویرانه ها محک بزند

به کدامین گناه سیلی زد،باد بر گونه های نازک گل؟
با خودش فکر کرده شاید او،کنج گلدان دم از فدک بزند

دست و پای کبود این کودک ،به دل سنگ تان نمک گیر است
نگذارید طشتِ زر دیگر،روی زخم دلش نمک بزند

شام یلدای کودکان یتیم،نقطه ی عطف کربلا شده است
تا نوار سیاهی از غم را،روی پیشانی فلک بزند

حسنا محمدزاده
۰ نظر ۰۶ آبان ۹۳ ، ۱۱:۵۱
هم قافیه با باران

تاریخ عاشورا به خون تحریر خواهد شد

فردا قلم ها تیغه ی شمشیر خواهد شد


هر چند فردا با غروبش می رود اما

این داستان یک روز عالم گیر خواهد شد


این ماجرا تا روز محشر تازه می ماند

هر لحظه اش با اشک ها تکثیر خواهد شد


سقای تو فردا بدون دست هم باشد

با یک نگاهش کربلا تسخیر خواهد شد


از دیدن حال علی اصغر در آغوشت

دریا هم از نامی که دارد سیر خواهد شد


آنها تو را کنج قفس در بند می خواهند

اما مگر این شیر در زنجیر خواهد شد


هر بوسه ی جدت محمد روز عاشورا

بر زخم های پیکرت تفسیر خواهد شد


این صحنه ها تکرار یک تاریخ ننگین است

قرآن به روی نیزه ها تکفیر خواهد شد


جایی به نام کربلا هفتاد و دو دریا

در ذهن عاشورائیان تصویر خواهد شد


شاعر برایش گفتن از آن روز آسان نیست

در هر هجا همراه شعرش پیر خواهد شد


دیشب کنار قبر شش گوشه غزل خواندم

من حتم دارم خواب من تعبیر خواهد شد


محمد رفیعی

۰ نظر ۰۶ آبان ۹۳ ، ۱۱:۴۸
هم قافیه با باران
هم قافیه با باران