هم‌قافیه با باران

۳۶۱ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

چل سال رفت که من لاف میزنم
کز چاکران پیر مغان کمترین منم

هرگز به یمن عافیت پیر می فروش
ساغر تهی نشد ز می صاف روشنم

از جاه عشق ودولت رندان پاکباز
پیوسته صدر مصطبه ها بود مسکنم

در شان من به دورد کشی ظن بد مبر
کالوده گشت جامه ولی پاکدامنم

شهباز دست پادشهم این چه حالتست
کز یاد برده اند هوای نشیمنم

حیف است بلبلی چو من اکنون در این قفس
با این لسان عذب که خامش چو سوسنم

اب وهوای فارس عجب سفله پرور است
کو همرهی که خیمه از این خاک بر کنم

حافظ به زیر خرقه قدح تابه کی کشی
در بزم خواجه پرده ز کارت بر افکنم

تو رانشه خجسته که در من یزید فضل
شد منت مواهب او طوق گردنم

حافظ

۰ نظر ۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۶:۱۵
هم قافیه با باران

حجاب چهره جان میشود غبار تنم
خوشا دمی که از ان چهره پرده بر فکنم

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست
روم به گلشن رزوان که مرغ ان چمنم

عیان نشد که چرا امدم کجا رفتم
دریغ ودرد که غافل ز کار خویشتنم

چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس
که در سراچه ترکیب تخته بند تنم

اگر زخون دلم بوی شوق می اید
عجب مدار که همدرد نافه ختنم

طراز پیرهن زر کشم مبین چون شمع
که سوز هاست نهانی درون پیرهنم

بیا وهستی حافظ زپیش او بردار
که با وجود تو کس نشنود زمن که منم

حافظ

۰ نظر ۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۵:۱۵
هم قافیه با باران

منم که گوشه میخانه خانقاه من است
دعای پیر مغان  ورد صبحگاه من است

گرم ترانه چنگ صبوح نیست چه باک
نوای من به سحر اه عذر خواه من است

ز پادشاه وگدا فارغم به حمدالله
گدای خاک در دوست پادشاه من است

غرض ز مسجد ومیخانه ام وصال شماست
جز این خیال ندارم خدا گواه من است

مگر به تیغ اجل خیمه برکنم ورنی
رمیدن از دردولت نه رسم وراه من است

از ان زمان که بر این استان نهادم روی
فراز مسند خورشید تکیه گاه من است

گناه اگرچه نبود اختیار ما حافظ
تو در طریق ادب باش گو گناه من است

حافظ

۰ نظر ۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۴:۱۵
هم قافیه با باران

پیش رویت دگران صورت بر دیوارند
نه چنین صورت و معنی که تو داری دارند

تا گل روی تو دیدم همه گل‌ها خارند
تا تو را یار گرفتم همه خلق اغیارند

آن که گویند به عمری شب قدری باشد
مگر آنست که با دوست به پایان آرند

دامن دولت جاوید و گریبان امید
حیف باشد که بگیرند و دگر بگذارند

نه من از دست نگارین تو مجروحم و بس
که به شمشیر غمت کشته چو من بسیارند

عجب از چشم تو دارم که شبانش تا روز
خواب می‌گیرد و شهری ز غمت بیدارند

بوالعجب واقعه‌ای باشد و مشکل دردی
که نه پوشیده توان داشت نه گفتن یارند

یعلم الله که خیالی ز تنم بیش نماند
بلکه آن نیز خیالیست که می‌پندارند

سعدی اندازه ندارد که چه شیرین سخنی
باغ طبعت همه مرغان شکرگفتارند

تا به بستان ضمیرت گل معنی بشکفت
بلبلان از تو فرومانده چو بوتیمارند

سعدی

۰ نظر ۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۳:۱۵
هم قافیه با باران
وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد
مرده آن تن که بدو مژده جانی نرسد

سیه آن روز که بی‌ نور جمالت گذرد
هیچ از مطبخ تو کاسه و خوانی نرسد

وای آن دل که ز عشق تو در آتش نرود
همچو زر خرج شود هیچ به کانی نرسد

سخن عشق چوبی ‌درد بود بر ندهد
جز به گوش هوس و جز به زبانی نرسد

مریم دل نشود حامل انوار مسیح
تا امانت ز نهانی به نهانی نرسد

حس چو بیدار بود خواب نبیند هرگز
از جهان تا نرود دل به جهانی نرسد

این زمان جهد بکن تا ز زمان باز رهی
پیش از آن دم که زمانی به زمانی نرسد

تیره صبحی که مرا از تو سلامی نرسد
تلخ روزی که ز شهد تو بیانی نرسد

مولانا
۰ نظر ۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۲:۱۵
هم قافیه با باران

هنگام صبوح آمد ای هم نفسان خیزید
یاران موافق را از خواب برانگیزید

یاران همه مشتاقند در آرزوی یک دم
می در فکن ای ساقی از مست نپرهیزید

جامی که تهی گردد از خون دلم پر کن
وانگه می صافی را با درد میامیزید

چون روح حقیقی را افتاد می اندر سر
 این نفس بهیمی را از دار در آویزید

خاکی که نصیب آمد از جور فلک ما را
آن خاک به چنگ آرید بر فرق فلک ریزید

یاران قدیم ما در موسم گل رفتند
خون جگر خود را از دیده فرو ریزید

عطار گریزان است از صحبت نا اهلان
گر عین عیان خواهید از خلق بپرهیزید

عطار

۰ نظر ۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۱:۱۵
هم قافیه با باران
مردم از عشق نوشتند و من از بعضیها
عاشقی چیست؟همان رد شدن از بعضیها

خودکشی مرگ قشنگیست در اندیشه ی ش
سوختن از من و آموختن از بعضیها

"منزوی"نیست هرآنکس که غزل میگوید
"نظری"ساخته گاهی وطن از بعضیها

عشق"تهمینه"همان است که هنگام نبرد
عاشقی ساخته چون"تهمتن"از بعضیها

 مرگ رسوایی محض است دراندیشه ی عشق
آبرو می برد اینجا کفن از بعضیها

"گوش اگرگوش تو و ناله اگرناله ی من"
انتظاری نرود غالبا از بعضیها

شهره ی شهر شدن گاه به"زیبایی"نیست
زندگی ساخته گاهی لجن از بعضیها

گرگ بدنام شد و عشق ته چاه افتاد
تا هوس پاره کند پیرهن از بعضیها

هیچ برگی نرود باکره از بستر باد...
خاطراتیست به روی بدن از بعضیها...!

در غزل نیست ولی لطف تغزل این است
بوسه ای از من و"تن تن ت تن"از بعضیها

رسول مختاری پور
۰ نظر ۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۰:۱۵
هم قافیه با باران

بالا بلای من بنشین چای دم کنم
بنشین بساط شعر و غزل را علم کنم

بنشین که روی نرگس و یاس و بنفشه را
با وصف چشم و گونه و روی تو کم کنم

گیسو به روی شانه بیفشان که از حسد
شب را به کام این شب تاریک سم کنم

لب باز کن به حرف که لب وا کنم به شعر
لب باز کن به خنده که خنده به غم کنم

اندوه من به حد تغزل رسیده است
وقتش رسیده است که شرح دلم کنم

"با صد هزار جلوه برون آمدی که من"
صد ها هزار پنجره را متهم کنم

شهری به شوق وسوسه دنبال چشم توست
پای کدام چشم چران را قلم کنم ؟

یعقوب زارع

۰ نظر ۰۷ آذر ۹۵ ، ۰۹:۳۰
هم قافیه با باران

ناصحا، بیهوده می‌گویی که دل بردار ازو
من به فرمان دلم، کِی دل به فرمان من‌ست؟

در علاج درد من کوشش مفرما، ای طبیب
زان‌که هر دردی که از عشقست درمان من‌ست

هلالی جغتایی

۰ نظر ۰۷ آذر ۹۵ ، ۰۸:۱۴
هم قافیه با باران
من غبطه می‌خورم به درختان خانه‌ات
ای کاش سر گذاشته بودم به شانه‌ات

در فصل جفت‌گیری فولاد و سنگ ، کاش
گنجشک من تو باشی و من آشیانه‌ات

گنجشک من تو باشی و من در به در شوم
از صبح تا غروب پی آب و دانه‌ات

وقت غروب از تو بپرسم: چگونه است
با چند استکان مِی روشن ، میانه‌ات ؟

بعدش بخواهم از تو کمی درد دل کنی
گاه از زمین بگویی و گاه از زمانه‌ات

یک مشت کودک‌اند ، به دور درخت سیب
انگشت‌های کوچک تو زیر چانه‌ات

در بوسه‌ی تو ، بذر تغزل نهفته ، کاش
روی لبان من بشکوفد جوانه‌ات

راس کلاغ ، فرصت کشف شهود نیست
بگذار تا تو را برسانم به خانه‌ات

علیرضا بدیع
۰ نظر ۰۷ آذر ۹۵ ، ۰۷:۱۴
هم قافیه با باران

امشب الحق آسمان آباد کردی خانه ام را
حال دیگر داد ماهت کلبۀ ویرانه ام را

خاطراتم را چو دفتر باد شهریور ورق زد
آنچه باید،گفت در گوشم،که خواند افسانه ام را

باز پیمان تازه کردم با پریشان زلف جانان
باز امشب وعده ها دادم دل دیوانه ام را

آرزوهای دل شوریده بر بالش نوشتم
نیمه شب پرواز دادم در فضا پروانه ام را

گفتمش پروانه جان! پرواز کن تا دوردستان
من دگر رُفتم ز گرد آرزوها خانه ام را

با غم من بعد از این میخانه هم رنگی ندارد
ساقی از روی طرب پر می کند پیمانه ام را

امشب ای مهتاب شهریور،درین زندان غربت
سردی از یارت نبینی،گرم کردی چانه ام را

باز"امید" آمد و آمد که دیگر برنگردد
ای نسیم امشب خبر کن دلبر دردانه ام را

مهدی اخوان ثالث

۰ نظر ۰۷ آذر ۹۵ ، ۰۶:۱۴
هم قافیه با باران
ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻻﻻﯾﯽ ﺍﺕ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﮐﻨﯽ
تا که ﺍﺯ ﻓﺎﻧﻮﺱ ﺭﻭﯾﺖ ﻏﺮﻕ ﻣﻬﺘﺎﺑﻢ ﮐﻨﯽ

ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻋﺸﻮﻩ ﻫﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ ﺍﺯ ﺩﻝ ﻗﺮﺍﺭ
ﺭﻭﺑﺮﻭﯾﻢ ﺧﻨﺪﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺗﺎﺑﻢ ﮐﻨﯽ

ﻗﻄﺮﻩ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﺷﮏ غم ﺍﺯ ﺩﯾﺪﮔﺎﻧﻢ ﻣﯽ ﭼﮑﺪ
ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻦ ﺍﯼ ﮔﻞ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮔﻠﺨﻨﺪﻩ ﺷﺎﺩﺍﺑﻢ ﮐﻨﯽ

ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎﯾﻢ ﺍﺯ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﭘﯿﺶ ﺗﻮ ﮔﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺗﺎ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺑﺮ ﻋﮑﺲ ﺩﺭ ﻗﺎﺑﻢ ﮐﻨﯽ

ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﻣﺴﯿﺤﺎ ﮔﻮﻧﻪ ﺑﺮ ﻣﻦ ﺑﮕﺬﺭﯼ
ﭼﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺭﺩ ﺍﻋﺼﺎﺑﻢ ﮐﻨﯽ

ﺩﺍﻧﻪ ﯼ ﺑﯽ ﺭﯾﺸﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺪﻭﺭ ﺍﺯ ﺁﻓﺘﺎﺏ
ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﺑﺎﻍ ﺗﻮ ﺭﻭئیدﻡ ﮐﻪ ﺳﯿﺮﺍﺑﻢ ﮐﻨﯽ

ﻣﺮﻫﻢ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺩﺭﺩﻡ ﺑﺮ ﻟﺐ ﺳﺮﺥ ﺗﻮ ﺑﻮﺩ
ﻧﻮشدﺍﺭﻭﯾﻢ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﺳﻬﺮﺍﺑﻢ ﮐﻨﯽ

مثل ﺁﻫﻮﯼ ﻫﺮﺍﺳﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻓﺮﺍﺭ
ﺩﺭّﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻃﯽ ﮐﻨﯽ ﮐﺰ ﺻﺨﺮﻩ ﭘﺮﺗﺎﺑﻢ ﮐﻨﯽ

ﺩﯾﻦ ﻭ ﺩﻝ ﺭﺍ ﺍﯼ ﻋﺴﻞ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻋﺸﻘﺖ ﻣﯽ ﺩﻫﻢ
ﺗﺎ ﻣﮕﺮ ﻣﺴﺖ ﻭ ﺧﻤﺎﺭ ﺍﺯ ﺑﺎﺩﻩ ﯼ ﻧﺎﺑﻢ ﮐﻨﯽ

علی قیصری
۰ نظر ۰۷ آذر ۹۵ ، ۰۵:۱۰
هم قافیه با باران
گرم بازآمدی محبوبِ سیمْ اندامِ سنگین دل
گُل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گِل

 اَیا بادِ سحرگاهی گر این شبْ روز می‌خواهی
از آن خورشیدِ خَرگاهی برافکن دامن محمل

 گر او سرپنجه بگشاید که: «عاشق می‌کشم» شاید
هزارش صید پیش آید به خون خویشْ مستعجل

 گروهی همنشین من خلاف عقل و دین من
بگیرند آستین من که: «دست از دامنش بگسل»

ملامتگوی عاشق را چه گوید مردم دانا؟
که حال غرقه در دریا نداند خفته بر ساحل

 به خونم گر بیالاید دو دست نازنین شاید
نه قتلم خوش همی‌آید که دست و پنجه قاتل

 گر عاقل بود داند که مجنون صبر نتواند
شتر جایی بخواباند که لیلی را بود منزل

 ز عقل اندیشه‌ها زاید که مردم را بفرساید
گرت آسودگی باید برو عاشق شو ای عاقل

مرا تا پای می‌پوید طریق وصل می‌جوید
بهل تا عقل می‌گوید: «زهی سودای بی‌حاصل»

عجایبْ‌نقش‌ها بینی خلافِ رومی و چینی
اگر با دوست بنشینی ز دنیا و‌آخرت غافل

 در این معنی سخن باید که جز سعدی نیاراید
که هرچَ از جان برون آید نشیند لاجرم بر دل

سعدی
۰ نظر ۰۷ آذر ۹۵ ، ۰۴:۱۰
هم قافیه با باران

این قـــدر به تقدیر خدا فکر نکن
لب تشنه به ابر بی وفا فکر نکن

پیشانی ات ای کویر موّاج شده‌ست
این قـــدر به رودخانه ها فکر نکن

میلاد عرفان پور

۰ نظر ۰۷ آذر ۹۵ ، ۰۳:۵۹
هم قافیه با باران

همین که خانه گرمی هست همین دوخوابه کم روزن
همین مثلث تکراری، سه ضلع: کودک و مرد وزن

همین که حاصل عمری شعر، آپارتمان نود متری
همیشه عطر زنی دارد، و بوی پونه و آویشن

همین اتاق پذیرایی همین که جای نشیمن نیز
ببین چه حوصله ای دارد برای این همه حتی من

همین چراغ که می سوزد همین اجاق که روز و شب
اگر نه بوقلمون اما به شوق اشکنه ای روشن

همین که سایه و سقفی هست برای دوری و نزدیکی
برای آمدن یک دوست برای رفتن یک دشمن

همین که منتظرم حتی برای آمدن قبضی
چه قبض گاز، چه قبض برق، چه قبض روح، چه قبض تن

همین تنازع دخل و خرج همین جدال زناشویی
همین که: "خسته شدیم از هم" همین دروغ: "طلاق اصلا!"

همین که دخترکی دارم شبیه سوژه نقاشی
گلی نشسته به دامانش هزار غنچه به پیراهن

همین که دست مرا گیرد در ازدحام خیابان ها
به ناگهان کشدم یک سو به شوق دیدن یک دامن

همین که: "خسته شدم دیگر مرا به خانه ببر بابا"
همین نیامده رفتن ها همین بهانه برگشتن

برای دلخوشی ام کافی ست برای شکر ولی بسیار
که باید این همه را فردا به جا گذاشتن و رفتن...

افشین علا

۰ نظر ۰۷ آذر ۹۵ ، ۰۲:۵۷
هم قافیه با باران
از سجــده و لـــذت عبادت گفتی
یا آیـــه ای از صبح قیامت گفتی

برگ از پی برگ بر زمین ریخته است
ای باد!چه در گوش طبیعت گفتی؟

میلاد عرفان پور
۰ نظر ۰۷ آذر ۹۵ ، ۰۱:۵۹
هم قافیه با باران

جهنّم کرده دوری از تو اوضاع جهانم را
بریز ای عشق، خونم را ! بگیر ای عشق، جانم را

چنان در دوستی نادوستی کردی که بعد از این
به چشمم می‌گذارم فتنه‌های دشمنانم را

مرا داد از تو برمی‌خیزد و دود از دلم... آری
به آتش می‌کشد این عشق، روزی دودمانم را

چنان چشم تو شورِ تلخْ‌کامی را درآورده‌ست
که باید با تو با تندی بچرخانم زبانم را

چه در سر داری از این مِهرورزی در میان قهر؟
ِکه وقت گریه‌ با لبخند می‌بندی دهانم را

شب است و شعر، تنها با شرابِ بوسه می‌چسبد
مرا خالی کن از اندوه... پُر کن استکانم را !!

سعید ایران نژاد

۰ نظر ۰۷ آذر ۹۵ ، ۰۰:۵۹
هم قافیه با باران

من کیستم بهی که جهان بهترش نکرد
 پیغمبری که قوم خودش باورش نکرد

کاری که خلق با من دیندار می کنند
هم دین نوح با پسر کافرش نکرد

غیر از من و علی احدی آرزوی مرگ
از شرم بی لیاقتی لشکرش نکرد

من کیستم ؟ پلی که به سیلاب تن نداد
یا صخره ای که سیلی دریا کرش نکرد

چون من که نطفه ی غضبم هیچ نو تنی
احساس مرگ در شکم مادرش نکرد

دردم نهفته به ز طبیبی که بارها
درد مرا شناخت ولی کمترش نکرد

غلامرضا طریقی

۰ نظر ۰۶ آذر ۹۵ ، ۲۳:۵۳
هم قافیه با باران

باید برم تقدیر من اینه
من عاشقم، اینو تو می دونی
اما دلم گرمه که همراهم
تا آخر این قصه می مونی

میدونی از اول قرار این بود
بال و پرِ پروازِ هم باشیم
با هم بمونیم، هر کجا هستیم
حتی اگه یک روز تنها شیم

شاید بگن راه حرم دوره
اونها که قلباشون کبوتر نیست
میدونی کِی مرزا قفس میشن؟
وقتی که غیرت نیست، باور نیست

لیلای من! با من، تو مجنون شو
بردن، در این راه باختن داره
مجنون که باشی خوب می فهمی
این سوختن ها، ساختن داره

میرم، دعا کن از ته قلبت
پیدا کنم بالی که گم کردم
خیلی سفر رفتم ولی این بار
نه، دست خالی بر نمیگردم

من مرد رویای توام یعنی
خسته نمیشم از سفر، هرگز
سنگ صبور من! حلالم کن!
همراه سختی هام ! خداحافظ!

قاسم صرافان

۰ نظر ۰۶ آذر ۹۵ ، ۲۲:۵۳
هم قافیه با باران

من از مشهد، من از تبریز، از شیراز و کرمانم
من از ری، اصفهان، از رشت، از اهواز و تهرانم
نمی دانم کجایی هستم، اما خوب میدانم
هوایی هستم و آواره ای در مرز مهرانم

اگر آواره ام، قلبم در ایوان تو جا مانده
دلم با هر قدم با هر نفس اسم تو را خوانده
غم عشقت بیابان پرورم کرد و میان راه
یکی پرسید: تا کرب و بلا، چندتا ستون مانده؟

چه شیرین است با شوقت دویدن در بیابان ها
به عشقت هم به دل جارو زدن هم در خیابان ها
نه تنها در میان تربتت داری شفا، حتی
به خاک زیر پای زائرت دادند، درمان ها

یکی جارو به دست و دیگری گوشی به گوش آمد
یکی بر شانه مشک و آن یکی پرچم به دوش آمد
دراین موکب سخن ازکوفه، آن موکب سخن از شام
یکی از هوش رفت اینجا، یکی آنجا به هوش آمد

ستون یک هزار و چارصد، یعنی: سلام آقا
سلام ای بی کفن ای تشنه لب ای مانده بر صحرا
به سقای علمدارت قسم، ما پای پیمانیم
به شوق یاریِ آرام جانت، مَهدی زهرا (س)

قاسم صرافان

۰ نظر ۰۶ آذر ۹۵ ، ۲۱:۵۳
هم قافیه با باران
هم قافیه با باران